زنی با موهای قرمز
اگرچه داستان حول محور رابطة پدر و فرزندی می‌گذرد، پاموک سعی می‌کند با توسعة این داستان، نگاهی تازه‌ به هر گونه رابطة مرید و مرادی بیندازد؛ چه این رابطه، رابطة پدر و فرزند باشد، چه رابطة حکومت و شهروند و چه رابطة خدا و بنده.

زنی با موهای قرمز

خواندن این متن تقریباً چهار دقیقه زمان می‌برد.

معرفی و نقد کتاب تهران: زنی با موهای قرمز دفاعیه‌ای است که در زندان نوشته شده. این شاید کوتاه‌ترین تعریف از داستانی باشد که هم پایان را لو می‌دهد و هم داستان را لو نمی‌دهد. با این حال اگر به سیاق معمول و از آغاز به این کتاب نگاه کنیم، زنی با موهای قرمز مانند بسیاری از داستان‌های اورهان پاموک در استانبول می‌گذرد. داستان از استانبول ۱۹۸۵ و در محلة بشیکتاش و نزدیک کاخ ایهلامور آغاز می‌شود و تا روزگار جدید پیش می‌آید؛ حکایت زندگی پسری به نام جِم که در نوجوانی با رفتن پدرش، زندگی خانوادة کوچک او دستخوش ناملایماتی می‌شود و او برای گذران روزگار مجبور می‌شود کارهای سختی انجام دهد. جِم برای تأمین هزینة کلاس‌های کنکورش، شاگردی استادی را می‌پذیرد. این استاد قرار است در انگورن، حاشیه شهر استانبول، برای کارخانة نساجی که هنوز ساخته نشده، چاه آب حفر کند. اما این چاه و اتفاقاتی که در طی حفر آن رخ می‌دهد، مانند حفره‌ای در زندگی جِم باقی می‌ماند و کل زندگی او را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. در جریان این داستان، پاموک ما را با  اوستا محمود، زن موقرمز و عایشه نیز آشنا می‌کند.
اگرچه داستان حول محور رابطة پدر و فرزندی می‌گذرد، پاموک سعی می‌کند با توسعة این داستان، نگاهی تازه‌ به هر گونه رابطة مرید و مرادی بیندازد؛ چه این رابطه، رابطة پدر و فرزند باشد، چه رابطة حکومت و شهروند و چه رابطة خدا و بنده. ایدة اصلی بسیاری از داستان‌های کلاسیک پیشگویی اتفاقات پیشِ‌روست؛ به پادشاهی می‌گویند فرزندت تو را خواهد کشت و او به خیال خودش از شر فرزند خلاص می‌شود. بعدها همان فرزند او را می‌کشد و تخت پادشاهی را سرنگون می‌سازد؛ درونمایة رایج بسیاری از داستان‌های اسطوره‌ای در ملل و مذاهب مختلف. پاموک نیز در زنی با موهای قرمز  از همین مفهوم استفاده می‌کند. او در استانبول -محل تلاقی شرق و غرب- افسانه‌ای از شرق را با افسانه‌ای از غرب در هم می‌آمیزد و ضمن قرارگرفتن در جایگاه یک قصه‌گوی پُرگوی کلاسیک، سعی می‌کند از زاویه‌ای دیگر هم به شخصیت‌های داستانش نزدیک شود. برای پاموک تنها ارائة روایتی از سرنوشت ادیپ «سوفکلس» یا سهراب «فردوسی» مطرح نیست، بلکه او بیش از هر چیز می‌خواهد با نزدیک‌شدن به فردیت ادیپ یا سهراب، فارغ از داستان کلی نگاهی بیندازد بر احوالات فردی آنها؛ اینکه بر آنها چه گذشت و رنج‌ها، دغدغه‌ها، دلتنگی‌ها و مسائلشان چه بود. این چیزی بیشتر از نگاه به یک عنصر منفعل در داستان که سرنوشتش از پیش تعیین شده، است. اینجاست که برای پاموک، فردیت جِم زیر فرمان‌ها و تعالیم اوستا محمود چاه‌کن، مهم‌تر از پایان داستان خواهد بود؛ همان‌گونه که برای او فردیت فرد در برابر حاکمیت مهم‌تر است. درواقع پاموک سعی می‌کند با نزدیک‌شدن به فردیت شکنندة قهرمان‌های داستان‌ها به تماشای شکستن آنها در برابر تقدیر، سرنوشت یا هر قدرت برتری که بر فرد مستولی می‌شود، بنگرد و آن را روایت کند.
اگرچه رمان‌های پاموک در ایران طرفداران فراوانی دارند، به‌نظر می‌رسد زنی با موهای قرمز در میان کارهای او برای خوانندگان ایرانی اهمیت بیشتری داشته باشد. هم به این دلیل که رمان -چنانکه بسیاری می‌دانند- متأثر از شاهنامه است و یکی از داستان‌های محوری که شخصیت اصلی داستان از آن تأثیر فراوان می‌گیرد، داستان رستم و سهراب است و هم از این جهت که در بخشی از داستان، پاموک تجربة سفرش به ایران را روایت و فضای این دو کشور را مقایسه می‌کند. از‌این‌رو، مواجهه با نگاه یک روشنفکر و نویسندة ترک به ایران بعد از انقلاب و مقایسه‌اش با ترکیه در مسیر مدرنیته، بسیار خواندنی و جذاب است؛ خاصه اینکه پاموک از آن دست روشنفکرانی است که برای از‌دست‌رفتن سنت‌های جامعة ترکیه در مسیر مدرنیته بسیار تأسف می‌خورد. درمجموع این کتاب را می‌توان ادای دِینی به فردوسی و تأثیری که بر فرهنگ ایران و ترکیه گذاشت نیز قلمداد کرد. چه اینکه به نظر خود پاموک هم متأثر آن بوده است. در قسمتی از کتاب پاموک در توصیف فردوسی، او را شاعر زبردستی توصیف می‌کند که اسطوره، تاریخ، جادو و واقعیت را با هم در آمیخته و کتابی ارزشمند از خود به جا گذاشته است. با خواندن زنی با موهای قرمز آشکارا درمی‌یابیم که پاموک سعی می‌کند از همین الگو پیروی کند و افسانه و اسطوره را با واقعیت درآمیزد و داستانی پر پیچ و خم تعریف کند.
یکی دو ترجمة دیگر نیز از زنی با موهای قرمز در بازار موجود است اما به‌نظر می‌رسد آنچه «مژده الفت» برای نشر نون ترجمه کرده، ترجمة بهتر و گویاتری است. این ترجمه‌ موفق شده جایزة ترجمة مؤسسة «یونس امره» در سال ۹۶ را از آن خود کند. البته دربارة ترجمة کتاب‌های ترکی در بازار نشر ایران، سخن فراوان است اما شاید حضور همین چند مترجم مختلف و پرکاری آنها و امکان مقایسة ترجمه‌های مختلف، در انتخاب بهتر به ما کمک کند. نشر نون این کتاب را در ۲۵۵ صفحه روانة بازار کتاب کرده. دقت نظر آنها در انتخاب تصویر تابلوی زنی با موهای قرمز «دانته روستتی» برای طرح جلد نیز قابل ستایش است. جالب آنکه علی‌رغم تأکید واضح نویسنده در داستان، در برخی نمونه‌های فارسی و انگلیسی به این نکته‌ بی‌توجهی شده است.

پاره‌های کتاب


«اما میزان شباهت ایرانی‌ها با ترک‌ها من را جادو کرده بود. برای بازگشت به ترکیه عجله نداشتم. در پیاده‌روها، بازار و کتاب‌فروشی‌های تهران می‌گشتم (چقدر ترجمه‌ی کتاب‌های نیچه زیاد بود!). همه چیز برایم جالب بود. حرکت سر و دست مردهای تو خیابان‌ها، حالت چهره‌هایشان، زبان بدنشان، اینکه جلوی درها می‌ایستادند و به یکدیگر تعارف می‌کردند، الکی یک جا ایستادن‌هایشان، توی قهوه‌خانه نشستن و سیگار دود کردنشان چقدر به ما ترک‌ها شبیه بود. ترافیک تهران هم مثل استانبول افتضاح بود. ما ترک‌ها از زمان روکردن به غرب، ایران را از یاد برده بودیم. وارد کتاب‌فروشی‌های انقلاب شدم و از تنوع کتاب‌ها حیرت کردم.» صفحة ۱۳۶

«چرا ما دوست داریم پدری مصمم و قوی داشته باشیم که به ما بگوید چه باید بکنیم و چه نکنیم؟ آیا دلیلش این است که تصمیم‌گیری درباره‌ی بایدها و نبایدها و اینکه چه چیزی اخلاقی و درست است، چه چیزی گناه و اشتباه، سخت است؟ یا اینکه همیشه به شنیدن اینکه گناهکار و خطاکار نیستیم نیاز داریم؟ آیا احساس نیاز به پدر همیشه وجود دارد یا پدر را فقط زمانی می‌خواهیم که ذهنمان مشوش، دنیایمان ویران و روحمان مکدر است؟» صفحة ۱۴۹

«اگرچه اودیپ برای مجازات کردن خودش چشمانش را کور کرده بود، تماشاچیان یونان قدیم با این فکر که او به‌خاطرسرپیچی از تقدیر مجازات شده خیال خود را راحت می‌کردند. وقتی با این منطق پیش می‌رفتم، به این نتیجه می‌رسیدم که رستم نیز باید مجازات می‌شد. اما در پایان حکایت شرقی پدر مجازات نمی‌شود و فقط ما خواننده‌ها غمگین می‌شویم. آیا قرار نیست کسی پدر شرقی را مجازات کند؟» صفحة ۱۴۵

«دردم را اول با قطرات اشک بعد مثل تهمینه، مادر سهراب، با ضجه‌ای از اعماق وجودم بیرون ریختم. بله، درست همان‌طور که در تئاتر بود، اما دردم از آنچه در صحنه‌ی تئاتر حس می‌کردم خیلی پیچیده‌تر بود. با صدای بلند انگار فریاد می زنم گریه می‌کردم. فکر می‌کردم گریه حالم را بهتر می‌کند. تازه می‌فهمیدم چرا حتی خشن‌ترین و بیعارترین مردها هم با دیدن زنی گریان ساکت می‌شوند، چون منطق دنیا بر گریستن مادرها استوار است و برای همین من داشتم گریه می‌کردم.» صفحات ۲۴۷ و ۲۴۸