ساقه بامبو
محورهای این رمان هویت و عناصر برسازندۀ آن ازجمله مذهب و نژاد و وضعیت کارگران کشورهای آسیای جنوب‌ شرقی در کویت است.

ساقه بامبو

خواندن این متن سه دقیقه زمان می‌برد.

معرفی و نقد کتاب تهران: ساقه بامبو بازگویی داستان آشنای مهاجران شرقی به غرب است، با اندکی تفاوت؛ این بار مهاجر شرقی داستان به سرزمین دیگری در شرق مهاجرت می‌کند: نوجوان نیمه‌کویتی-نیمه‌فیلیپینیِ قهرمان داستان، زندگی سراسر فقر و محرومیت در فیلیپین را ترک کرده و راه کویت، بهشت سرزمین پدری، را در پیش می‌گیرد. 

داستان ساقه بامبو پیش از تولد راوی آغاز می‌شود، آنجا که ژوزفین مادر راوی از سفرش به کویت می‌گوید؛ سفری به قصد فرار از فقر و سرنوشتی نکبت‌بار در زادگاهش. در کویت ژوزفین به‌عنوان خدمتکار به عمارت طاروف وارد می‌شود، جایی که با راشد، تنها پسر و وارث ثروت و نام این خانوادۀ سرشناس، ملاقات می‌کند. ژوزفین احساس می‌کند عشق واقعی‌اش را یافته است، اما پس از به‌دنیاآوردن هوزیه و هنگامی که خطر جنگ آشکارتر می‌شود، راشد تسلیم فشارهای خانواده شده و او و فرزندش را به فیلیپین بازپس می‌فرستد. اما این بازگشت، پایان رؤیای ژوزفین نیست. او فرزندش را با رؤیای بازگشت به بهشتی که از خود او دریغ شد، بزرگ می‌کند. تنها نقطۀ امید هوزیه بازگشت به سرزمین پدری در هجده‌سالگی است. اما آیا سرزمین پدری، جایی که مهم‌ترین مسئله «مردم چه می‌گویند» است، به هوزیه با چهره‌ای فیلیپینی، پاسپورتی کویتی و نامی مسیحی خوش‌آمد خواهد گفت؟ 

ساقه بامبو از آن دست رمان‌هایی‌ است که به‌سختی می‌توان زمینش گذاشت، داستانی با موضوعی نو و ضرباهنگی تند و نفس‌گیر. اتفاقات داستان در دو کشور فیلیپین و کویت رخ می‌دهند. در نیمۀ نخست داستان که در فیلیپین می‌گذرد، راوی از کودکی‌ و بزرگ‌شدن در کنار خانوادۀ مادری‌اش می‌گوید. خاله‌ای که در جوانی والدین به روسپیگری واداشته بودندندش و از او ویرانه‌ای به جا مانده است، پدربزرگی که همچنان از ترومای ناشی از دوران جنگ ویتنام رنج می‌برد و رنج می‌دهد و دخترخاله‌ای نیمه‌اروپایی از پدری ناشناس که می‌کوشد خود را به‌عنوان یک فیلیپنی تعریف کند.

اما در بخش اصلی داستان ساقه بامبو که در کویت می‌گذرد، مسئلۀ اصلی نویسنده، جامعۀ کویت است، اینکه چه کسی به این جامعه کویت تعلق دارد و چه کسی کویتی محسوب نمی‌شود، چه کسی طرف توجه است و چه کسی بی‌رحمانه به حاشیه رانده می‌شود. درواقع، منحصربه‌فردبودن و جذابیت رمان از از دو ویژگی ناشی می‌شود: شیوه‌ای که السنعوسی آینه را در برابر جامعه‌اش قرار می‌دهد و محور قراردادن رابطة اهالی کشورهای حاشیة خلیج فارس با کارگران مهاجر. 

محورهای رمان خوش‌خوان ساقه بامبو که در سال ۲۰۱۳ برندة جایزۀ ادبی معتبر «بوکر» عربی شد، هویت و عناصر برسازندۀ آن ازجمله مذهب و نژاد و وضعیت کارگران کشورهای آسیای جنوب‌ شرقی در کویت است. همپای این دو، مسائلی همچون دیگری‌بودن، دوگانۀ طرد و پذیرش، فاصلة طبقانی، وضعیت جامعۀ پسااستعماری فیلیپین که همچنان از تأثیرات سنگین سالیان طولانی استعمار رها نشده، و غربت و سرگردانی در داستان حضور پررنگی دارند. نویسندۀ اثر انگیزه‌اش از نوشتن این رمان را احساس ناخرسندی از برخی واقعیت‌های جامعه عنوان کرده و می‌کوشد خود را در جایگاه دیگریِ فرودست، ستمدیده و در‌حاشیه‌ نشانده و با چشمان او به جامعه و آداب و رسوم آن بنگرد. السنعوسی کوشیده به واسطۀ روایتی عریان و شجاعانه، صدای جمعیت انبوه کارگرانی در کشورش باشد که همواره نادیده گرفته شده‌اند و مسائل و دغدغه‌های آنها را بازتاب دهد. 

خواندن ساقه بامبو، داستانی با پیرنگ جاندار و روایتی پیراسته و کم‌نقص، برای من تجربۀ دلنشینی بود. بخشی از این تجربۀ دلنشین را ترجمة روان و یکدست مریم اکبری و عظیم طهماسبی ممکن کرده‌ است؛ ترجمه‌ای که با ویراستاری دقیق، لذت خواندن متن را برای خواننده صدچندان می‌کند. خواندن مقدمۀ مفصل کتاب به قلم دو مترجمان اثر هم برای فهم زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی و فضای کلی آن توصیه می‌شود. 

پاره‌های کتاب:

«چرا مادر از نشستنم زیر آن درخت ناراحت می‌شد؟ آیا می‌ترسید که از وجودم ریشه‌هایی درآید و در اعماق خاک چنگ زند چنان که دیگر بازگشتم به کشور پدر ناممکن گردد؟… شاید، اما حتی ریشه‌ها گاهی بی‌معنا می‌شوند. کاش مثل درخت بامبو بودم که به جایی تعلق ندارد. قسمتی از ساقه‌اش را جدا می‌کنیم…بدون ریشه، هر جا که شد می‌کاریم…طولی نمی‌کشد که از ساقۀ بلند ریشه‌های تازه‌ای می‌روید...رویشی دوباره...در زمینی جدید...بی هیچ گذشته و حافظه‌ای...هیچ اهمیتی نمی‌دهد که مردم هرجا به نامی او را می‌خوانند...در فیلیپین کاوایان...در کویت خیزران...یا در جاهای دیگر بامبو» صفحات ۱۱۱-۱۱۲

«بدرفتاری میرلا با آیدا باعث شد نسبت به آیدا احساس همدردی کنم. یک شب شنیدم که از دست میرلا به مادرم شکایت می‌کرد: «مامان صدایم نمی‌کند».  و از آن روز به بعد من مامان آیدا صدایش کردم و این کار من عجب تأثیری روی رفتار خاله‌ام داشت! به جز کسی که در میان چند نام، چند وطن و چند دین سرگردان است چه کسی حاضر است بپذیرد که بیشتر از یک مادر دارد؟!» صفحة ۱۱۹

«مادرم در مورد بهشت موعود خیلی چیزها را نگفته بود. از محقق شدن رؤیاها و وجود یک آیندۀ مطمئن و فرصت‌های بسیاری که برای هر کسی در کشورش پیش نمی‌آید زیاد برایم گفت. در طول سال‌هایی که در زمین میندوزا به سر بردم، حرف‌های مادرم همیشه در گوشم بود: «روزی به سرزمین پدری‌ات برمی‌گردی». وقتی به سرزمین پدری‌ام برگشتم دیدم که برایشان مشکل‌ساز شده‌ام، هم مرا می‌خواهند هم مرا نمی‌خواهند، بعضی‌شان از بازگشتم خوشحالند، بعضی درمانده‌اند و بعضی هم می‌خواهند با من تسویه حساب مالی کنند و در عوضش باید به «سرزمین مادری‌»ام برگردم، و من بر سرزمینی ناشناخته پای گذاشته‌ام، به دنبال سرزمینی هستم که مرا پناه دهد، جایی بین سرزمین پدری و مادری.» صفحة ۲۵۳

برای مطالعة بیشتر: 

«صداهایی دیگری به گوش می‌رسند، متن ادبی و بازنمایی زندگی فرودستان با نگاهی به رمان «ساقه بامبو» سعودالسنعوسی»، پیام حیدر قزوینی:

http://www.sharghdaily.ir/Modules/News/PrintVer.aspx?Src=Main&News_Id=78924

«نقدی بر رمان ساقه بامبو»، علی علی‌محمدی، فصلنامه نقد کتاب ادبیات، دوره دوم، شماره ششم 

https://litbr.faslnameh.org/browse.php?a_code=A-10-38-141&sid=1&slc_lang=fa

در نوشتن متن از  نوشته‌ای در گاردین نیز استفاده شده است:

https://www.theguardian.com/books/2015/may/23/the-bamboo-stalk-rags-to-riches-tale-that-holds-a-mirror-to-kuwaiti-society