بیروت ۷۵
ای که به اینجا پای می‌نهی از هر آرزویی دست شوی

بیروت ۷۵

خواندن این متن سه دقیقه و سی ثانیه زمان می‌برد.

معرفی و نقد کتاب تهران: بیروت ۷۵ از سفر پنج نفر به بیروت آغاز می‌شود. فرح، یاسمینه، طعان، ابومصطفی و ابوملا پنج مسافر اتومبیلی هستند که از دمشق به سوی بیروت می‌رود. نویسنده کوشیده هریک از آنها را به عنوان نماد بخشی از جامعه به سرعت در حال تغییر عرب بازنمائی کند. آنها به زندگی‌شان در سرزمین مادری پشت کرده و هریک به امیدی راه شهر پر آب‌و‌رنگ بیروت را در پیش گرفته‌اند. یکی برای آزادی، دیگری به امید ثروتمند و سرشناس شدن و آن دیگری برای فرار از سرنوشت شومی که سنت‌های دست‌وپاگیر قومی برایش رقم زده‌اند بیروت را برگزیده‌ است. اما بیروت، شهر آمال و آرزوهایشان، همان هنگام که گشاده‌دستانه برایشان آغوش گشوده است، تقدیر خونبار و غم‌انگیزی را تدارک دیده است که به نشانه‌هایی آشکار می‌کند، سه زن همسفر سراپا سیاهپوش و بی‌چهرۀ نشسته بر صندلی عقب در راه شروع به زاری و شیون کردند و کمی بعد نرسیده به مقصد در دل شب ناپدید شدند و در نزدیکی بیروت، شهر با جشنی پرشور اما به رنگ خون و آتش از ایشان استقبال می‌کند.
بیروت ۷۵ اولین داستان بلند(نوولا) غاده السمان نویسندۀ سوری است که در سال ۱۹۷۴ و در آستانه جنگ داخلی لبنان منتشر شد و بسیاری آن را پیشگویی پیامبرگونۀ این واقعه دانسته‌اند. در ایران غاده السمان بیشتر با شعرهایش شناخته می‌شود، اما در جهان عرب ضمن اینکه به عنوان یکی از بنیان‌‌گذاران شعر مدرن عرب مطرح است، بیشتر رمان و داستان‌های کوتاهش شهرت دارند. 
بیروت ۷۵ داستانی هولناک درباره کشوری است که در کمتر از یکسال شعله‌های جنگ داخلی ویرانگر در آن شعله‌ور شد و نزدیک به دو دهه به طول انجامید؛ چنانکه که فائزه رمال پیشگویی می‌کند: «غم بسیار می‌بینم...خون می‌بینم...خون فراوان!...» و شیون می‌کند و جوری می‌لرزد که انگار جلوی چشم‌هایش کشتاری قریب‌الوقوع را می‌بیند (صفحۀ ۶۶).
 نویسنده از توصیف شهر بیروت برای تصویر کردن مهابت آنچه در آستانه است اما کسی متوجه‌اش نیست بهره می‌برد. نشانه‌هایی در شهر به روشنی آنچه به زودی رخ خواهد داد را هشدار می‌دهند اما تنها فرح غریبه‌ای که به امید پولدار و مشهور شدن به بیروت پا گذاشته هشدارها را درمی‌یابد. او بیروت را شهری سنگدل می‌بیند که از هر گوشه‌اش صدای گریه‌ و شیونی به گوش می‌رسد: «چه سنگدل هستند. هر جای این شهر شگفت که پا می‌گذارد، سنگدلی سختی سر راهش سبز می‌شود. مدام از گوشه و کنار شهر صدای گریه‌های بلندی می‌شنود که در و دیوار شهر تکرارشان می‌کند. از همان شب اول که پا به این شهر گذاشت، شیون غریبی سر در پی‌اش گذاشته و در سینه‌اش جا خوش کرده است...» (صفحۀ ۲۹). او با دلی آکنده از بیم و امید و وحشت از رخدادهایی که از اتفاق هولناکی خبر می‌دهند، خود را همچون ماهی کوچکی در بساط دستفروش می‌بیند که در نایلون پر آب شنا می‌کند و در پرتو نورهای شهر گویی در دریای نور شناوراست اما بیهوده خود را به دیوار می‌کوبد تا راهی برای گریز بیابد، اما گریزی نیست.
غاده السمان با زبانی شاعرانه و به کارگیری عناصر سوررئالیستی و قرار دادن آنها در کنار روایت رئالیستی داستان به خوبی چالش‌ها و تعارضات جامعه‌ای که تجربۀ استعمار را از سر گذرانده است و تغییرات اجتماعی عظیمی را تجربه می‌کند ترسیم کرده است. چالش‌ها و تعارضاتی که به روشنی بیانگر علت وقوع جنگ داخلی در این کشور هستند. نقد نویسنده در این اثر متوجه تضاد طبقانی، غرب‌گرایی، آزادی جنسی و حضور همچنان پررنگ ارزش‌های سنتی و نیز  آسودگی و بی‌خیالی مردمانی است که سایه جنگ و ویرانی را بر سر خود احساس می‌کنند اما آنچنان درگیر روزمرگی هستند که برایشان معرکه لوطی و انترش در خیابان به مراتب از پرواز هواپیماهای جنگی بر فراز شهر جذاب‌تر است، گویی صداها را نمی‌شنوند و خطر را نمی‌بینند. سمیه آقاجانی، مترجم بیروت ۷۵ در ترجمه‌ای یکدست، روان و با کیفیت، به خوبی توانسته تعادل میان لحن شاعرانه و واقع‌گرایی بیرحم سمان را حفظ کرده و انعکاس دهد. بیروت ۷۵ رمانی جذاب و پرکشش است که خواننده را تا آخر با خود همراه می‌کند اما به عنوان خوانندۀ اثر در میانه‌های کتاب حیرت‌زده از شباهت غریب وضعیتی که سمان ترسیم می‌کند با تجربه زیستهٔ‌مان، گاه توان ادامه دادن را در خود نمی‌دیدم. 

*واژگانی که دانته بر دیوار دوزخ نگاشته بود. از متن کتاب صفحۀ ۱۹

از غاده السمان آثار دیگری به فارسی ترجمه شده است:


دانوب خاکستری، نرگس قندیل زاده، ماهی
در بند کردن رنگین‌کمان، عبدالحسین فرزاد، نقره
غم‌نامه‌ای برای یاسمن‌ها، عبدالحسین فرزاد، چشمه
زنی عاشق در میان دوات، عبدالحسین فرزاد، چشمه
ابدیت، لحظۀ عشق، عبدالحسین فرزاد، چشمه
رقص با جغد، عبدالحسین فرزاد، چشمه
عشق را به تو ابراز کردم، کاظم آل‌یاسین، مکاتیب
معشوق مجازی، عبدالحسین فرزاد، چشمه

برای مطالعۀ بیشتر:

 

«داستان‌های خواندنی یک شاعر»، حمیدرضا امیدی سرور، جامعه خبری-تحلیلی الف،۲۸اردیبهشت ۱۳۹۶ 
 

پاره‌های کتاب


«جشنی شگفت به پیشواز سواری می‌آمد. این همه آتش و بوی هیمۀ سوخته، این همه قله‌های در دوردست فروزان. دل فرح گرفت :«پنداری در بزمی هستم که در آن انسانی را برای پیشکش به خدایی پلید قربانی می‌کنند. نکند قربانی خود من باشم». صفحۀ ۱۵
زر. من کشته‌مردۀ زر و پولم. پول یعنی آزادی، یعنی وقت، یعنی خرید کتاب و صفحۀ موسیقی و سفر و خم‌وراست‌نشدن جلو استاد عادل مدیر کتابخانۀ ملی، آن‌موقع که آن‌جا کار می‌کردم. پول یعنی زن‌های خوشگل با دست‌های نرم و ناخن‌های بلند رنگی. پول...ولی نیشان را از کجا پیدا کنم؟ سرانجام تماس برقرار شد. یک زن به فرانسوی جواب داد. چیزی سردرنیاوردم. بار ششم که زنگ زدم، خواهش کردم به عربی حرف بزند. بلافاصله گوشی را گذاشت. صفحۀ ۲۹
پدرش داشت ماهی را لت و پار می‌کرد تا روی موتور قایق کبابش کند. ماهی کوچکی را که از شکم ماهی بزرگتر درآورده بود به مصطفی داد و به سادگی گفت: «نگاه کن! ماهی‌ای که از مرگش دلخور می‌شوی چند لحظه پیش خواهر کوچکترش را قورت داده. فرصت نکرد هضمش کند. زندگی یعنی همین!». صفحۀ ۴۸

 

 

پادکست