اطلاعات کتاب

گتسبی بزرگ

۱۳۹۶/۱۱/۱۰

 

معرفی و نقد کتاب تهران:
ماجراهای رمان، حول و حوش سال‌های ۲۰ در مکانی خیالی به نام وِست‌اگ در نزدیکی نیویورک می‌گذرد. راوی رمان، نیک‌کاراوی، تحصیل‌کرده از دانشگاه ییل و با سابقه شرکت در جنگ بزرگ، به سودای خرید و فروش سهام و استقلال شخصی، از خانواده‌ مرفهش در میدوِست جدا می‌شود و به نیویورک می‌رود. در آنجا به پیشنهاد دوستی برای زندگی به حومه شهر می‌روند، به وِست‌اگ. خانه نیک‌ کاراوی در همسایگی میلیونر مرموز و مشهوری است که مهمانی‌های بزرگ می‌دهد؛ ولی خود در آن‌ها حضور چشم‌گیری ندارد: جی گتسبی. آن طرف خلیج، در ایست‌اگ، تام و دیزی، دو تن دیگر از شخصیت‌های اصلی داستان، زندگی می‌کنند. دیزی دختر عموی نیک است و تام آشنای دوران کالج و یک میلیونر دیگر. خانه نیک درست در نزدیک‌ترین قسمت وست‌اگ و ایست‌اگ واقع شده است. جایی که به او اجازه می‌دهد با ماهی هشتاد دلار اجاره، همسایه میلیونرها باشد. نیک در خانه تام و دیزی با جوردن بیکر آشنا می‌شود؛ دختر جذابی که بعدها در یکی از مهمانی‌های گتسبی منجر به آشنایی نیک و گتسبی می‌شود. 

۵۰ صفحه که از کتاب می‌گذرد ما با نیک و دیزی و تام و جوردن و مرتل آشنا شده‌ایم. تقریبا تمامی مکان‌هایی که تا پایان رمان با آنها سروکار داریم را می‌شناسیم؛ ولی از گتسبی تنها چند جمله کوتاه می‌خوانیم. برای کتابی که نام او را بر جلدش دارد، نحوه آشنایی اولیه ما با او بسیار جالب توجه است و منجر به افزایش حال و هوای مرموزی می‌شود که حول شخصیت گتسبی وجود دارد.

رمان حس و حال امریکای دهه ۲۰ را به طور کامل در خود دارد. کشوری که کم‌ترین آسیب را در جنگ بزرگ دیده و آینده‌ای امیدوارکننده دارد. آینده‌ای پر از موسیقی جَز و گشایش‌های فرهنگی و تغییر نگاه‌های جنسیتی و شکل پوشش زنان و در عین حال دوران ممنوعیت الکل و قمار و بالطبع بساط‌های زیرزمینی هردو. گتسبی بزرگ درباره مرگ یا شکست یا زوال رؤیای امریکایی نیز هست. شکست رؤیای رسیدن به آرزوهای فردی و مواجهه با واقعیتی به نام تضاد طبقاتی. 

نکته جالب در پس تمام این ایده‌ها، شخصیت خود نیک‌کاراوی است. او جایی در میانه‌ ایستاده است.. او تحصیل کرده است و با اصل و نسب و از خانواده‌ای مرفه ولی جیبش خالی است. شاید به همین خاطر هم هست که نظرش درباره گتسبی تا این اندازه متضاد است. او از یک طرف معتقد است که گتسبی نماد همه چیزهایی است که از آن متنفر است و از طرف دیگر معتقد است که گتسبی از بسیاری از آدم‌های دیگر ارزشمندتر و قابل احترام‌تر است. 
زبان رمان به شکل قابل‌توجهی هم رسمی و کتابی است و هم شکسته و خودمانی. هم شاعرانه است و هم صمیمی. انگار راوی نمی‌داند در برخورد با رویدادها چه زبانی را باید به کار گیرد. 

ساعت هفت بود که همراهش سوار کوپه شدیم و راه افتادم به طرف لانگ‌آیلند. تام یکریز حرف می‌زد و بگو بخند می‌کرد، اما صدایش از من و جوردن دور بود، مثل همهمه و هیاهوی غریبه‌ها در پیاده‌رو یا سر و صدای خط‌آهن هوایی بالای سرمان. همدلی بشر حد و مرزی دارد، و ما آماده بودیم که بگذاریم کل بگومگوهای تأسف‌بارشان مثل چراغ‌های شهر پشت سرمان محو بشود. سی‌سالگی – نوید یک دهه تنهایی، آب رفتن فهرست‌ آدم‌های مجردی که خواهیم شناخت، آب رفتن انبان شور و شوق، آب رفتن موی سر. اما جوردن کنارم بود که برخلاف دِیزی عقلش می‌رسید رؤیاهای کاملاً فراموش‌شده را از این سن‌وسال به آن سن‌وسال نکشد.» صفحه ۱۴۹

از نکته‌های مهم دیگر، شکل روایت داستان است. راوی گاه به زبان «اول شخص» سخن می‌گوید و گاه به زبان سوم شخص. همچنین از اظهارنظر درباره وقایع نیز ابایی ندارد و گاهی اوقات داستان را قطع می‌کند تا درباره مسئله‌ای نظرش را بگوید. خط سیر روایت کاملاً منظم است ولی بارها و بارها روایت با تکه‌پاره‌هایی از گذشته قطع می‌شود که البته در ایجاد تعلیق در داستان بسیار مؤثر واقع شده است. 

رمان را نشر ماهی در ۲۱۰ صفحه منتشر کرده است؛ ۱۷۰ صفحه از آن متعلق به متن اصلی رمان و باقی مربوط به مقدمه و مؤخره و همچنین نام‌نامه است. مترجم کتاب، رضا رضایی مقدمه نسبتاً مفصلی برای کتاب نوشته که اطلاعات بسیار ارزشمندی درباره زندگی فیتزجرالد و نحوه نگارش رمان گتسبی بزرگ به دست می‌دهد. او توضیح داده که چطور رمان در زمان انتشار چندان جدی گرفته نشده ولی هرچه گذشته تا به امروز، به یکی از مهم‌ترین رمان‌های قرن بیستم امریکایی تبدیل شده است.

«گتسبی بزرگ» در کنار «لطیف است شب»، «این سوی بهشت»، «زیبا و ملعون» و «آخرین قارون»، بزرگ‌ترین آثار اسکات فیتزجرالد هستند که تمامی به فارسی ترجمه شده‌اند. شاید اقتباس‌های فراوان سینمایی از «گتسبی بزرگ» در شهرت امروز این رمان بی‌تأثیر نباشد؛ هرچند تعدد اقتباس‌ها (۴ فیلم در یک صد سال) خود نشان‌دهنده اهمیت این اثر است. رضایی همچنین در همین مقدمه کمی درباره ترجمه‌های پیشین کتاب و اینکه چرا دوباره به ترجمه کتاب پرداخته توضیحاتی داده است؛ از جمله اینکه به ترجمه مشهور و قدیمی کریم امامی انتقاداتی دارد و به گمانش حق مطلب درباره ترجمه کتاب ادا نشده است. البته او درباره اینکه در کدام قسمت‌های ترجمه متن امامی حق مطلب ادا نشده سکوت می‌کند و توضیحات خاصی نمی‌دهد. در مؤخره بخش‌هایی از یک کتاب انتقادی درباره رمان گتسبی ترجمه شده که در فهم ایده‌های رمان به خواننده کمک می‌کند. نشر ماهی فهرست مکان‌ها و اشخاص و آثاری که در کتاب از آنها نام برده شده‌اند را نیز ضمیمه اثر کرده که بسیار به کار محققان و خوانندگان حرفه‌ای خواهد آمد.

به غیر از ترجمه رضارضایی و کریم امامی، از گتسبی بزرگ ترجمه‌های متنوع دیگری در بازار موجود است که البته کیفیت چندان بالایی ندارند. 

از فیتزجرالد کارهای دیگری به فارسی ترجمه شده است:

  • زیبا و ملعون، سهیل سمی، ققنوس.
  • این سوی بهشت، سهیل سمی، ققنوس.
  • گتسبی بزرگ، کریم امامی، نیلوفر.
  • آخرین قارون، علیرضا کیوانی‌نژاد، چشمه.
  • لطیف است شب، اکرم پدرام نیا، میلکان.

برای مطالعه بیشتر

  • نرگس انتخابی، «گتسبی بزرگ و هنر راوی»، مجله جهان کتاب، شماره ۱۹۸، مهرماه ۱۳۸۴ (برای مطالعه این مقاله می‌توانید به سایت نورمگز www.noormags.ir مراجعه کنید).
  • مرتضی هاشمی‌پور، رضا رضایی، «نشست گتسبی بزرگ»، مجله نقد کتاب تهران، شماره ۶، سال دوم، تابستان ۱۳۹۵ (http://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/1167982)

پاره‌هایی از کتاب

«باد خوابیده بود و شبی پر از همهمه و نور به جا گذاشته بود، با بال‌هایی که روی درخت‌ها به هم می‌خوردند و صدای ادامه‌داری شبیه صدای ارگ، در آن حال که دَم سرشار خاک به غوک‌ها حیاتی سرشار می‌دمید. سایه گربه‌ای جنبنده در نور مهتاب لرزید، و سرم را که برگرداندم تا آن را تماشا کنم، دیدم تنها نیستم – پنجاه فوت آن‌طرف‌تر، از سایه عمارت همسایه‌ام کسی بیرون آمده بود که دست‌هایش توی جیبش بود و ایستاده بود و به غبار نقره‌فام ستاره‌ها نگاه می‌کرد. از فراغتی که در حرکاتش بود، و از اطمینانی که در نحوه ایستادنش روی چمن به چشم می‌خورد، می‌شد فهمید که خود آقای گتسبی است که آمده بیرون تا ببیند چه سهمی از آسمان محل ما مال اوست.» صفحه ۳۸

«چشم‌هایش را تنگ کرد و به خود لرزید. لوسیل هم به خود لرزید. همه سرمان را برگرداندیم و نگاه کردیم که ببینیم گتسبی آن دور و برهاست یا نه. آدمی بود که دیگران را به خیال‌بافی‌های رمانتیک می‌انداخت و به همین دلیل بود که همه درباره‌اش پچ‌پچ می‌کردند، حتی کسانی که در این دنیا چیزی نمی‌دیدند که لازم باشد درباره‌اش پچ‌پچ کنند.» صحفه ۶۰

«سی ساله شده بودم. در برابرم مسیر مهیب و خطیر دهه جدیدی گسترده شده بود.

ساعت هفت بود که همراهش سوار کوپه شدیم و راه افتادم به طرف لانگ‌آیلند. تام یکریز حرف می‌زد و بگو بخند می‌کرد، اما صدایش از من و جوردن دور بود، مثل همهمه و هیاهوی غریبه‌ها در پیاده‌رو یا سر و صدای خط‌آهن هوایی بالای سرمان. همدلی بشر حد و مرزی دارد، و ما آماده بودیم که بگذاریم کل بگومگوهای تأسف‌بارشان مثل چراغ‌های شهر پشت سرمان محو بشود. سی‌سالگی – نوید یک دهه تنهایی، آب رفتن فهرست‌ آدم‌های مجردی که خواهیم شناخت، آب رفتن انبان شور و شوق، آب رفتن موی سر. اما جوردن کنارم بود که برخلاف دِیزی عقلش می‌رسید رؤیاهای کاملاً فراموش‌شده را از این سن‌وسال به آن سن‌وسال نکشد.» صفحه ۱۴۹

Leave A Comment

Your email address will not be published.