برادران سیسترز
بسیاری رمان را یک پیکارسک مدرن در قالبی وسترن می‌دانند. برخی لقب کابوی-نوآر به آن داده‌اند. اما به هر حال آنچه اهمیت دارد این است که با یک رمان وسترن کلاسیک روبه‌رو نیستیم.

برادران سیسترز

خواندن این متن نزدیک به چهار دقیقه زمان می‌برد.


معرفی و نقد کتاب تهران: برادران سیسترز قاتلانی مشهور و خونسردند که برای «ناخدا» کار می‌کنند. در واقع آنها همه کسانی که ناخدا ازشان خوشش نمی‌آید را مرخص می‌کنند و حتی نمی‌دانند که طرف چه کار کرده. گاهی اوقات دربارة همین موضوع هم با یکدیگر بحث می‌کنند:«حتما چیزی از ناخدا دزدیده». رمان برادران سیسترز از جایی آغاز می‌شود که ناخدا شغل جدیدی بر عهدة آن دو می‌گذارد: کشتن هرمان کرمیت وارم دوست‌داشتنی و نابغه. ایلای و چارلی سیسترز نمی‌دانند چرا باید او را بکشند؛ ولی خیلی هم به این موضوع فکر نمی‌کنند. آنها به واسطة یکی از دستیاران ناخدا می‌دانند که هرمان کرمیت وارم هم‌اکنون در سانفرانسیسکو است و مثل خیابان‌خواب‌ها روزگار می‌گذراند. آنها از اورگون راه می‌افتند به سمت سانفرانسیسکو. اتفاقاتی که در این میان برای این دو می‌افتد ساختار اصلی داستانی را شکل می‌دهد که با نام برادران سیسترز می‌شناسیم.
ایلای برادر کوچک‌تر راوی داستان است. قاتلی معذب و فیلسوف‌مشرب با «قلب یک شاعر» که با همه چیز درگیر است و نمی‌داند چطور سر اصل مطلب برود؛ ولی به وقت عصبانیت دست به خشونت‌های دیوانه‌وار می‌زند. او گنده و نخراشیده است و دوست دارد این شغل را ترک کند و به کشتن هرمان وارم به‌عنوان آخرین کار نگاه می‌کند. برادرش چارلی درست نقطة مقابل اوست. یک قاتل بالفطره که عاشق کشتن و اسب‌سواری است. در روابط دو نفره رییس است. به هرجا که می‌رسد مست می‌کند و شیفته ناخداست. در عین حال هیچ وقت عصبانی نمی‌شود و همیشه خونسرد است. رابطه خاص دو برادر نقطه اصلی جذابیت و کشش داستان است. ایلای همیشه نگران چارلی است و چارلی در نهایت نگران ایلای. آن دو با هم ترکیب خطرناکی می‌سازند که هیچ چیز جلودارشان نیست.
برادران سیسترز یک رمان وسترن است با فضای رئالیستی، خشن و سیاه. البته این فضا در نحوة روایت، ترکیب شده با طنزی ظریف و جذاب که از زبان برادر کوچک‌تر نقل می‌شود. داستان به جای یک پلات واحد، بیشتر مجموعه‌ای از وقایع و ماجراهاست که در قالب اپیزودهایی مجزا برای این دو برادر رخ می‌دهد. به همین دلیل هم هست که شخصیت‌های فرعی قدرتمندی که ۲۰ یا ۳۰ صفحه از کتاب را به خود اختصاص داده و بعد حذف می‌شوند، در این رمان بسیارند. از همین جهت، شاید بتوان درون‌مایة (تِم) رمان را حول و حوش رابطة خویشاوندی‌ای تعریف کرد که دو برادر با هم دارند. 
بسیاری رمان را یک پیکارسک مدرن در قالبی وسترن می‌دانند. برخی لقب کابوی-نوآر به آن داده‌اند. اما به هر حال آنچه اهمیت دارد این است که با یک رمان وسترن کلاسیک روبه‌رو نیستیم. خبری از کلاه‌های سفید کابویی و اسب‌سواری خوش‌باشانه در پهنة دشت و به سمت افق نیست. به همین شکل اگر دنبال قهرمانانی دوست‌داشتنی هستید که با هر عملشان موافق باشید هم این رمان انتخاب خوبی نیست. شما با یک وسترن متفاوت طرفید. یک وسترن خاص. اگر به دنبال شخصیت‌های عجیب و غریب با پس‌زمینه‌های دردآور و پر از دردسر هستید که درگیر وقایعی خون‌بار در دوران تب طلا در امریکای قرن‌ نوزده  ( ۱۸۵۱ ) هستند کتاب درستی را انتخاب کرده‌اید.
برادران سیسترز دومین اثر نویسندة جوان کانادایی «پاتریک دوویت» است که کتاب دیگری از او هنوز به فارسی ترجمه نشده. کتاب را نشر چشمه در ۲۸۰ صفحه، با ترجمة پیمان خاکسار منتشر کرده. این مترجم این روزها به خاطر ترجمه‌های بسیاری که از معاصر‌ان ادبیات جهان (بوکوفسکی، پالانیک، تولتز، سداریس و دیگران) منتشر کرده، تبدیل به یک برند خاص شده است. نشر چشمه برای طرح جلد کتاب از طرح اریجینال کتاب استفاده کرده است البته با این ضعف که طرح را کمی درشت کرده به گونه‌ای که نام نویسنده به انگلیسی ناقص چاپ شده است. ولی با این حال کتاب از کیفیت خوبی برخوردار است و استفاده از طرح اصلی، حس خشونت بدوی و سیاه و در عین حال طنز غریب آن را به خوانندة فارسی زبان هم منتقل می‌کند. 
پیمان خاکسار در مقدمة کوتاهی که در ابتدای کتاب آورده، دلایل انتخابش را برای ترجمة ذکر کرده که جالب توجه‌ است. او توضیح می‌دهد که وقتی به سراغ کتاب‌هایی  می‌رود که نامزد جوایز ادبی می‌شوند، دلهره دارد؛ چراکه آنها یا بیش‌ازحد ادبی‌اند یا بیش‌ازحد ساختارشکن. ولی وقتی برادران سیسترز را دست گرفته، نتوانسته آن را زمین بگذارد و همین باعث شده کتاب را ترجمه کند. این کتاب نامزد جایزة من‌بوکر   ۲۰۱۱ بوده و جوایز بسیاری در کانادا برده است.
خبر خوب برای کسانی که از کتاب لذت برده‌اند، این است که به زودی فیلمی نیز با همین نام از کارگردان مشهور فرانسوی ژاک اودیار (پیامبر: جایزة ویژة هیئت داوران کن و دیپان: نخل طلای کن) اکران می‌شود. نقش چارلی سیسترز را خواکین فینیکس و ایلای سیسترز را جان سی رایلی بازی خواهند کرد. احتمالاً با فیلم خوبی طرف خواهیم بود.   
   

 پاره‌هایی از کتاب

«دوست داشتم با کسی حرف بزنم، چه کسی را نمی‌دانستم، شاید با خدمتکار هتل. باید برایش یک یادداشت سرّی می‌گذاشتم؟ ولی نه کاغذ داشتم و نه جوهر، تازه اگر این‌ها هم را داشتم چه داشتم که به او بگویم؟ خانم محترم، آرزومندم صورتتان را بشویید و با من مهربان باشید. من پول دارم. شما لازمش دارید؟ من هیچ‌وقت نفهمیدم پول به چه دردی می‌خورد.» صفحه ۵۳

«بعد مرا به پشت پیشخان مقدسش دعوت کرد و با هم از لابه‌لای رشته‌های پرده گذشتیم و وارد دنیای خصوصی‌اش شدیم. مهره‌های پرده صورتم را قلقک می‌دادند و یک لحظه تنم از شادی مورمور شد. با خودم فکر کردم، بله، من یک موجود زنده هستم.» صفحه ۵۶

«فرار کرد سمت جنگل و به طرفش نشانه گرفتم و ماشه را کشیدم ولی تفنگش خالی بود. دستم رفت طرف هفت‌تیر خودم که دیدم چارلی از پشت یک درخت بیرون آمد و همین طور سرسری یک تیر سمت جویندة در حال فرار شلیک کرد. گلوله خورد به سرش و پشت جمجمه‌اش را چون کلاهی در باد با خود برد. از اسب پیاده شدم و لنگ‌لنگان رفتم طرف بدنش که هنوز می‌لرزید. پایم بدجور می‌سوخت و تمام وجودم خشم بود. مغز مرد پوشیده شده بود از خون ارغوانی و از لابه‌لای شیارهایش کف بیرون می‌زد؛ چکمه‌ام را بالا بردم و پاشنه‌ام را در سوراخ سرش فرو کردم و تمام وزنم را رویش انداخت.» صفحه ۹۲

«چارلی گفت: «برادرم تا سه می‌شمره، هر وقت رسید به سه ما هفت‌تیر می‌کشیم.» 
شکارچی سری به نشان تأیید تکان داد و هفت‌تیرش را غلاف کرد: «اگه دوست داری می‌تونه تا صد بشمره.» و شروع کرد به ورزش دادن انگشت‌هایش. 
چارلی قیافه‌ی دمغی به خودش گرفت «عجب حرف مسخره‌ای زدی. یه چیز دیگه می‌گفتی. یه مرد باید تو لحظات آخر عمرش چهار تا حرف حساب بزنه، یه جمله آبرومند بگه.»صفحه ۱۲۹

«با خودش زیرلبی حرف می‌زد، کلماتی دلگرم‌کننده و پر از نیت خیر: به‌به، چقدر عالی، چقدر تمیز. معرکه. تیک داشت و هر سی‌ثانیه یک‌بار عضوی از بدنش می‌پرید و با خودم گفتم این قدر در طبیعت تنها مانده که تبدیل شده به دو نفر.» صفحه ۱۹۴

«چرا با کسی که ازش خوشت نمی‌اومد ازدواج کردی؟»
«یه اجاق عظیم تو خونه‌ش داشت که مثل زغال‌های جهنم از خودش گرما ساطع می‌کرد. از قد و هیکل و قیافه‌اش هم معلوم بود این قدر غذا تو خونه‌ش داره که می‌تونه تا بهار جفت‌مون رو سیر نگه داره. نخند! باور کن انگیزه‌م همین دو تا بودن: گرما و غذا. این قدر اوضاعم خراب بود که اگه یه تمساح هم حاضر می‌شد و رخت‌خوابش رو با من قسمت کنه بی‌معطلی باهاش ازدواج می‌کردم. البته حقیقتش رو بخوای من واقعاً با یه تمساح عروسی کرده بودم…» صفحه ۲۳۰

پادکست