اطلاعات کتاب

آئورا

۱۳۹۸/۰۵/۲۵

 

شما تاریخ‌دان جوانی هستید که یک روز صبح حین نوشیدن قهوه‌تان با یک آگهی استخدام مواجه می‌شوید. آگهی‌ای که به نظر می‌رسد دقیقاً شما را به خود می‌خواند؛ که مبعوث شده‌اید. چند روز سعی می‌کنید از آن چشم‌پوشی کنید و به کارهای همیشه‌گی‌تان بپردازید؛ اما بررسیِ هرروزه‌ی آگهی و آشکارشدنِ اینکه کس دیگری این شغل را، با وجود مزایای ویژه‌اش، نپذیرفته است، مجاب‌تان می‌کند که واقعاً برگزیده‌اید. تمام اطلاعات و جزئیات آگهی هم حاکی از این حقیقت‌ا‌ند. شما «فلیپه مونترو»ی جوان هستید؛ کسی که در هوس دستمزد ماهیانه‌ی چهارهزار پسویی، روانه‌ی خانه‌ی خانم پیری به اسم «کونسوئلو» می‌شود. جایی که قرار است معمایی درباره‌ی تاریخ‌تان را حل کنید.


به محض ورود به محله، بوی قدمت به مشام‌تان می‌رسد. مقاومت تاریخ در برابر تغییر، در صورت محله مشهود است. وارد خانه‌ی شماره‌ی 815 می‌شوید. به اتاق پیرزنی راهنمایی می‌شوید که خرگوشی را از سر تمنا و محبت در اتاقش زندانی کرده‌ است. تمام خانه‌ی تاریک را با جزئیات از نظر می‌گذرانید، اما سعی می‌کنید چیزی را لمس نکنید. گویی تمام خانه خیالی است در خلسه که با یک لمس محو می‌شود؛ خانه‌ای که پیرزن به آن چنگ انداخته و نمی‌خواهد به‌هیچ‌عنوان از دستش بدهد یا تغییرش را ببیند.

«صدایت را نمی‌شنود، چرا که در برابر دیوار پوشیده از اشیای مذهبی زانو زده است، سر بر مشت‌های بسته تکیه داده. از دور می‌بینیش: آنجا در لباس خواب پشمی خشن زانو زده، سرش در شانه‌های باریک فرو رفته، لاغر است، حتی بی ذره‌ای گوشت، همچون تندیسی از قرون‌ وسطا، پاهایش چون دو چوب خشک، ملتهب از باد سرخ.» صفحه 24 


 جزئیات کار از میان لب‌های باریک و چروکیده‌ی پیرزن به شما می‌رسد: قرار است یادداشت‌های شوهر ازدست‌رفته‌اش را مرتب کنید و خاطرات «ژنرال یورنته» را برای نشر آماده کنید. علاوه‌براین، از شروط کار این‌ست که در خانه‌ی پیرزن اقامت داشته باشید تا همه چیز سریع‌تر پیش برود؛ چون او مدام در گوش‌تان می‌خواند فرصت زیادی ندارد. این حرف برایتان آشناست، درست مثل تمام جزئیات خانه که بعضی را حتی پیرزن هم نمی‌داند. این حرف را روزی در گوش شما خواند که برادرزاده‌ی جوان و زیبارویش «آئورا» را، در غیاب او، به آغوش کشیده بودید. آئورای آرام و کم‌حرف که از همان دیدار اول محو چشم‌های سبزش شدید. دختری که شما را بسیار به یاد خرگوش پیرزن می‌انداخت و مدام از لمسش محروم می‌ماندید از بیم اینکه به لمسی محو نشود؛ چون به تصویری کم‌رنگ می‌مانست که صدایش به‌سختی شنیده می‌شود.

از ماندنِ دختر جوان پیش عمه‌اش همیشه حیرت‌زده بودید. از میان یادداشت‌های مرد مرده، دستگیرتان شده بود کونسوئلو شهوت جوانی دارد و به نظرتان می‌آمد آئورای زیبای شما را اسیر همین شهوتش کرده‌ است؛ اما همیشه مسائل به این سادگی حل نمی‌شوند. در این رمان، قرار است راز پیرزن که درباره‌ی خودتان است کشف کنید.
«آئورا» داستانی‌ست که در ظاهر عشق را روایت می‌کند؛ اما در اصل روایتِ تمنای جوانی است. «فوئنتس» در تمام طول داستان، به یاری توصیفاتی که از مکان‌ها و شخصیت‌ها ارائه می‌دهد، سعی می‌کند به خوبی تقابل پیری و جوانی و حل این دو در یکدیگر را نشان دهد. جوانیِ همواره مطلوب و پیری‌ای که همواره در پی بازیافتن آن است. تمام چیزی که شخصیت‌ها را عمیقاً به هم پیوند می‌دهد و آنها را به فکر و کنش‌های خاص وامی‌دارد، همین تقابل است. با خواندن آئورا، این دو در عین اینکه روبه‌روی هم می‌ایستند، روی هم سایه می‌اندازند و هم را می‌پوشانند تا یک تناقض را حل کنند.

تقریباً تمام روایت در خانه‌ای قدیمی پیش می‌رود که شخصیت اصلی داستان خود را در آن بازمی‌یابد. فضای خانه تاریک و محو است و با تصورش ناگزیر مه غلیظی خیال‌تان را فرامی‌گیرد. بسیاری از مقصودهای نویسنده در حیواناتی که توصیف می‌شوند پوشیده شده‌اند. همچنین اشاراتی به بوهای متفاوت، برجسته‌کردن نقش نور، چشیدن مزه‌هایی در گلو، تمرکز روی حالت صداها و در نهایت نرمی و سختی اشیاء، همگی تداعی‌گر تلاش‌های فوئنتس برای درگیر کردن تمام حواس پنجگانه‌تان هستند که به یاری حس ششم‌تان خواهند آمد تا معما را حل کنید. در مجموع خواننده باید هشیار باشد و در هر وصفی که فوئنتس از محله، خانه، اتاق پیرزن، مجسمه‌ها، لباس‌های شخصیت‌ها و رفتار آن‌ها می‌کند، با دقت تعمیق کند.
دلیل نامیدن رمان به نام «آئورا»، نظریه‌ای فراروانشناختی است با همین عنوان که آئورا را انرژی‌ای منعکس در بدن انسان می‌داند. این انرژی راه پیگیری احساسات و خاطرات شخص و ثبت کامل گذشته، آینده و حال انسان است. (لغت‌نامه‌ی دهخدا، 1393). نویسنده، در داستانش، به‌خوبی این نظریه را بازتاب می‌دهد و زمان و مکان را برای شخصیت‌ها به امری سیال تبدیل می‌کند که گویی همه‌ی نقاط آنها در یک لحظه حاضرند. فوئنتس دست‌تان را می‌گیرد و با روایت دوم شخص مفردش، با داستان همراه‌تان می‌کند. در طول رمان، همان‌طور که لازم است، تمام احساسات مونترو را درک می‌کنید و با او، در هر لحظه و با هر اتفاق، به شهود می‌رسید و به‌تدریج از راز پیرزن پرده برمی‌دارید. همین مسأله، خواندن این داستان را جذاب می‌کند. این داستان، به‌چاشنی قلم روان فوئنتس و دقت او در درگیر کردن تمام حواس خواننده در تصویرسازی‌هایش مجهز است. فوئنتس شما را زیر واژه‌های سنگین، خسته و کسل و داستانش را زیر جملات اضافی دفن نخواهد کرد. آئورا داستان کوتاهی است، اما را در بلندمدت ذهن‌تان را به خود مشغول می‌کند.

اگر از خواندن این کتاب لذت بردید، احتمالاً «کنستانسیا»ی فوئنس هم برایتان جالب خواهد بود. کنستانسیا هم، مثل آئورا، به‌شیوه‌ی رئالیسم جادویی روایت می‌شود و باز هم در ظاهر روایت یک عشق است. مثل همه‌ی آثار فوئنتس، کمی بیشتر از آئورا، اشاره‌های زیادی هم به تاریخ انقلاب‌ها و نزاع‌های آمریکای جنوبی دارد.

 آئورا را نشر نی به ترجمه‌ی عبدالله کوثری، مترجمی که می‌توان مترجم حاذق فوئنتس به فارسی خواندش، به سال 1386 برای اولین بار چاپ کرده است. کوثری تسلط ویژه‌ای به آثار فوئنتس دارد و این موضوع سبب شده است زبان ترجمه‌ی او روان و یکدست و شیوه‌ی روایتش هم به فضای داستان‌های فوئنتس متعهد باشد. این کتاب در 94 صفحه چاپ شده است و سه بخش دارد. بخش اول خود داستان است. بخش دوم انگیزه‌نامه‌ی فوئنتس است از چیزهایی که او را به نوشتن آئورا واداشته‌اند. آشنایی با فضایی که کتاب در آن نوشته شده و اشخاص و اتفاقاتی که نویسنده را به نوشتن کتاب مایل کرده‌اند، درک بهتری از رمان به مخاطب می‌دهد. بخش سوم کتاب هم گاه‌شمار زندگی فوئنتس است که شامل اتفاقات مهم زندگی، جوایز و آثار مختلف اوست. 

پاره‌های کتاب:

«در آنها می‌نگری و با خود می‌گویی این تصور درست نیست، چراکه اینها چشمان سبز زیبایی هستند همچون همه‌ی چشم‌های سبز زیبایی که تاکنون دیده‌ای. اما نمی‌توانی خود را فریب بدهی، این چشم‌ها موج می‌زنند، دگرگون می‌شوند، چنان‌که گویی چشم‌اندازی فرارویت می‌نهند که تنها تو می‌توانی ببینی و طلب کنی.» صفحه 17 


«آنقدر به زیبایی‌ات مغروری که برای آنکه همیشه جوان بمانی چه‌ها که نخواهی کرد.» صفحه 37 
«آنگاه پیکر عریان او و بازوان برهنه‌اش را می‌بینی که از این سوی تا آن سوی تخت گشاده است، همچون بازوان آن مصلوب بر دیوار، مسیح سیاه با ابریشم ارغوانی بر گرد ران‌هایش، زانوان ازهم‌گشاده‌اش، پهلوی زخمگینش، و تاج خارش بر کلاه‌گیس سیاه ژولیده با پولک‌های نقره. آئورا چون مذبحی خود ر ا بر تو می‌گشاید.»صفحه 45 
«او برمی‌گردد، فلیپه. ما با هم او را برمی‌گردانیم. بگذار من نیرویم را به دست بیارم، او را برمی‌گردانم…»صفحه 57 
 


«او برمی‌گردد، فلیپه. ما با هم او را برمی‌گردانیم. بگذار من نیرویم را به دست بیارم، او را برمی‌گردانم…»صفحه 57 
 

از کارلوس فوئنتس کارهای دیگری به فارسی ترجمه شده است:

  • مرگ آرتیمور کروز، مهدی سحابی، نشر نگاه
  • پوست‌انداختن، عبدالله کوثری، نشر آگاه
  • سر هیدرا، کاوه میرعباسی، نشر آگاه
  • آب سوخته، علی‌اکبر فلاحی، نشر ققنوس
  • خویشاوندن دور، مصطفی مفیدی، نشر نیلوفر
  • گرینگوی پیر، عبدالله کوثری، نشر طرح نو
  • نبرد، عبدالله کوثری، نشر ماهی
  • درخت پرتقال، علی‌اکبر فلاحی، نشر ققنوس
  • لائور ادیاس، اسدالله امرایی، نشر کتابسرای تندیس
  • اینس، اسدالله امرایی، نشر مروارید

Leave A Comment

Your email address will not be published.