اطلاعات کتاب

کلاه پوستی برای رفیق یفیم سمیونوویچ راخلین

۱۳۹۹/۰۷/۰۷

 
1

معرفی و نقد کتاب تهران| کلاه پوستی برای رفیق یفیم سمیونوویچ راخلین با معرفی یفیم راخلین شروع می‌شود؛ یک آدم معمولی که ازقضا نویسنده هم بود و درباره‌ی آدم‌های خوب و شریف و درست‌کار داستان‌های پندآموز می‌نوشت. آدم‌هایی که اهداف والا از جان‌ ناقابل‌شان بیشتر برایشان ارزش داشت، قهرمانانی خطرپیشه و ازجان‌گذشته‌‌ که معمولاً شغل‌های خطرناکی مثل زمین‌شناسی، کوهنوردی، اکتشاف غار، آتشفشان‌شناسی و قطب‌پژوهی داشتند و علیه طبیعت می‌جنگیدند. «آدم‌های خوب رمان‌های یفیم مدام مشغول دویدن، پریدن، خزیدن یا شنا‌کردن بودند و برای اهدای خون، پوست، کلیه‌ی اضافی یا مغز استخوان‌شان لحظه‌ای تردید نمی‌کردند یا شجاعت‌شان را به شیوه‌ی ستودنی دیگری ابراز می‌کردند» (صفحه‌ی ۸).  

در داستان‌های رفیق راخلین، شهروند اتحاد جماهیر شوروی، اعضای حزب کمونیست و کمیته‌های حزبی جایی نداشتند و این موضوع برایش اسباب فخر و مباهات بود. از این نویسنده‌ی پرکار دست‌کم سالی یک کتاب منتشر می‌شد و خیلی از آثارش برای برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی اقتباس شده بودند و همه‌ی اینها باعث شده بود پول‌وپله‌ای به هم بزند و آپارتمانش پر از کالاهای گران‌قیمت وارداتی بازار سیاه باشد.

 ماجرای اصلی کلاه پوستی برای رفیق سمیونوویچ راخلین از صبح روزی شروع می‌شود که یفیم قصد دارد داستان دیگری درباره‌ی آدم‌های خوب بنویسد، در همان لحظه است که رفیقش زنگ می‌زند تا خبر جدیدی را به اطلاعش برساند. کوستیا و یفیم در کشوری زندگی می‌گنند که شنود مکالمات تلفنی شهروندان عادی است و به همین خاطر زبان رمزی برای خودشان ساخته‌اند و طوری پشت تلفن از مسائل حساس سیاسی حرف می‌زنند که فقط خودشان از محتوای گفت‌وگوها سردرمی‌آورند.

الم‌شنگه‌ی اصلی – که یفیم راخلین را از بره‌ای آرام و سربه‌زیر به یک معترض و مبارز سیاسی و آشوبگر  تبدیل می‌کند- زمانی به پا می‌شود که او برای دریافت کلاه پوست خرگوش مراجعه می‌کند، مدیر جدید تعاونی که از «دستگاه امنیتی» آمده است به او اطلاع می‌دهد، برایش کلاهی از پوست گربه‌نره‌ در نظر گرفته‌اند.

 القصه، کوستیا به یفیم می‌گوید اتحادیه‌ قرار است میان نویسندگان، کلاه توزیع کند. یفیم براساس همان زبان رمزی به این نتیجه می‌رسد که احتمالاً کوستیا می‌خواهد خبرِ نامه‌ی سرگشاده‌ی گروهی از اقتصادانان  به رهبر کشور را به اطلاع او برساند که خواستار توسعه‌ی بخش خصوصی شده بودند و حتماً این نامه به غرب رسیده و رادیوهای بیگانه خبرش را پخش کرده‌اند و حالا قرار است «کلاه‌»های این نویسندگان گستاخ‌ را بگذارند کف دست‌شان.

اما در تماس‌های بعدی معلوم می‌شود خبر واقعی است. نکته‌ی حساس ماجرا این است که میزان اهمیت نویسنده، نوع کلاه دریافتی را مشخص می‌کند. شاخص‌ترین نویسنده‌ها کلاه پوست ماموت، نویسنده‌های شاخص‌تر کلاه پوست موسکرات و نویسنده‌های شاخص کلاه پوست گوزن دریافت می‌کنند. یفیم و کوستیا نه تنها جزء نویسندگان بسیار شاخص و شاخص‌تر و شاخص به حساب نمی‌آیند، که به گفته‌ی کوستیا فقط عضو اتحادیه هستند و حتی نویسنده به حساب نمی‌آیند؛ چون نویسندگان از «نژاد» کاملاً متفاوتی هستند و استحقاق‌شان کلاه پوست روباه یا سمور است و حد و اندازه‌ی او و یفیم، بنجل‌ترین کلاه -یعنی کلاه پوست خرگوش- است.

اما الم‌شنگه‌ی اصلی – که یفیم راخلین را از بره‌ای آرام و سربه‌زیر به یک معترض و مبارز سیاسی و آشوبگر  تبدیل می‌کند- زمانی به پا می‌شود که او برای دریافت کلاه پوست خرگوش مراجعه می‌کند، مدیر جدید تعاونی که از «دستگاه امنیتی» آمده است به او اطلاع می‌دهد، برایش کلاهی از پوست گربه‌نره‌ در نظر گرفته‌اند. با این اتفاق یفیم، نویسنده‌ای که یازده کتاب در کارنامه‌ و سابقه‌ی هجده سال عضویت در اتحادیه‌ی نویسندگان را دارد و در جنگ بزرگ میهنی شرکت کرده و دو مدال لیاقت گرفته است،  دیگر کارد به استخوانش می‌رسد و تصمیم می‌گیرد برای گرفتن حقش – که چیزی جز کلاه پوستی از جنس مرغوب نیست- مبارزه کند. مبارزه‌ای که البته آسان نیست و پایان داستان هم غافل‌گیرمان می‌کند.

کلاه پوستی -که در فارسی کلاه پوستی برای رفیق سمیونوویچ راخلین ترجمه شده-  را راوی اول شخص روایت می‌کند. راوی خود منتقدی است که اجازه‌ی کار ندارد و ‌جز تعریف‌کردن داستان، نقش محدودی دارد و فقط اول و آخر داستان خودی نشان می‌دهد. داستان کلاه پوستی برای رفیق راخلین که هجویه‌ای نیش‌دار بر زندگی در شوروی سابق است، داستانی‌ست طناز و بامزه و خیلی جاها به خنده‌مان می‌اندازد. البته قرار نبوده طنزآمیز باشد؛ یعنی شخصیت‌های داستان کاملاً جدی هستند و هیچ‌کدام قصد خوشمزگی و طنازی برای خنداندن دیگران ندارند. داستان در فضای سال‌های پایانی حکومت شوروی رخ می‌دهد و واقعیت‌های جامعه و فضای اداری و سیستم چنان مضحک است که آدم‌ها را به کارهای خنده‌دار و عجیب‌وغریب وامی‌دارد.

یفیم برای خواننده‌ی ایرانی شخصیت آشنایی است؛ از آن دسته آدم‌های متناقضی که در سیستم جایی ندارند و البته دل‌خوشی هم از آن ندارند و برای دوستان‌شان به زبان رمزی جک‌های سیاسی تعریف می‌کنند و اخبار را از رادیوهای بیگانه دنبال می‌کنند؛ اما به لطایف‌الحیلی، به قول معروف، تا جایی که در توان‌شان بوده، سوراخ دعا را هم پیدا کرده‌اند و به‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رغم درحاشیه‌بودن، موقعیت نسبتاً درخوری برای خودشان فراهم کرده‌اند. با وجود معترض بودن، با تأسی از ضرب‌المثل «یک مو از خرس کندن هم غنیمت است»، از هیچ منفعت و امتیازی نمی‌گذرند.

یفیم در سیستمی خودکامه به‌عنوان نویسنده فعالیت می‌کند، با اداره‌ی مخوف سانسور شوروی و ناشران دولتی مشکلی ندارد وکتاب‌هایش خوانده می‌شوند و زندگی راحتی دارد. او از خودکامه‌ها مثل ویروس‌ها، عدد سیزده و گربه سیاه می‌ترسد. یفیم تعریف خاص خودش را از خودکامه‌ها دارد که طیفی از سردبیرهای نشریات تا مأمورهای پلیس، دربان و مدیر مجتمع مسکونی را شامل می‌شود. اما او  پیش همه‌ی این آدم‌ها گردن کج کرده و التماس می‌کند تا کارش راه بیافتد. یفیم نابرابری و تبعیض را پذیرفته و حتی معتقد است که فوایدی برایش دارد اما همین آدم هم آستانه‌ی تحملی دارد و وقتی می‌بیند حتی کوستیایی که فقط یک کتاب دارد و همیشه معترض است هم کلاه پوست خرگوش گرفته دیگر سکوت را کنار می‌گذارد.

داستان کلاه پوستی برای رفیق راخلین طناز و بامزه است و خیلی جاها به خنده‌مان می‌اندازد. البته قرار نبوده طنزآمیز باشد؛ یعنی شخصیت‌های داستان کاملاً جدی هستند و هیچ‌کدام قصد طنازی برای خنداندن دیگران ندارند. داستان در فضای سال‌های پایانی حکومت شوروی رخ می‌دهد و واقعیت‌های جامعه و فضای اداری و سیستم چنان مضحک است که آدم‌ها را به کارهای خنده‌دار و عجیب‌وغریب وامی‌دارد.

کلاه پوستی برای رفیق سمیونوویچ راخلین اثر نویسنده‌ و طنزپرداز معترض روس است؛ نویسنده‌ای که سیستم کمونیستی دل خوشی از او نداشت و  به‌خاطر دردسرهایی که درست می‌کرد در دهه‌ی هفتاد میلادی عضویتش در اتحادیه‌ی نویسندگان را لغو کردند و دو سال بعد از داشتن تلفن محروم شد و در شروع دهه‌ی هشتاد میلادی به اجبار از شوروی مهاجرت کرد و سال بعد هم از شهروندی کشورش محروم شد. کلاه پوستی را در دوران تبعید و در زمانی نوشت که از حق شهروندی کشورش محروم شده بود. اما با روی‌کارآمدن گورباچف و شروع دوران اصلاحات اجتماعی و اقتصادی که در نهایت هم به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی منجر شد، واینوویچ هم این بخت را پیدا کرد که کتابش را در کشورش منتشر کند. کلاه پوستی برای رفیق سمیونوویچ راخلین موفق‌ترین و معروف‌ترین کار ولادیمیر واینوویچ نیست و زندگی و ماجراجویی‌های نامعمول سرباز ایوان چونکین و مسکو ۲۰۴۲ آثار مشهورتر این نویسنده‌ی همیشه‌معترض و منتقد هستند. واینوویچ در دهه‌ی نود میلادی به روسیه برگشت و پس از فروپاشی شوروی هم موضع منتقد را رها نکرد و این بار سیاست‌های پوتین را هدف گرفت و تا زمان مرگش، در سال ۲۰۱۸، منتقد جدی و سرسخت سیاست‌های پوتین بود. او در داستان‌هایش مثل همین کلاه پوستی، ایدئولوژی بی‌معنا شده را هدف می‌گیرد، ایدئولوژی‌ای که با گذشت دهه‌ها از انقلاب کمونیستی دیگر کسی به آن اعتقاد ندارد اما همه لازمش دارند چون تنها راه پیشرفت همین ایدئولوژی از معنا تهی‌شده است و به قول معروف کافی است لِم‌اش را بلد باشی و پا به پایش پیش بروی.

کلاه پوستی برای رفیق سمیونوویچ راخلین را نشر ثالث با ترجمه بیژن اشتری در ۱۶۵ صفحه منتشر کرده است. ترجمه‌ی کتاب که از متن انگلیسی انجام شده، روان و بی‌دست‌انداز است و لحن طناز و بانمک و بازیگوش نویسنده در ترجمه‌ی فارسی هم خوب از کار درآمده.

پاره‌های کتاب کلاه پوستی برای رفیق سمیونوویچ راخلین

  • به نظرم آدم‌ها هر جایی که باشند، همان‌جوری‌اند که همیشه بوده‌اند. موقعی که جمعی از کارکنان شوروی در جایی حضور پیدا می‌کنند، حتا اگر آن‌جا کوه یخی شناور هم باشد، باز چیزهای ثابتی وجود دارد که همیشگی است: جاه‌طلبی‌ها و رقابت‌های شغلی، خبرچین‌ها و حداقل یک مأمور کاگ‌ب و در ادامه، آدم‌های حتا اگر شجاع و نترس هم باشند-موقعی که تحت شرایطی قرار بگیرند که حاصلش انزوا و جاافتادگی طولانی‌مدت از خانه و کاشانه‌شان باشد، دیر یا زود کم می‌آورند و شروع می‌کنند به رد و بدل کردن انواع جوک‌های سیاسی ضدحکومتی و اگر کوه یخ شناورشان به سمت ساحل غربی کشیده شود، چه بسا همه‌ی آنها درخواست پناهندگی سیاسی بدهند و دیگر هرگز به کشورشان برنگردند. صفحه‌ی ۷
  • آپارتمان یفیم بزرگ بود و موقعی که دختر یفیم برای زندگی عازم سرزمین آباواجدادی‌اش، یا به‌عبارتی اسرائیل شد این آپارتمان حتا بزرگ‌تر از سابق به نظر رسید، زیرا حالا حجم خانواده‌ی یفیم یک چهارم کاسته شده بود. عزیمت ناتاشا به اسرائیل باعث الم‌شنگه‌های بسیاری شد. برای درک این الم‌شنگه‌ها شما باید بدانید که همسر یفیم روس‌تبار بود-زینا کوکوشکینا تا تاگانروک متولد شده بود. یفیم از سرِ مهر و محبت همسرش را کوکوشا صدا می‌زد. کوکوشا بانوی تپل‌مپل تندرستی بود با مغز کوچک و جاه‌طلبی‌های بزرگ. سیگارهای بلند خارجی دود می‌کرد و این سیگارها را از طریق آشنایانش به صورت قاچاق تهیه می‌کرد. ودکا هم می‌نوشید و موقع مستی ترانه‌های مبتذل می‌خواند و اگر عصبانی می‌شد فحش‌های چارواداری می‌داد. کوکوشا در تلویزیون کار می‌کرد و دبیر ارشد یک برنامه‌ی تلویزیونی به نام «هیچ‌کس و هیچ‌چیز» فراموش نمی‌شود بود. او دبیر سازمان حزبی در استودیوی تلویزیون، نماینده‌ی شورای منطقه‌ای حزب و عضو جامعه‌ی علمی نیز بود. اما کوکوشا زیر پیرهنش یک صلیب داشت  و به تله‌پاتی، مومیایی‌ها و شفایابی‌های مذهبی معتقد بود. به‌طور خلاصه، این زن نماینده‌ی تمام‌عیار قشر روشنفکر ما بود! کوکوشا نام خانوادگی پدری‌اش را حفظ کرده بود تا جلوی آسیب رسیدن به شغل و حرفه‌ی خودش را بگیرد و او به همین دلیل نام‌خانوادگی هر دو فرزندش را کوکوشکین گذاشته بود تا آنها همچون روس‌هایی اصیل به نظر بیایند. استراتژی کوکوشا درست از آب درآمد، او در کار و حرفه‌اش پیشرفت کرد و هر چه از دستش برآمد انجام داد تا شوهرش هم به پیشرفت‌های ادبی بیشتری دست یابد. صفحه‌های ۱۹ و ۲۰
  • اما آنها می‌دانستند که در چه کشوری زندگی می‌کنند؛ کشوری که در آن شنود مکالمات تلفنی شهروندان امر عادی و پذیرفته‌شده‌ای محسوب می‌شد. به‌همین‌دلیل، کوستیا و یفیم از مدت‌ها پیش یک سیستم کدگذاری مخصوص برای خودشان درست کرده بودند. یا به زبان ساده‌تر، آنها پشت تلفن طوری درباره‌ی موضوعات حساس سیاسی حرف می‌زدند که فقط خودشان معنای آن را می‌فهمیدند و انصافا سیستم پیشرفته و کارآمدی هم بود. برای مثال، اگر یفیم به کوستیا می‌گفت که بنا به گفته‌ی «برادر بوریس« در لندن به زودی محموله‌ی بزرگی از شربت‌های اشتهاآور ارسال خواهد شد، کوستیا بلافاصله می‌فهمید که منظور از شربت‌های اشتهاآور یعنی جاسوسان شوروی و منظور از برادر بوریس یعنی بی‌بی‌سی و محتوای خبر این است که رادیو بی‌بی‌سی اعلام کرده به زودی گروه بزرگی از جاسوسان شوروی در بریتانیا از این کشور اخراج خواهند شد. البته هر دوی آنها از شنیدن چنین خبری خوشحال می‌شدند چون آنها از هر چیزی که باعث رسوایی و آبروریزی حکومت کشورشان می‌شد یا آن را وادار به عقب‌نشینی می‌کرد قلبا خوشحال می‌شدند و عجبا که این حکومت همان حکومتی بود که قهرمانان کتاب‌های یفیم به خاطرش حاضر بودند جان‌شان را فدا یا اعضای بدن‌شان را اهدا کنند. صفحه‌ی ۳۹
  • کارتنیکوف پوزخندی زد و گفت: «دروغ می‌گویی. خیلی هم خوب می‌فهمی. تو هم مثل من خوب می‌دانی که به هیچ کلاهی احتیاج نداری؛ می‌توانی هر کلاه خوبی را با پرداخت صد یا دویست روبل از بازارسیاه بخری. نه، این چیزی که تو به دنبالشی کلاه نیست. تو می‌خواهی به رده‌ی بالاتر، به‌طبقه‌ی برتر راه پیدا کنی. می‌خواهی مثل کرم بخزی به رده‌ی بالاتر. می‌خواهی به تو کلاهی داده شود از جنس همان نوع کلاهی که من دارم و می‌خواهی با تو طوری برخورد شود که با من برخورد می‌شود؛ می‌خواهی با من یکسان و برابر باشی، با منی که دبیر اتحادیه‌ی نویسندگان شوروی‌ام، عضو کمیته‌ی مرکزی‌ام، نماینده‌ی مجلس اعلای شوروی‌ام، برنده‌ی جایزه‌ی لنین، معاون شورای جهانی صلحم. این چیزی است که تو می‌خواهی؛ نه؟» کارتنیکوف این جمله را که گفت ضرباتی با دست به رانش کوبید که نشانه‌ای بود از ارضاشدگی‌اش و سپس ادامه داد: «بله، خیلی زیرکانه. فوق‌العاده زیرکانه. تو درباره‌ی آدم‌های خوب می‌نویسی و وانمود می‌کنی که مطلقاً هیچ چیزی به اسم حکومت شوروی وجود ندارد. هیچ آدم حزبی‌ای در کتاب‌هایت وجود ندارد؛ انگار که هیچ حزب کمونیستی وجود ندارد و آن‌وقت می‌خواهی همان کلاهی را بگذاری سرت که من می‌گذارم؟ نه دوست من، چنین چیزی امکان ندارد. اگر تو واقعاً می‌خواهی با ما برابر باشی و اگر می‌خواهی یکی از ما باشی، پس باید در دیگر حیطه‌ها هم برابری را بپذیری. باید مثل من شجاعانه و بی هیچ عذاب وجدانی بنویسی: همیشه با حزب، همیشه با مردم و باید برای ده سال، بیست سال، سی سال در جایگاه هیئت رییسه بنشینی و قیافه‌ی یک آدم جدی بدخلق را به خودت بگیری. باید چند صد سخنرانی تشریفاتی اداری ایراد بکنی. تنها در این صورت است که کلاهت را خواهند داد. در غیر این صورت-مالیدی داداش! عجب! یک کلاه خوب برای خودت می‌خواهی؟ به من بگو روی چه حسابی؟ صفحه‌‌های ۱۱۶ و ۱۱۷

از واینوویچ آثار دیگری هم به فارسی ترجمه شده‌اند

  • دادگاه ویژه: کمدی قضایی در سه پرده، ترجمه‌ی آبتین گلکار، نشر هرمس
  • آقای نویسنده و جنجال بر سر آپارتمان دولتی، ترجمه‌ی آبتین گلکار، نشر هرمس
  • قصه‌هایی برای بزرگسالان، ترجمه‌ی آبتین گلکار، نشر گل آقا

برای مطالعه‌ی بیشتر

1 Discussion on “کلاه پوستی برای رفیق یفیم سمیونوویچ راخلین”
  • ظاهرا سبک نوشتاری خانم فرخی شبیه سبک نویسنده‌ی کتاب است. در نثر ایشان هم شاهد طنزی ظریف هستیم که خواندن معرفی را بسیار لذت بخش کرده.
    موفق باشید

Leave A Comment

Your email address will not be published.