هفت روز 
لیانید والینسکی، نویسنده‌ی «هفت روز»، یکی از نفرات گروهان ارتش شوروی بود که در جریان پیش‌روی وارد شهر شدند. او پیش از جنگ مهم‌ترین نقاش شهر کیِف بود و به سبب حرفه‌اش از گنجینه‌ی هنری درسدن اطلاع کامل داشت و همراه با عده‌ای دیگر از نفرات گروهان به جست‌وجوی تابلوهای گرانبهای مفقود پرداخت. این گروه توانستند تعداد زیادی از آثاری را که نازی‌ها در محل‌های نامناسبی روی هم تلنبار کرده بودند و قصد داشتند از بین ببرند، نجات دهند. این تابلو‌ها برای مرمت به مسکو و سن‌پترزبورگ فرستاده و سال‌ها بعد، پس از بازسازی گالری درسدن، به این شهر بازگردانده شدند.

هفت روز 

معرفی و نقد کتاب تهران: درسدن، شهری آرام و زیبا در ساحل رود الب، به دلیل وجود بناهای زیبا و گالری‌های هنری به «فلورانس کرانۀ الب» معروف بود و در طول سال‌های جنگ جهانی دوم پناهگاهی امن  برای غیرنظامیان و پناه‌جویان محسوب می‌شد. اما شب سیزدهم فوریه‌ی سال ۱۹۴۵ برای ساکنان درسدن زیبا شب هولناکی بود. در این شب بیش از هزار جنگنده‌ی بمب‌افکن بریتانیایی و آمریکایی در آسمان ظاهر شدند و شهر را بمباران کردند؛ بمبارانی که سه شب متوالی ادامه داشت و ۴۰۰۰ تن بمب فسفری و بشکه‌ای بر سر شهر ریخته شد. در جریان بمباران بیش از صدوسی هزار نفر کشته شدند. 

اما درسدن که ظاهراً اهمیت استراتژیک و نظامی ویژه‌ای نداشت، تنها به این دلیل هدف بمباران قرار گرفت که کارخانه‌های این شهر صنعتی برای ارتش آلمان تجهیزات نظامی می‌ساختند و نیروهای متفقین می‌خواستند تأسیسات حیاتی آلمان را از بین ببرند تا به عملیات زمینی گسترده برای شکست این کشور نیازی نباشد. دلیل بمباران هر چه که بود، باعث شد بخش قدیمی شهر و بناهای باشکوهی مانند تسوینگر و آلبرتینوم کاملاً ویران شوند. در گالری هنر درسدن صدها اثر هنری گرانبها وجود داشت که سرنوشت آنها پس از بمباران نامعلوم بود و اگر از بین می‌رفتند، احتمالاً مسیر تاریخ معاصر نقاشی کاملاً تغییر می‌کرد. 

سه ماه پس از بمباران درسدن، در ماه مه سال ۱۹۴۵، هیتلر خودکشی کرد و آلمان بی‌قید و شرط تسلیم شد. در همین زمان ارتش شوروی در حال پیش‌روی به سوی پایتختِ آلمانِ شکست‌خورده در جنگ بود که یک گروهان از نظامیانش وارد درسدن شدند. داستان «هفت روز» از اینجا آغاز می‌شود. 

لیانید والینسکی، نویسنده‌ی «هفت روز»، یکی از نفرات گروهان ارتش شوروی بود که در جریان پیش‌روی وارد شهر شدند. او پیش از جنگ مهم‌ترین نقاش شهر کیِف بود و به سبب حرفه‌اش از گنجینه‌ی هنری درسدن اطلاع کامل داشت و همراه با عده‌ای دیگر از نفرات گروهان به جست‌وجوی تابلوهای گرانبهای مفقود شده پرداخت. این گروه توانستند تعداد زیادی از آثاری که نازی‌ها در محل‌های نامناسبی روی هم تلنبار کرده و قصد داشتند از بین ببرند را نجات دهند. این تابلو‌ها برای مرمت به مسکو و سن‌پترزبورگ فرستاده و سال‌ها بعد، پس از بازسازی گالری درسدن، به این شهر بازگردانده شدند. 

کتاب با روایت شورانگیز و حماسی ساختن بنای تسوینگر درسدن آغاز می‌شود و نویسنده در شش فصل عملیات هیجان‌انگیز نجات تابلوها را که هفت روز طول کشید، بازگو می‌کند. او در حین روایت عملیات نجات، گریزی هم به تاریخ هنر و زندگی نقاشان و حال و هوای دوران‌شان می‌زند. رافائل، رامبراند، ورمیر و بلاسکس از جمله نقاشانی هستند که سرگذشت‌شان را از زبان یک نقاش می‌خوانیم.

درباره‌ی جنگ جهانی دوم فیلم‌های داستانی و مستند زیادی ساخته و کتاب‌های زیادی هم نوشته شده است؛ اما برخی وقایع مانند نجات شاهکارهای هنری چندان شناخته‌شده نیستند و فقط می‌توان درکتاب‌های تاریخ، خیلی کوتاه ردی از آنها پیدا کرد. البته این موضوع خیلی هم عجیب نیست؛ بمباران درسدن و فاجعه‌ی انسانی که به وجود آورد، همه چیز را طوری تحت‌الشعاع قرار داد که در آن شرایط جنگی کسی به فکر پیداکردن تابلوهای نقاشی نبود. اما یک نقاش که از قضای روزگار از میدان جنگ سردرآورده بود، از این ماجرا اثری جذاب و خواندنی ساخته است. هفت روز بیش از آنکه رمان باشد، یک گزارش روایی از ماجرای نجات شاهکارهای هنری گم‌شده موزه‌ی درسدن در جریان جنگ جهانی دوم است. 

حین خواندن این کتاب واقعاً به من خوش گذشت و یک‌نفس آن را خواندم؛ دقیقاً به همین دلیل پیشنهاد می‌کنم تمام کسانی که به نقاشی و تاریخ هنر علاقه دارند، آن را بخوانند. به نظر من جالب‌ترین قسمت‌های کتاب، سرگذشت نقاشان است که با جزئیات و آب‌و‌تاب خاصی بازگو شده است؛ قطعاً بازگویی چنین جزئیاتی آن هم با شور و شوق بسیار، تنها از عهده‌ی یک نقاش برمی‌آید. 

«هفت روز» را نشر فنجان در ۲۶۵ صفحه با ترجمه‌ی رضا رضایی منتشر کرده است. نمی‌شود این کتاب را معرفی کرد و از ترجمه‌ی عالی و درخشان رضائی یاد نکرد؛ ترجمه‌ای روان که لذت خواندن کتاب را چند برابر می‌کند. به‌علاوه، تصویر همه‌ی تابلوهایی که نویسنده در متن از آنها صحبت می‌کند، به همراه عکس‌های درسدن ویران شده و تصاویر و مطالب دیگر، در بخش پیوست‌های پایان کتاب موجود است. 


پاره‌های کتاب: 


«مدت درازی بود-تقریباً چهار سال- که قاب نقاشی ندیده بودم. در خانه‌ام در کیِف یکی مثل این داشتم: قهوه‌ای، براق و کمی کثیف. موقعی که نقاشی می‌کنم تمام هیکلم رنگ‌وروغنی می‌شود. بهتر است بگویم موقعی که نقاشی می‌کردم. آخرین نقاشی‌ام را که درخت‌های شکوفه‌کرده‌ی شاه بلوط بود در مه‌ی ۱۹۴۱ کشیده بودم. از این درخت‌‌ها در درسدن هم زیاد هست. وقتی به این‌جا آمدیم درخت‌های زیادی را دیدم که شکوفه‌های صورتی داده بودند. این‌جا شکوفه‌ها زودتر درمی‌آیند، اما در کیِف شکوفه‌ها در نیمه‌ی ماه مه درمی‌آیند. فرصت نکردم کیِف را بعد از آزادی‌اش ببینم. رفته بودیم جنوب. می‌گویند کیف بدجور ویران شده. سمت چپ خیابان کرِشچاتیک حتی یک خانه هم سالم نمانده.» (صفحه‌ی ۲۴)

«چشم تیزبین رامبراند ژرف‌تر و ژرف‌تر زندگی را می‌کاود و اصیل را از غیراصیل و باطن را از ظاهر تشخیص می‌دهد. بسیاری از هم‌روزگاران رامبراند با شور و شوق خاصی همه چیز آثار او را کپی می‌کنند، از چهره‌ی آدم‌ها گرفته تا سگک کفش‌ها. آنها در بند جزئیات هستند، خواه قطره‌‌ای شبنم بر روی گل، خواه غلتیدن دانه‌ای گردو به زیر پا. اما رامبراند چیز دیگری می‌خواهد. هنرمند ما بیش از ظاهر اشخاص و اشیا، که گاه فریبنده است، به سرشت درونی و راستین آنها نظر دارد. باید روشی بیابد تا با کمک آن بتواند از آنچه فرعی است درگذرد و به آنچه مهم است دست یابد. بدین ترتیب است که روش معروف «سایه روشن رامبراندی» متولد می‌شود.» (صفحه‌ی ۵۸)

«در قرن پانزدهم جووانی دی پائولو، هنرمند ایتالیایی، در رساله‌ی نقاشی خود روش معروف به «آ پاستلو» را توضیح داد- اصطلاحی برگرفته از واژه‌ی ایتالیایی «پاستا« به معنای «خمیر»...لئوناردو داوینچی در طراحی سر آدم‌ها در شام آخر از این نوع گچ استفاده کرد. او هنگامی که سایه‌پردازی می‌کرد به حرکت ویژه و ملایم رنگ‌ها با استفاده از گچ‌ها اهمیت بسیار می‌داد. با این گچ‌ها، تغییر تدریجی حرکت رنگ در شکل-همان اسفوماتوی روشن- که لئوناردوی بزرگ به خاطر آن معروف بود، آسان‌تر می‌شد. ولی آن زمان که هنرمندان بیشتر به فکر استحکام و ماندگاری آثار خود بودند، نقاشی پاستل چندان کاربردی نداشت و فقط برای طراحی مقدماتی مناسب بود و فقط در قرن هجدهم، یعنی آخرین عصر اشرافیت، دوران انحطاط و خوش‌گذرانی، عصر دامن‌های پف کرده و دامن‌های آهارخورده و عصر رقص‌های باشکوه و کلاه‌‌گیس‌های پودرزده، نقاشی پاستل ارج‌‌‌وقرب یافت.» (صفحه‌ی ۱۶۲-۱۶۳)