ترجمه‌ی خاطرات آن فرانک و مسئله‌ی سانسور

ترجمه‌ی خاطرات آن فرانک و مسئله‌ی سانسور

ترجمه‌ی خاطرات آن فرانک و مسئله‌ی سانسور

معرفی و نقد کتاب تهران: چند روز پیش کتاب «خاطرات یک دختر جوان» «آن فرانک»، ترجمه‌ی «شهلا طهماسبی»، چاپ «بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه»، را در دست گرفتم و به خواندن آن مشغول شدم. همراه با آن، ترجمه‌ی فارسی دیگر کتاب {«رویا طلوع»، «کتابخانه اینترنتی علاء‌الدین»} و ترجمه‌ی انگلیسی آن {‘The Diary of a Young Girl’، ‘Susan Massotty’، ‘Doubleday’} را نیز گرفتم تا هرکجا با جمله‌ی نامفهومی در ترجمه‌ی طهماسبی مواجه شدم به آن دو رجوع کنم {هر دو ترجمه‌ی فارسی براساس همین ترجمه‌ی انگلیسی است}. تا اواسط کتاب چندین و چندبار به آن دو رجوع کردم و خطاهای ترجمه‌ی طهماسبی را در کتاب نوشتم. با وجود این خطاها، تصمیم داشتم پس از خواندن کل کتاب، با ذکر خطاهای مترجم، کتاب را معرفی کنم. پس از مواجهه با حذفِ دو سه بند از کتاب و همچنین دستکاریِ برخی واژه‌ها و عبارات، بدون آنکه مترجم در مقدمه یا پانویس اشاره‌ای به این موضوع بکند، از خیر «معرفی کتاب» گذشتم و تصمیم گرفتم یادداشت زیر را بنویسم.

مترجمی را تصور کنید که کتابی مهم، هم به لحاظ فرم و هم به لحاظ محتوا، را می‌خواند و پس از خواندن آن، ایده‌ی ترجمه‌ی کتاب در ذهن و ضمیرش شکل می‌گیرد. ایده‌ی مذکور باب طبع وی واقع می‌شود و می‌کوشد شرایط ترجمه‌ی کتاب را برای خود فراهم سازد. در همین حین مسئله‌ای در ربط و نسبت با ترجمه‌ی کتابِ مذکور در ذهن او شکل می‌گیرد: مسئله‌ی سانسور. بخش‌هایی از کتاب، بنابر نظر ناظران و مجوزدهندگان کتاب در کشور محل زندگی او، «غیرقابل ترجمه‌»اند و در صورت ترجمه با تیغِ تیزِ سانسور حذف خواهند شد. بخش‌هایی دیگر از کتاب، به طور خاص برخی واژگان و عبارات، تنها با دستکاری «قابل‌ترجمه» می‌شوند؛ به بیانی دیگر، واژگان نویسنده بار معنایی خاصی دارند که مترجم تنها با انتخاب معادل‌هایی با بار معنایی متفاوت می‌تواند ترجمه‌ی بخش‌های مذکور را از حذف برهاند. مترجم پس از کلنجاررفتن با خود به این نتیجه می‌رسد که مسئله‌ی فوق در قیاس با اصل ایده‌ی ترجمه‌ی کتاب می‌تواند با بی‌اعتنایی مواجه شود، چراکه اهمیت کتاب، به لحاظ فرمی و محتوایی، به تنهایی فعلیت‌بخشیدن به ترجمه‌ی کتاب را «موجَّه» می‌سازد. البته استدلالی دیگر نیز می‌تواند مترجم را در بی‌اعتنایی به مسئله‌ی سانسور مجاب کرده باشد: مطالب «غیرقابل ترجمه» یا «قابل‌ترجمه»، اما با دستکاری، چون فراوان نیستند و به چند بند و نهایتاً به یک یا دو صفحه ختم می‌شوند در دویستوپنجاه یا سیصدوپنجاه صفحه اصلاً به چشم نمی‌آیند و بنابراین می‌توان حذف و دستکاری آنها را «موجَّه» دانست. سرانجام مترجم با این استدلال‌ها تصمیم خود را می‌گیرد و کتاب را ترجمه می‌کند.

به نظر نگارنده، شهلا طهماسبی در ترجمه‌ی کتاب «خاطرات یک دختر جوان» چنین تجربه‌ای را پشت سر گذاشته است. کتاب مذکور نمونه‌ای از کتاب‌هایی است که بندهایی از آن، بنابر نظر ناظران و مجوزدهندگان کتاب در کشور او، «غیرقابل ترجمه‌»اند و بندهایی دیگر، به طور خاص واژگان و عباراتی در آن، تنها با دستکاری «قابل ترجمه‌» می‌شوند. شهلا طهماسبی، احتمالاً پس از کلنجاررفتن با خود، تصمیم گرفته است که در کتاب مذکور «غیرقابل ترجمه‌»ها را حذف و بخش‌هایی را نیز با دستکاری «قابل ترجمه» کند و در اختیار خوانندگان بگذارد {در انتهای یادداشت شواهدی برای هردو ارائه کردم}.

عده‌ای ممکن است برای دفاع از کار طهماسبی چنین مدعیاتی را مطرح کنند: سانسور بخش‌هایی از کتاب در کشور ما گریزناپذیر است؛ بنابراین تردیدی نیست که مترجم در کشور ما باید سراغ کتاب‌هایی برود که بدون سانسور بتواند آنها را ترجمه کند؛ با وجود این، برخی کتاب‌ها، با وجود سانسور احتمالی، «قابل‌ترجمه‌»اند چراکه بخش‌های سانسورشده اندکند و سانسور آنها ضربه‌ای به کلیت اثر نمی‌زند؛ از آنجایی که برخی از کتاب‌های مذکور از چنان اهمیتی برای فرهنگ ما برخوردارند که با وجود سانسور حتماً باید ترجمه شوند، باید برخی از کتاب‌های مذکور را، با سانسور، ترجمه کرد و در اختیار مخاطب قرار داد. به نظر من، حتی با فرضِ صدقِ مدعیاتِ فوق، باز هم کار شهلا طهماسبی قابل‌دفاع نیست: وی در مقام مترجم، بندهایی از کتاب را حذف و واژگان و عباراتی را نیز دستکاری کرده است، بدون آنکه حتی به این عمل خود در مقدمه کتاب اشاره کند. با فرضِ صدقِ مدعیاتِ مطرح‌شده {که به واقع‌ مناقشه‌بردارند}، تنها در صورتی کار طهماسبی قابل دفاع می‌بود که:

۱. در مقدمه کتاب با استدلال به خواننده نشان می‌داد که ترجمه‌ی کتاب، با وجود حذف و دستکاری، در زمان و مکان کنونی بر ترجمه‌نکردن آن رجحان دارد؛

۲. سپس به مفاد بندهای متحمل حذف و دستکاری اشاره می‌کرد {چه حذف‌ها کار خود مترجم و ناشر باشد و چه کار ناظران و مجوزدهندگان فرقی ندارد، مترجم باید در مقدمه به مفاد آنها اشاره می‌کرد. هرچند انتظار بر این است که خود مترجم و ناشر به حذف دست نزنند و ناظران و مجوزدهندگان به آن دست زنند}

۳. بعد به خواننده اطلاع می‌داد که حذف‌ها و دستکاری‌ها در کجا واقع شده است.

طهماسبی هیچ‌یک از این سه کار را انجام نداده است، بنابراین نمی‌توان از ترجمه‌ی «خاطرات یک دختر جوان» وی دفاع کرد. {ممکن است کسی مدعی شود نباید فاعل و عاملِ فعل و عملِ «حذف» را شهلا طهماسبی دانست، چراکه او ترجمه را به صورت کامل به ناشر داده است. از دو حال خارج نیست: یا ناشر خود ترجیح داده است پیش از فرستادن کتاب برای مجوز دست به حذف بزند یا ناظران و مجوزدهندگان دست به حذف زده‌اند. در هر صورت، چون طهماسبی در مقدمه‌ی کتاب خود هیچ اشاره‌ای به این مطلب نکرده است، من فعل و عمل حذف را به خود او نسبت می‌دهم. افزون بر این، حتی اگر فاعل و عاملِ فعل و عملِ حذف را ناظران و مجوزدهندگان بدانیم، باز هم باری از مسئولیت مترجم و ناشر نکاسته‌ایم و مترجم، اولاً، و ناشر کتاب، ثانیاً، موظف بوده‌اند که خواننده را نسبت به این امر مطلع سازند. هر ناشری باید بداند که نوشتن «متن کامل» بر جلد کتاب انتظاراتی را در ذهن و ضمیر خواننده‌ی کتاب پدید می‌آورد و بنابراین باید نسبت به آن پاسخگو باشد.}

شایان ذکر است طهماسبی علاوه‌بر حذف و دستکاری، برخی واژگان و عبارات و جملات را نیز نادرست و غیردقیق ترجمه کرده و چند بند و جمله را نیز ترجمه نکرده است که از منظر داورِ سخت‌گیرِ کیفیتِ ترجمه می‌توانند دلیلی دیگر برای قابل‌دفاع‌نبودن ترجمه‌ی مذکور به حساب آیند {شواهدی را برای آنها در کنار شواهد مربوط به حذف و دستکاری ارائه کردم}.

آنچه در بندهای پیشین درباره‌ی حذف و دستکاری نوشتم و «قابل‌دفاع‌بودن یا نبودن» ترجمه طهماسبی را از آن نتیجه گرفتم با فرض مدعیاتی چون گریزناپذیر بودن پدیده سانسور در زمان و مکان کنونی ما و همچنین نیاز فرهنگ ما به چاپ برخی از آثار در کشور با وجود سانسور احتمالی‌شان بوده است. با وجود این، به باور من سانسور، چه از نوع حذف و چه از نوع دستکاری و ناظر به هر مطلبی هم که باشد، امری مذموم است و بنابراین باید با تمام وسع خود در برابر آن ایستاد. مقصود از نوشتن چنین یادداشتی نیز ایستادگی در برابر سانسور بوده است، بدین صورت که هم سانسور یکی از کتاب‌های چاپ‌شده را عیان سازد و هم به طور کلی از هر مترجم و ناشری بخواهد اگر قرار است اثری را، حتی با فرض مدعیات ذکرشده، با سانسور ترجمه و چاپ کنند سانسور اثر را عیان سازند، به هیچ‌وجه سانسور از نوع حذف را خود انجام ندهند و آن را به ناظران و مجوزدهندگان واگذارند، سانسور از نوع دستکاری را نیز نوعی از سانسور بدانند و بنابراین مسئولیت این نوع سانسور را بپذیرند و خواننده را نسبت به آن مطلع سازند. چه‌بسا با چنین کاری، لااقل هرکس در مقام خود، مسئولیت فعل و عمل سانسور و بالتبع پیامدهای آن را بپذیرد و کسی نتواند از زیر بار مسئولیت فرار کند. بدین ترتیب خواننده نیز می‌داند که کتاب‌هایی که می‌خواند از چه کیفیتی برخوردارند و مترجمان و ناشران و ناظران و مجوزدهندگان هرکدام چه دستی در کتاب مورد نظر برده‌اند.

یادداشت را، پیش از ارائه‌ی شواهد، با یک سؤال به انتها می‌رسانم: آیا ما با نوعی منحصربهفرد سروکار داریم، یعنی ترجمه‌ی همراه با سانسور، بدون مطلع‌ساختن خواننده، نوعی از انواع ترجمه در کشور ماست که تک فرد یا تک مصداق است و فرد یا مصداقش صرفاً همین ترجمه‌ی طهماسبی برای نشر پارسه است، یا با نوعی با افراد یا مصادیق متعدد سروکار داریم؟

 

** تنها بخش‌هایی از کتاب، و نه کل کتاب، را با متن انگلیسی تطبیق دادم. در این یادداشت صرفاً به برخی از شواهد مربوط به «ترجمه نادرست و غیردقیق» اشاره کرده‌ام. هدف این یادداشت بیشتر عیان‌کردن حذف‌ها و دستکاری‌ها بوده‌ است.

شواهد

  • حذف {قسمت‌های پررنگ حذف شده‌اند}

۱. یادداشت شنبه، ۱۸ مارس ۱۹۴۴، صفحه‌ی ۲۳۷ کتاب فارسی


‘It was also Jacque who told me that children didn't come out of their mother's tummies. As she put it, "Where the ingredients go in is where the finished product comes out!" Jacque and I found out about the hymen, and quite a few other details, from a book on sex education. I also knew that you could keep from having children, but how that worked inside your body remained a mystery. When I came here, Father told me about prostitutes, etc., but all in all there are still unanswered questions. (p. 3106/ 4770); (166)

** ارجاع اول ارجاع به نسخه‌ی الکترونیکی کتاب، نسخه‌ی کیندل، و ارجاع دوم ارجاع به نسخه‌ی الکترونیکیِ دیگرِ کتاب، نسخه‌ی پی‌دی‌اف است. هر دو نسخه در وبسایت «libgen.io» موجودند. برای مشاهده‌ی شیوه‌نامه‌ی ارجاعِ نگارنده به نسخه‌ی کیندلِ کتاب رجوع شود به:

http://www.lib.uts.edu.au/help/referencing/harvard-uts-referencing-guide/book

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۲۰۹

۲. یادداشت جمعه، ۲۴ مارس ۱۹۴۴، صفحه‌ی ۲۴۸

‘I'd like to ask Peter whether he knows what girls look like down there. I don't think boys are as complicated as girls. You can easily see what boys look like in photographs or pictures of male nudes, but with women it's different. In women, the genitals, or whatever they're called, are hidden between their legs. Peter has probably never seen a girl up close. To tell you the truth, neither have I. Boys are a lot easier. How on earth would I go about describing a girl's parts? I can tell from what he said that he doesn't know exactly how it all fits together. He was talking about the "Muttermund," [* cervix], but that's on the inside, where you can't see it. Everything's pretty well arranged in us women. Until I was eleven or twelve, I didn't realize there was a second set of labia on the inside, since you couldn't see them. What's even funnier is that I thought urine came out of the clitoris. I asked Mother one time what that little bump was, and she said she didn't know. She can really play dumb when she wants to!

But to get back to the subject. How on earth can you explain what it all looks like without any models? Shall I try anyway? Okay, here goes!

When you're standing up, all you see from the front is hair. Between your legs there are two soft, cushiony things, also covered with hair, which press together when you're standing, so you can't see what's inside. They separate when you sit down, and they're very red and quite fleshy on the inside. In the upper part, between the outer labia, there's a fold of skin that, on second thought, looks like a kind of blister. That's the clitoris. Then come the inner labia, which are also pressed together in a kind of crease. When they open up, you can see a fleshy little mound, no bigger than the top of my thumb. The upper part has a couple of small holes in it, which is where the urine comes out. The lower part looks as if it were just skin, and yet that's where the vagina is. You can barely find it, because the folds of skin hide the opening. The hole's so small I can hardly imagine how a man could get in there, much less how a baby could come out. It's hard enough trying to get your index finger inside. That's all there is, and yet it plays such an important role!’ (pp. 3271- 3285/4770); (175-176)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحات ۲۲۰ و ۲۲۱

۳. یادداشت سه‌شنبه، ۱۸ آوریل ۱۹۴۴، صفحه‌ی ۲۸۰

‘Yesterday Peter and I finally got around to having the talk we've been postponing for the last ten days. I told him all about girls, without hesitating to discuss the most intimate matters. I found it rather amusing that he thought the opening in a woman's body was simply left out of illustrations. He couldn't imagine that it was actually located between a woman's legs. The evening ended with a mutual kiss, near the mouth. It's really a lovely feeling!’ (pp. 3720- 3727/4770); (199)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۲۴۹

 

  • دستکاری

۱. «حوا {Eva} بچه می‌خواهد، برای همین هم یک شال گردن پشمی روی زمین پهن می‌کند تا تخم روی آن بیفتد و بعد چمباتمه می‌زند و زور می‌زند و قدقد می‌کند، اما هرچه صبر می‌کند، تخمی بیرون نمی‌آید، بعد از مدتی نشستن چیزی بیرون می‌آید اما تخم نیست {something did come, but it was a sausage}». (68)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۵۵

۲. «از بالغ شدن {menstruation} حوا {Eva} هم حرف زده. من هم دلم می‌خواهد زودتر بالغ شوم {to get my period}  تا واقعاً بزرگسال به حساب بیایم» (۶۸)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۵۵

۳. «فراموش کردم بگویم که احتمالاً به زودی بالغ می‌شوم. نشانه‌هایش را دیده‌ام و به پیش‌بینی مادر چیزی به شروع قاعدگی نمانده» (۷۸)

‘I forgot to mention the important news that I’m probably going to get my period soon. I can tell because I keep finding a whitish smear in my panties, and Mother predicted it would start soon’ (pp. 873- 880/4770); (46)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۶۳

۴. «از او پرسیدم آیا می‌توانیم برای اثبات دوستی‌مان همدیگر را بغل کنیم؟ { touch each other’s breasts}» (۱۷۹)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۱۵۳

۵. «دلم می‌خواهد از پتر بپرسم که می‌داند تفاوت فیزیکی دخترها با پسرها چیست؟ » (۲۴۸)

‘I'd like to ask Peter whether he knows what girls look like down there’. (pp. 3271/4770); (175)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۲۲۰

۶. «به نظر تو پدر و مادر قبول دارند که دختری به سن من با پسری هفده‎و‌نیم ساله روی یک نیمکت بنشیند و به او ابراز علاقه کند؟ {kissing a …boy}»؛ «چرا نباید در چنین مواقعی به یکدیگر ابراز علاقه کنیم؟ {kiss each other}». (۲۷۸)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۲۴۸

۷. «فکر نمی‌کنم شب و روز ارتباط داشتن چندان ارضاکننده باشد...» (۲۸۰)

‘I don’t think lying in each other’s arms day in and day out is very satisfying’ (p. 3727/4770);

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۲۵۰

۸. «چه چیز زیباتر از نشستن در مقابل یک پنجره باز، لذت بردن از طبیعت، گوش دادن به آواز پرندگان، احساس گرمای آفتاب روی گونه‌ها و داشتن دوستی عزیز در کنار خود است؟ {holding a darling boy in your arms} بازوان او {his arms around me} به من احساس امنیت و نزدیکی می‌بخشند...» (۲۸۰)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۲۵۰

 

  • ترجمه‌ی نادرست یا غیردقیق و جملات ترجمه‌ناشده

۱. «هانلی و سانی بهترین دوستان من‌اند. مردم وقتی ما سه‌ تا را با هم می‌بینند، می‌گویند ...» (۱۷)

‘Hanneli and Sanne used to be my two best friends. People who saw us together used to say…’ (p. 85/4770); (5)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۱۲

{در «ترجمه‌ی فارسی دیگر» دو بندِ انتهاییِ یادداشتِ «یکشنبه، ۱۴ ژوئن ۱۹۴۲»، که جمله فوق برگرفته از آن است، ترجمه نشده است}

۲. «هرمان کوپمان هم فکرش فاسد است و لنگة جوپی دُبیر شدیداً هرزه {a terrible flirt} و دخترباز» (۲۰)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۱۴

۳. «آقای وان‌دان که احساس می‌کرد باید در مورد جملة «خیلی‌خیلی بیشتر از شوهرم» توضیح بدهد، با خونسردی گفت: «من ابداً میل ندارم که محجوب و خجالتی باشم. نفع آدم در این است که پررو باشد».

مادر کاملاً با این نظر موافق بود». (۶۲)

‘Mr. van Daan… answered calmly, ‘I have no desire…’. And turning to me, he added, ‘Don’t be modest and retiring, Anne. It will get you nowhere.

Mother agreed…’. (pp. 653- 659/ 4770); (35)

{قسمت پررنگ، ترجمه نشده است}

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۴۹

۴. «ای جوان‌ترین فرد جمع که دیگر کوچک نیستی

زندگی بر تو سخت می‌گذرد، چون ما برعهده گرفته‌ایم

که مربیان تو شویم، کاری بی‌نهایت طاقت‌فرسا...

چون زمان جاودانه و بی‌تغییر است،

کوتاهی‌های انسان ندانم‌کاری است

اما کوتاهی‌های دیگران اصل کاری است...

همه این ماه‌هایی که در اینجا بوده‌ایم به عبث گذشته،

چون برخلاف طبیعت است اتلاف وقت...» (۱۲۴)

‘As youngest among us, but small no more,

Your life can be trying, for we have the chore

Of becoming your teachers, a terrible bore…

Since time immemorial, always the same.

One's own shortcomings are nothing but fluff,

But everyone else’s are heavier stuff…

The many months here have not been in vain,

Since wasting time goes against your grain….’ (pp. 1478-1481/4770); (80-81)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحات ۱۰۱ و ۱۰۲

۵. «بارها اخباری داده که باعث گمراهی ما شده، چون خبر به خاطر دهان به دهان گشتن تحریف می‌شود» (165)

‘He’s amused us more than once by trying to pass on the news he’s just heard, since the message gets garbled in transmission’ (p. 2081/4770); (111)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۱۴۲

۶. «باور کن اگر یک سال و نیم دهانت را بسته باشی، گاهی مواقع احساس خفقان می‌کنی» (171)

‘Believe me, if you’ve been shut up for a year and a half, it can get to be too much for you sometimes’ (p. 2150/4770); (115)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۱۴۷

۷. «چون این دفتر تبدیل به نوعی آلبوم بریدة روزنامه شده بود، این برای من ارزش زیادی دارد، اما در بیشتر صفحاتش خیلی راحت می‌نوشتم: «تمام شد و رفت»». (۱۷۵)

‘Because this diary has become a kind of memory book, it means a great deal to me, but I could easily write ‘over and done with’ on many of its pages’ (p. 2207/4770); (118)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۱۵۱

۸. چهار بند انتهایی یادداشت «سه‌شنبه، ۸ فوریه ۱۹۴۴» در صفحات ۲۰۰ و ۲۰۱ ترجمه نشده است. رجوع شود به: (pp. 2575-2595/4770). این چهار بند در نسخه‌های ابتدایی چاپ شده از «خاطرات» آن فرانک نبوده است؛ به بیان مترجم انگلیسی «چهار بند انتهایی این یادداشت پیش از این چاپ نشده است» {کتاب ویراست سال 2001 است}. در نسخه‌ی پی‌دی‌اف هم چهار بند مذکور نیست. مترجم فارسی، که کتابش در سال ۱۳۹۶ انتشار یافته، موظف بوده است آخرین نسخه‌ی کتاب را ترجمه کند و در اختیار خواننده فارسی‌زبان بگذارد. بنابراین نوشتن «The Definitive Edition» بر روی جلد نسخه‌ی انگلیسی کتاب، نسخه‌ی کیندل، موجَّه است، اما نوشتن «متن کامل» بر روی جلد نسخه‌ی فارسی موجَّه نیست. روشن است که این نتیجه صرفاً در مورد ترجمه نشدن این سه بند صدق پیدا نمی‌کند، بلکه در مورد حذف‌ها و دستکاری‌ها نیز صادق است.

۹. «امروز مارگوت هم به اتاق زیر شیروانی آمده بود؛ برای همین نشد آن‌طور که فکر کرده بودم از همنشینی با پتر لذت ببرم (البته هرکس دیگری هم که جای پتر بود، با حضور مارگوت، عیشم منغّص می‌شد). خودش هم همین احساس را نسبت به من دارد» (۲۱۵)

‘Margot and I were in the attic together today. I can't enjoy being there with her the way I imagine it'd be with Peter (or someone else). I know she feels the same about most things as I do!’ (p. 2797/4770); (149)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۱۸۸

۱۰. «عجیب است ولی من چیزهایی را که شب در خواب اتفاق افتاده {what has happened the night before}، فردا به یاد می‌آورم» (۲۲۵)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۱۹۸

۱۱. «چه کسی می‌داند، شاید برای دنیا و همه کسانی که به خدا اعتقاد دارند، دین و مذهب آموزنده است و ما تنها به این علت رنج می‌کشیم» (۲۷۲ و ۲۷۳)

‘In the eyes of the world, we're doomed, but if, after all this suffering, there are still Jews left, the Jewish people will be held up as an example. Who knows, maybe our religion will teach the world and all the people in it about goodness, and that's the reason, the only reason, we have to suffer’ (p. 3629/4770); (194)

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۲۴۳

۱۲. «دیروز همانطور که احتمالاً متوجه شده‌ای، پنجاه و پنجمین سال تولد رهبر ما {our Fuhrer} بود ...» (۲۸۱).

مترجم فارسی برای «رهبر ما» چنین پانویسی نوشته است: «منظور جرج ششم (۱۸۹۵-۱۹۵۲) است که از سال ۱۹۳۶ شاه بریتانیای کبیر بود».

جمله‌ی بالا برگرفته از یادداشت آن فرانک در تاریخ «جمعه، ۲۱ آوریل ۱۹۴۴» است. معنای دقیق «our Fuhrer» «پیشوای ما» و منظور از آن هیتلر است که متولد ۲۰ آوریل بود.

ترجمه‌ی فارسی دیگر: صفحه‌ی ۲۵۱

۱۳. مترجم در صفحات ۳۰۰ و ۳۰۵ «Bible» را «انجیل» ترجمه کرده است.

 

  • درج اشتباه تصاویر

نسخه‌ی طهماسبی، برخلاف نسخه‌های انگلیسی نگارنده و همچنین نسخه‌ی فارسی دیگر، واجد برخی تصاویر برای برخی یادداشت‌هاست. این تصاویر متناسب با یادداشت‌ها ترسیم شده‌اند. نکته درخور توجه این است که تقریباً از صفحه‌ی ۱۰۶ به بعد تصاویر درج‌شده هیچ ربط و نسبتی با یادداشت‌های آن صفحات ندارند. به نظر می‌رسد تصاویر به اشتباه درج شده‌اند. مثلاً تصویر درج‌شده در صفحه‌ی ۱۰۶ متناسب با یادداشت صفحات ۱۰۰ و ۱۰۱ است، تصویر درج‌شده در صفحه‌ی ۱۳۲ متناسب با یادداشت صفحات ۱۲۵ و ۱۲۶ است، تصویر درج‌شده در صفحه‌ی ۱۵۴ متناسب با صفحه‌ی ۱۴۸ است، تصویر درج‌شده در صفحه‌ی ۱۶۵ متناسب با یادداشت صفحات ۱۶۲ و ۱۶۳ است و قس‌علی‌هذا.