اطلاعات کتاب

مرگ و پنگوئن؛ تقسیم تنهایی با یک پنگوئن امپراتور

۱۳۹۹/۰۲/۳۱

 
0

 معرفی و نقد کتاب تهران| ماجرای رمان مرگ و پنگوئن در دهه‌ی نود میلادی در اوکراینِ پس از فروپاشی شوروی می‌گذرد. در این اثر با ویکتور، نویسنده‌ی جوان جویای نامی روبه‌رو می‌شویم که می‌خواهد داستان‌های کوتاه و بلند بنویسد اما هنوز موفق نشده. زمانی که ناشران معتقدند: «داستان خون و خونریزی لازم دارد»، یا «یک زاویه‌ی عشقی عجیب‌وغریب. خلاصه، اس‌واساس داستان کوتاه‌های روزنامه‌ای احساسات است»؛ باید  برای گذران زندگی چه کرد؟ ویکتور یک‌دفعه با یک پیشنهاد عجیب از طرف ایگور لووویچ رئیس روزنامه‌ی پایتخت روبه‌رو می‌شود: نوشتن آگهی ترحیم برای کسانی که هنوز زنده‌اند، اهالی سیاست. کارش قرار است این باشد: اول تهیه‌ی فهرست نام‌ها و بعد نوشتن یک سوگ‌نامه‌ی موجز و نامتعارف. و تازه سوگ‌نامه قرار است با اسم مستعار چاپ شود: جمعی از دوستان.

وقایع داستان مرگ و پنگوئن در شهر کیف- پایتخت اوکراین- رخ می‌دهد. کتاب بازتابی از فضای اجتماعی اوکراینِ بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است. ملغمه‌ای از آشوب و خفقان که شخصیت‌های داستان هر یک به نوعی در آن دست و پا می‌زنند؛ یکی برای فرار از کسالت و کسب سرمایه، دیگری برای گریز از مرگ و ترور.

  مردم به دلیل آشفتگی‌های پس از فروپاشی شوروی خیلی اوضاع مرتبی ندارند؛ نه تفریحی نه هیجانی. زندگی یکنواخت شده و محض تفریح هم که شده جوان‌ها در خیابان طرف آدم قلوه سنگ پرت می‌کنند. در این شرایط، وقتی که باغ وحش حیوانات گرسنه‌اش را به هر کسی می‌داد که می‌توانست سیرشان کند، ویکتور رفت و یک پنگوئن امپراطور را با خود به خانه آورد. در حالی که تنها یک هفته قبل دوست دخترش ترکش کرده بود حالا ویکتور تنهایی‌اش را با میشای پنگوئن تقسیم می‌کند. او که دنبال دردسر نمی‌گردد چندان در کار ایگور لووویچ کنجکاوی نمی‌کند و آرام و سربه‌راه سوگ‌نامه‌ها را دسته‌دسته تحویل می‌دهد، اما کم‌کم همزیستی با میشای پنگوئن و شغل تازه‌ی مرموز پای آدم‌های جدیدی را به زندگی او باز می‌کند؛ روابطی نو همراه با تجربه‌های عاطفی و احساسی  فراموش شده و در عین حال معمایی و گاهی خطرناک.

وقتی شخصیت جدیدی وارد داستان می‌شود، مثل سونیای شش ساله یا نینای جوان، نمی‌توانی حدس بزنی که قرار است بمانند و پای مهم داستان شوند یا خیلی ساده و بدون توضیح غیب‌شان بزند. انگار رشته‌های عاطفی و درگیری‌های ذهنی که قرار است آدم‌ها را به هم مربوط کند مهلت شکل گرفتن نمی‌یابند و رفتن و آمدن آدم‌ها به اندازه‌ی خوردن قهوه و دوش گرفتن و تلویزیون دیدن اهمیت دارد نه بیشتر.

وقایع داستان مرگ و پنگوئن در شهر کیف- پایتخت اوکراین- رخ می‌دهد. کتاب  بازتابی از فضای اجتماعی اوکراینِ بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی است. ملغمه‌ای از آشوب و خفقان که شخصیت‌های داستان هر یک به نوعی در آن دست و پا می‌زنند؛ یکی برای فرار از کسالت و کسب سرمایه، دیگری برای گریز از مرگ و ترور. مردمی که تا آنجا که یادشان می‌آید تحت سیطره‌ی کمونیستم زندگی کرده‌اند، حال یک‌باره باید یاد بگیرند زندگی در جامعه آزاد چگونه است. تازه اگر آزادی فقط اسمی نباشد در زبان سیاست‌مداران.

در مرگ و پنگوئن، نویسنده با تفسیر رفتار آرام و حزین میشای پنگوئن درد انسان دهه‌ی آخر سده‌ی بیستم میلادی و فضای تاریک آن زمان را به خوبی به تصویر می‌کشد. ترس و ناامنی و تنهایی که انگارسرنوشت مشترک میشای پنگوئن و ویکتور است، در زندگی روزمره‌ی آنها تکرار می‌شود.

در این روزگار گیجی و سردرگمی، جان گرفتن خیال و رویاپردازی کالای لوکسی است که جایی در زندگی این مردم ندارد. هر چند شاید نان به اندازه‌ی کافی هست و خبری از وحشت عریان جنگ نیست، اما دست‌کم چیزی درون آدم‌ها با روزگار آرامش و خوشی فاصله دارد. چیزی گم شده که انگار اصلاً هیچ‌وقت وجود نداشته و شاید به همین دلیل کسی هم دنبال بیشتر از این نیست و آدم‌ها به همین زندگی ساده و بی‌رویا دل خوش دارند.  ویکتوری که آرزوی انتشار نوشته‌هایش را داشته حال پس از دیدن اولین نوشته‌اش در روزنامه احساس شادی خاصی نمی‌کند، انگار کلاً احساسات را فراموش کرده.

فروپاشی شوروی در اواخر قرن بیستم میلادی سبب تغییرات فراوان سیاسی و اجتماعی در کشورهای مختلف از جمله روسیه، اوکراین و قزاقستان شد. در مرگ و پنگوئن، نویسنده با تفسیر رفتار آرام و حزین میشای پنگوئن درد انسان دهه‌ی آخر سده‌ی بیستم میلادی و فضای تاریک آن زمان را به خوبی به تصویر می‌کشد. ترس و ناامنی و تنهایی که انگار سرنوشت مشترک میشای پنگوئن و ویکتور است، در زندگی روزمره‌ی آنها تکرار می‌شود. تنهایی‌ای که انگار با وجود ورود شخصیت‌های دیگر به داستان کمتر نمی‌شود. این بی‌حسی چنان در زندگی ریشه دوانده که هیچ حادثه‌ای نمی‌تواند خدشه‌دارش کند.

ویکتور یادش نیست زندگی پیش از این چطور بوده و گاهی به خودش یادآوری می‌کند فلان احساس را تجربه کرده یا فلان خاطره را داشته. آنجا که انتظار داری تصمیمی از سر قدردانی، وظیفه‌شناسی یا هر نوع احساس انسانی دیگر گرفته شود، فقط می‌بینی کار انجام شده، بدون هیچ توضیحی و تفسیری، انگار یک ماشین هم می‌توانست آن کار را انجام دهد حتی اگر آن کار مهرورزی باشد. عادت داریم در خواندن داستان رفتار انسان‌ها را معنا کنیم و برای آن دلایلی بیابیم. در مرگ و پنگوئن اما، حتی تا اواخر داستان که زمانی طولانی است با ویکتور پیش آمده‌ای، نمی‌توانی حدس بزنی حرکت بعدی چیست! کبریتی که کشیده و ایستاده؛ خانه را به آتش خواهد کشید یا تنها سیگارش را روشن خواهد کرد؟

 آندری با منتشر کردن کتاب‌هایش حول محور سیاست با چاشنی طنز تلخ نام خودش را به‌عنوان یک نویسنده‌ی اوکراینی جاودانه کرد. نوشته‌های این نویسنده‌ی اوکراینی، بازتابی از شرایط نابه‌سامان پس از فروپاشی  شوروی است. در مرگ و پنگوئن،  کورکوف بسیار آرام  شما را به زندگی در دوران ناامنی نزدیک می‌کند و تنها با تعریف کردن زندگی روزمره‌ی آدم‌ها، بدون شعارهای تو ذوق زننده، سردی ناشی از زندگی تحت سلطه‌ی دیکتاتوری را به تصویر می‌کشد.

اما بالاخره زندگی هر جوری که باشد، با معنا یا  بی‌معنا، قرار است به یک جا ختم شود: مرگ. شاید تنها حسی که در انسان در هر شرایطی وجود دارد، ترس از مرگ است. فرقی ندارد در روزگاری خوش و به‌سامان زندگی ‌کنی یا تلخ و گزنده، هر جا که باشی مرگ را دوست نداری و تا آنجا که از دستت بر‌می‌آید می‌خواهی راهی برای گریز بیابی. حالا مرگ در زده و هنوز فرصتی برای نقشه کشیدن وجود دارد، تقلایی برای زنده ماندن.

آندری کورکف در آوریل سال ۱۹۶۱ میلادی در سن‌پترزبورگ به دنیا آمد. در دوران فروپاشی شوروی، اواخر دهه‌ی هشتاد میلادی، شرایط زندگی درآمیخته با مشکلات اجتماعی و سیاسی فراوانی بود. کورکف که  به زبان‌های مختلف از جمله لهستانی و ژاپنی تسلط داشت به نوشتن در روزنامه مشغول شد. آندری با منتشر کردن کتاب‌هایش حول محور سیاست با چاشنی طنز تلخ نام خودش را به‌عنوان یک نویسنده‌ی اوکراینی جاودانه کرد. نوشته‌های این نویسنده‌ی اوکراینی، بازتابی از شرایط نابه‌سامان پس از فروپاشی  شوروی است. در مرگ و پنگوئن،  کورکوف بسیار آرام  شما را به زندگی در دوران ناامنی نزدیک می‌کند و تنها با تعریف کردن زندگی روزمره‌ی آدم‌ها، بدون شعارهای تو ذوق زننده، سردی ناشی از زندگی تحت سلطه‌ی دیکتاتوری را به تصویر می‌کشد.   

انتشارات روزنه، مرگ و پنگوئن را با ترجمه‌ی روان شهریار وقفی‌پور در ۳۰۵ صفحه به چاپ رسانده است. استفاده از جملات کوتاه و بیان موجز، به خوبی حال و هوای داستان را به شما منتقل می‌کند. این کتاب در سال ۱۳۹۷ منتشر شد. براساس داستان مرگ و پنگوئن نمایش‌نامه‌ای به کارگردانی پیام دهکردی و نویسندگی محمد چرمشیر در شهریور و مهر ۹۷ در سالن چهارسو به اجرا درآمد. پیام دهکردی در مصاحبه‌ای درباره‌ی این اجرا گفته است: «من همیشه کاری را انتخاب می‌کنم که می‌دانم حرفی برای زدن با مردم دارد و نمایش مرگ و پنگوئن آخرین حرف من با جامعه‌ام است… قصه این نمایش به طور کلی درباره‌ی انسان معاصر است. حکایت انسان‌هایی که امروز از حضور در یک جهان ناامن رنج می‌برند».

پاره‌های کتاب

  • پشت میز نشست و باز یاد مادربزرگش، الکساندرا واسیلی یونا، افتاد، زنی که وقتی اسمش وارد لیست انتظار عزرائیل شده بود، عادت داشت چهارپایه‌ی کوچکی بردارد و بیرون مجتمع بنشیند. می‌گفت خدایا به خداوندی خودت، هیچ وقت این دست و پا را از من نگیر. اگر فلج شوم، هم زندگی تو به باد فنا می‌رود و هم هیچ کی پیدا نمی‌شود که زنت شود! صفحه‌ی ۱۹۴
  • همین که چراغ  آشپرخانه را روشن کرد، دوباره خاموش شد. برق رفته بود. به همین سادگی. توی تاریکی، متوجه صدای قدم‌های بی‌شتاب میشای پنگوئن شد. میشا یک سال پیش رفیق ویکتور شده بود. وقتی که باغ‌وحش، حیوانات گرسنه‌اش را به هر کسی می‌داد که می‌توانست سیرشان کند. ویکتور رفته بود و با یک پنگوئن امپراتور بازگشته بود. یک هفته‌ای می‌شد که دوست‌دختر ویکتور ولش کرده و  برایش احساس تنهایی را به جا گذاشته بود. میشا هم تنهایی خاص خودش را آورده بود و حالا نتیجه، دو تنهایی مکمل هم بود و تأثیری را ایجاد می‌کرد که بیش از نوعی تفاهم و رفاقت متقابل بود. ویکتور شمعی دست و پا کرد و روشنش کرد و گذاشتش روی میز توی یک شیشه خالی سس مایونز. بی‌حالی شاعرانه این نور کوچک واداشتش که در آن تاریکی اندکی روشن شده، برود دنبال قلم و کاغذ. نشست پشت میز و کاغذ را گذاشت روبرویش، بین خودش و شمع؛ کاغذ عاجزانه می‌خواست که چیزی رویش نوشته شود. اگر شاعر بود، قافیه‌ها و ردیف‌ها خیلی سریع سفیدی را پر می‌کرد. اما حالا که شاعر نبود. در روزمرگی‌ میان ژورنالیسم و مزخرفاتی ناچیز به نثر گیر کرده بود. داستان کوتاه بهترین کاری بود که از دستش برمی‌آمد. داستان‌های کوتاه، خیلی خیلی کوتاه، آن قدر کوتاه که نمی‌توانست زندگی‌اش را با آن‌ها بگذراند، تازه اگر هم پولی بهش می‌دادند. صدای گلوله‌ای بلند شد. ویکتور پرید طرف پنجره و صورتش را چسباند به شیشه. هیچ خبری نبود. برگشت سر وقت صفحه کاغذش. فکر داستانی در مورد آن شلیک به ذهنش رسیده بود. فقط یک طرف صفحه شد، نه یک کلمه بیشتر، نه کمتر. صفحه‌ی ۱۲
  • این تاریخ‌ها هستند که به گذشته اعتبار می‌دهند. زندگی هر کسی هم حاصل جمع این تاریخ‌هاست، تاریخ‌هایی که به زندگی آهنگ و حس معنایی از درجه‌بندی می‌دهند، مثل اینکه می‌توان از بلندای یک تاریخ، برگشت و پایین را نگاه کرد؛ و آدم چه چیزی می‎بیند: گذشته‌ای واضح و قابل درک که به میدان‌هایی از وقایع و رد مسیرهای طی شده تقسیم شده‌اند. صفحه‌ی ۱۹۴
  • همان‌طور که با چشم‌های رو به پایین راه می‌رفت، با خودش گفت، یک جای زندگی می‌لنگد. یا شاید اصلا خود زندگی عوض شده است، و آن طور که قبلا بود ساده و قابل فهم فقط در بیرون بود. درون، انگار مکانیزمش به کل از کار افتاده بود و دیگر معلوم نبود زیر پوسته‌ی چیزهای معمولی چه قایم شده است، حالا این چیز، یک قرص نان یا تلفن عمومی باشد. زیر هر سطحی، درون هر درختی، داخل هر آدمی چیزی بیگانه و نامرئی کمین کرده بود، واقعیت ظاهری هر چیز، فقط بازمانده‌ی دوران کودکی بود. صفحه‌ی ۲۵۰
  • انگار زندگی داشت روال معمولش را بازمی‌یافت. و اگر کسی بخواهد به آینده فکر کند، باید در همین حالت معمول بودنش فکرش را بکند- آینده‌ای که تنها با جنگیدن رو به جلو به دست می‌آمد، فقط جلو رفتن بدون آن‌که آدم لحظه‌ای بایستد تا بخواهد توی تاریک‌خانه‌ای انگشت کند یا یک دفعه ویرش بگیرد در ماهیت خود زندگی تغییری بدهد. زندگی جاده است، و اگر ازش پرت افتادی یا خواستی میان‌بر بزنی، خداحافظ: جاده گم شد، تمام شد! و جاده‌ی بلندتر یعنی زندگی طولانی‌تر اصل ادامه‌ی سفر است، نه رسیدن به مقصد؛ گذشته از این‌ها مقصد که همیشه یکی است: مرگ. صفحه‌ی ۲۵۷

از کورکف آثار دیگری هم به فارسی ترجمه شده‌اند

Leave A Comment

Your email address will not be published.