آینه‌های دردار
آینه‌های دردار، تصویر ثابت مانده‌ی شخصیت‌هایی است که اکنون به قلم نویسنده‌ای سرگردان روایت می‌شوند؛ اهمیت اصلی آینه‌های دردار در این است که باید آن را مانیفست گلشیری در داستان‌نویسی به شمار آورد.

آینه‌های دردار

شایسته موسوی

 

معرفی و نقد کتاب تهران: آینه­‌های دردار، تصویر ثابت مانده‌ی شخصیت‌­هایی است که اکنون به قلم نویسنده‌­ای سرگردان روایت می­‌شوند. این شخصیت‌­ها به‌سان تصویرهایی که روزگاری در آینه‌­های دردار نگریسته و سپس در پس درهای بسته‌ی آنها به یادگار مانده باشند، در پس زمان و گذشت روزگاران به انتظار نشسته‌­­اند تا راوی از راه برسد، درهای این آینه‌ی کهنه را باز کند و زندگی­‌های پنهانِ پشت آن را هویدا سازد.

آینه‌­های دردار، روایتی سفرنامه ­ای است از ابراهیم، نویسنده‌­ای که در کشورهای مختلف داستان­‌های ناتمام و چاپ‌­نشده‌ی خود را برای جمعیت ایرانیان مهاجر می­‌خواند. این داستان­‌های نسبتاً پراکنده را یک داستان کلی دربرمی­‌گیرد و انسجام می‌­بخشد؛ داستان ملاقات ابراهیم با صنم­‌بانو، زنی که روزگاری در کودکی عاشقانه او را دوست داشته و اکنون پس از گذشت سال­‌ها این جلسات داستان­‌خوانی یک بار دیگر دو دلداده را به هم وصل می­‌کند و به مرور خاطرات فرامی­‌خواند. با فراخوانی خاطرات گذشته، خواننده درمی­‌یابد که شخصیت‌های پرداخته‌ی ابراهیم، هر یک به شکلی با صنم و خاطراتی که از او در ذهن ابراهیم ته‌­نشین شده، پیوند دارند. ابراهیم اگرچه در دنیای بیرونی سال­‌هاست که صنم را فراموش کرده است، در دنیای درونِ ذهنش این بت عیار هر لحظه به رنگی باز از نو زنده می­‌شود. در اینجاست که خواننده درمی‌یابد تأثیر این عشق به‌ظاهر فراموش‌شده در داستان­‌های ابراهیم تا به کجا بوده است و عشق‌های‌ کودکی، هرچند دور و دیر، تا همیشه و تا هرجا با آدمی می‌­مانند.

ابراهیمِ راوی، همچون ابراهیمِ نبی، چهره‌ی صنم‌­بانو (بت زیبای آرزوهایش) را از روزگاران کودکی وام می­‌گیرد و با تکه­‌تکه‌کردن این صنم، هر ذره از وجود او را در یکی از شخصیت‌های زنانه‌ی داستان­‌هایش قربانی می­‌کند؛ مریم، یکی از آنهاست که خال روی صورتش را از صنم به وام دارد. تنها خودِ صنم است که می­‌داند آن خال­‌ها و موها و حرکات و سکناتی که زنان داستان­‌های ابراهیم دارند، دقیقاً از چه و از که سخن می­‌گویند.

این کتاب را مانند اکثر رمان­‌های موفق ایرانی (بوف کور، شازده احتجاب، ملکوت و...) باید یک نوولا به حساب آورد و نه یک رمان. در این گونه آثار از آن شبکه‌ی عظیم و پیچیدۀ ارتباطات انسانی، زمانی و مکانی رمان خبری نیست. زمان، مکان و شخصیت­‌ها در این اثر محدود و  مشخص‌اند و آنچه بیش از همه بر حال و هوای اثر حاکم است، حس غبنِ حاصل از خاطره‌­بازی است که به‌ویژه با به‌تصویرکشیدن ناکامی‌­های عاشقانه، مبارزات سیاسی، خاطرات وطن و آرمان­‌پروری­‌های جوانی پررنگ می‌شود.

حضور نویسنده در جوامع فرهنگی غرب و در شهرهای فرهنگ­‌پروری چون پاریس، به مقایسه‌ی حال‌وهوای مردم و همچنین شرایط نویسندگان در جامعه‌ی ایرانی و جامعه‌ی غربی می­‌انجامد و مجالی  می‌سازد تا راوی از مسئولیت نویسنده در جامعه‌ی شرقی سخن بگوید. به نظر او داستا‌‌ن‌­نویس کابوس‌­های نهانی ذهن یک اجتماع را به تصویر می­کشد، ارواحِ خبیثه‌ی یک بدویت را پیش‌ِروی مردم می‌آورد تا شاید وقتی و جایی کسی یا کسانی برای یافتن باطل‌السحر آن فکری کنند.

اهمیت اصلی آینه‌­های دردار این است که باید آن را مانیفست گلشیری در داستان­‌نویسی به‌ شمار آورد. تکنیک­‌های ریز و درشت نویسندگی که گلشیری را سال‌ها به خود مشغول داشته بودند، در این اثر که از آثار  متأخر اوست، به‌وضوح خود را نمایان می­‌سازند تا حدی که شاید بتوان گفت گاهی به ورطه‌ی افراط می­‌رسند و کتاب را به‌خصوص در صفحات آغازین به اثری سخت­‌خوان تبدیل می­‌کنند. روایت داستان­‌های متعدد در بطن یک داستان کلی در صفحات آغازین خواننده را در شناسایی راوی­‌ها، شخصیت­‌ها و مکان­‌ها به سختی می‌اندازد؛ اما برای خواننده‌ی حرفه­‌ای و آگاه به سبک نویسندگی گلشیری، می‌تواند همچنان اثری پرکشش و راهنمایی عملی برای علاقه‌مندان به کار نویسندگی باشد.

به‌طور خلاصه باید گفت که اقبال این اثر در میان خوانندگان حرفه­‌ای و منتقدین بیش از اقبال آن نزد عموم خوانندگان بوده است. این کتاب برای نخستین بار در سال ۱۳۷۱ (در ۵۵ سالگی نویسنده و هشت سال پیش از درگذشت‌اش) به‌طور هم‌زمان توسط انتشارات تصویر و نشر زمانه در آمریکا و انتشارات نیلوفر در تهران به چاپ رسید و برای آخرین بار (چاپ چهارم) در سال ۱۳۸۰ منتشر شد.

از میان منتقدین، برخی مثل «رضا براهنی» و «علی‌اشرف درویشیان» سخت به این اثر تاخته‌­اند و برخی مثل «فرج سرکوهی» آن را ستوده‌­اند.

 

برای مطالعه‌ی بیشتر:

در مقاله‌ی «آینه­‌های دردار از منظر منتقدان» به مهم­ترین نقدهایی که درباره‌ی این کتاب نوشته شده، اشاره شده است، این مقاله را می­توانید در پیوند زیر بیابید:

https://www.noormags.ir/view/fa/articlepage/1186547

 

پاره‌های کتاب:

«گفت: می‌بینی صنم؟ آدم همیشه به نوعی مغبون است… آدم هر لحظه به ضرورتی جایی‌ست که جای دیگر نیست یا هزار جای دیگر.» صفحه‌ی ۳۴

«گاهی نوشتن یک داستان شکل‌ دادن به کابوس فردی است، تلاشی است برای به یاد آوردن و حتی تثبیت خوابی که یادمان رفته است و گاهی با همین کارها ممکن است بتوانیم کابوس‌های جمعی‌مان را نیز نشان بدهیم تا شاید باطل‌السحر آن تهمانده‌ی بدویت‌مان شود. مگر نه اینکه تا چیزی را به‌عینه نبینیم نمی‌توانیم بر آن غلبه کنیم؟ خوب، داستان‌نویس هم گاهی ارواح خبیثه‌مان را احضار می‌کند و... می‌گوید: حالا دیگر خود دانید، این شما و این اجنه‌تان.» صفحه‌ی ۱۴