اطلاعات کتاب

رستاخیز؛ گناهکار منم و اوست که مجازات شده

۱۳۹۹/۰۱/۲۴

 
0

معرفی و نقد کتاب تهران| در رمان رستاخیز، مردی به نام نخلیودوف پس از حضور در هیئت منصفه دادگاهی که برای قتل یک بازرگان برگزار شده است در میان متهمان زنی را به جا می‌آورد که در آغاز جوانی با وی سر و سرّی داشته است. وی پس از مشاهده‌ی زن، خاطرات خود با وی را در ذهنش بازمی‌پیماید و ضمن گوش سپردن به سخنان زن در دادگاه، وضع و حال کنونی وی را در پیوند با آن خاطرات و رویدادهای گذشته می‌بیند. نخلیودوف پس از این تجربه، دیگر نمی‌تواند زندگی خود را مثل گذشته ادامه دهد. 

تولستوی در این رمان داستان زندگی انسانی را روایت می‌کند که به ناگاه بخشی از گذشته‌اش از زیر «خاکستر فراموشی» ضمیرش سر برون می‌آورد و سایه‌ای بر اینجا و اکنون وی و پیرامونش می‌افکند.

این اثر آخرین رمان بلند تولستوی بعد از جنگ و صلح (۱۸۶۹) و آناکارنینا (۱۸۷۷) است که نخستین بار در سال ۱۸۹۹ منتشر شد. در یکی از سال‌های دهه‌ی ۱۸۸۰ خبری به گوش تولستوی می‌رسد: یکی از نجبا بعد از حضور در هیئت منصفه، روسپی‌ای را که به اتهام دزدی در دادگاه حاضر شده است به جا می‌آورد، چرا که در جوانی آن دختر را اغوا کرده و از راه به در برده بود. (رجوع شود به مقدمه‌ی ترجمه‌ی انگلیسی رستاخیز، نشر پنگوئن) فکر نوشتن رمان مزبور پس از اطلاع از این خبر در ذهن تولستوی پرواز کرد.

تولستوی در این رمان داستان زندگی انسانی را روایت می‌کند که به ناگاه بخشی از گذشته‌اش از زیر «خاکستر فراموشی» ضمیرش سر برون می‌آورد و سایه‌ای بر اینجا و اکنون وی و پیرامونش می‌افکند. وی به تبع آن درمی‌یابد که در گذشته عملی مرتکب شده است که در گذر زمان پیامد و تبعاتش در زندگی انسانی دیگر فاجعه‌بار بوده است. وی به ناگاه درمی‌یابد که «گناهکار منم و اوست که مجازات شده.»

این دریافت ناگهانی، توفانی در درون این انسان به پا می‌کند و به تبع آن نبردی درونی آغاز می‌شود. این نبرد میان آن چیزی است که «انسان روحانی» یا «وجود روحانی» درونش از وی طلب می‌کند یا «وجدانش» بر آن حکم می‌کند یا «تکالیفش» وی را ملزم به انجامش می‌سازند و قس علی هذا (که تولستوی با عباراتی دیگر در کتاب از آن‌ها یاد کرده است) و آن چیزی که «حیوان» درونش از وی طلب می‌کند یا جزو مقتضیات «خودپرستی» و «لذت خود» و «فدا کردن دیگران» و قس علی هذا است.

به چه تدبیر ممکن بود که آدم‌هایی عادی، پاکدل و راست‌رو، خواه مسیحی یا نامعتقد اما انسان‌دوست را به ارتکاب سیاه‌ترین جنایات راضی کرد، طوری که در دل احساس گناه نکنند؟ جواب: از این راه که اولاً آنها را در همین نظام کنونی به مقامات اجرایی و فرماندهی بگماریم. یعنی در شرایطی که لازمه‌ی انجام وظیفه اعتقاد به این باشد که چیزی به نام خدمت دولت وجود دارد که به قوت آن می‌توان با آدم‌ها طوری رفتار کرد که پنداری اشیائی بی‌جان و بی‌شعورند، چنان‌که هیچ جایی برای رابطه‌ی انسانی و برادری باقی نماند و ثانیاً اینکه این اشخاص سخت متحد باشند، یعنی مسئولیت نتایج کارهاشان با همه باشد نه بر عهده‌ی یک‌یک آنها.

رستاخیز- صفحه‌ی ۴۶۵

تولستوی در رستاخیز ضمن ترسیم این نبرد درونی، تصویری از ساختار سیاسی و اداری و اقتصادی و نظامی و قضایی و دینی حاکم بر جامعه نیز ترسیم می‌کند و به تبع آن ربط و نسبتی میان درون آن انسان و جامعه‌ی پیرامون وی برقرار می‌کند. وی گاه به طور کلی به دولت، گاه به نظام «مالکیت خصوصی زمین»، گاه به نظام خدمت سربازی، گاه به کلیسا، گاه به نظام قضایی و گاه به نهاد زندان حمله می‌کند و تک‌تک آن‌ها را در تبهکاری و فساد موجود در جامعه مقصر می‌داند و نقش‌شان را در «سلطه‌ی وحشتناک بیداد و فساد بر همه شئون جامعه» بنیادی می‌بیند؛ مثلاً در جایی صریحاً می‌نویسد که «به چه تدبیر ممکن بود که آدم‌هایی عادی، پاکدل و راست‌رو، خواه مسیحی یا نامعتقد اما انسان‌دوست را به ارتکاب سیاه‌ترین جنایات راضی کرد، طوری که در دل احساس گناه نکنند؟ جواب: از این راه که اولاً آنها را در همین نظام کنونی به مقامات اجرایی و فرماندهی بگماریم. یعنی در شرایطی که لازمه‌ی انجام وظیفه اعتقاد به این باشد که چیزی به نام خدمت دولت وجود دارد که به قوت آن می‌توان با آدم‌ها طوری رفتار کرد که پنداری اشیائی بی‌جان و بی‌شعورند، چنان‌که هیچ جایی برای رابطه‌ی انسانی و برادری باقی نماند و ثانیاً اینکه این اشخاص سخت متحد باشند، یعنی مسئولیت نتایج کارهاشان با همه باشد نه بر عهده‌ی یک‌یک آنها» (۴۶۵).

در جایی دیگر می‌نویسد «خدمت نظام {یعنی خدمت در نیروهای نظامی} به طور کلی اسباب فساد جوانان می‌شود، زیرا آنها را در شرایط بی‌عاری قرار می‌دهد، یعنی گذرانی، که از هرگونه فعالیت معقول و مفید خالی است و آنها را از تکالیفی که بر گردن هر فرد انسانی است آزاد می‌کند و به جای این تکالیف آنها را در بند ارزش‌هایی قراردادی، از قبیل آبروی هنگ و شرافت اونیفورم و پرچم قرار می‌دهد. از یک طرف قدرتی بی‌حد بر فرودستان، و از سوی دیگر خاکساری و بندگی نسبت به ارشدها.» (ص۷۰) شایان ذکر است تولستوی در رستاخیز تصویری از «انقلابی‌ها» نیز ترسیم می‌کند، یعنی کسانی که در پی آنند «نظام حاکم» را به نحوی از انحاء «براندازند»؛ این تصویر گاه همدلانه است و گاه سرشار از نقد تند و تیز.

تولستوی ضمن ترسیم این نبرد درونی، تصویری از ساختار سیاسی و اداری و اقتصادی و نظامی و قضایی و دینی حاکم بر جامعه نیز ترسیم می‌کند و به تبع آن ربط و نسبتی میان درون آن انسان و جامعه‌ی پیرامون وی برقرار می‌کند.

در رمان چندین و چند درون‌مایه دیده می‌شود: خودشناسی؛ گناه و بی‌گناهی؛ وجدان آدمی؛ درد و رنج آدمی؛ جنایت و پیوند آن با وراثت یا محیط؛ کارکرد دادگستری و نسبت آن با اخلاق؛ کارکرد زندان و اینکه آیا زندان مجرم را «اصلاح» می‌کند یا به شیوع «فساد و ددمنشی» بیشتر در جامعه می‌انجامد؛ چطور اخلاق یک جامعه «فاسد» می‌شود و قس علی هذا. اما درون‌مایه‌ی محوری، «سوال نخلیودوف» است و درون‌مایه‌های دیگر به نحوی از انحاء حول محور آن می‌گردند: یک انسان به چه حقّی بر مسند داوری بر انسانی دیگر می‌نشیند و به تبع آن وی را مجازات می‌کند؟ رمان با چهار آیه از اناجیل آغاز می‌شود که همگی به نحوی از انحاء با همین «سوال نخلیودوف» پیوند دارند.

رمان رستاخیز را سروش حبیبی از متن روسی ترجمه و نشر نیلوفر در سال ۱۳۹۸ در ۵۸۴ صفحه منتشر کرده است. متن حبیبی متنی خوش‌خوان است و مثل همیشه برای علاقه‌مندان نثر فارسی نکات آموختنی فراوان دارد. در متن چند خطا وجود دارد که امید است دست‌اندرکاران نشر نیلوفر متن را مجدد و با دقت بخوانند و آن خطاها و نارسایی‌های احتمالی دیگر را اصلاح کنند (مثلاً در صفحه‌ی ۷۰ نوشته شده «ندای وجدن»، در صفحه‌ی ۱۵۴ نوشته شده «کاشکی به گلویی تازه می‌کردم»، در صفحه‌ی ۳۰۴ نوشته شده «آیین داوری و مجازارت»، صفحه‌ی ۵۰۷ نوشته شده «یک مشت جنایکار»، در صفحه‌ی ۵۴۷ نوشته شده «بانک خروس» و در سرتاسر متن با واژه‌ی «اسگناس» مواجهیم، منتها توضیح حبیبی در خصوص ضبط واژه به صورت «اسگناس» در پانویس صفحه‌ی ۲۰۱ آمده است که بهتر است این توضیح به همان صفحات آغازین انتقال پیدا کند).

شباهت‌ها و تفاوت‌های ترجمه‌های فارسی و انگلیسی

با وجود اینکه متن از روسی ترجمه شده است، از سر کنجکاوی قسمت‌هایی از متن (و نه سرتاسر متن) را با دو ترجمه انگلیسی تطبیق دادم و به تفاوت‌هایی برخوردم. آن‌ها را بدون بیان نکته‌ای خاص در اینجا می‌آورم تا خوانندگان، خاصه علاقه‌مندان به حوزه‌ی ترجمه، بخشی از تفاوت‌ها و شباهت‌های سه ترجمه را از نظر بگذرانند.متن انگلیسی اول متعلق به نشر پنگوئن است (که به نسخه کیندل آن ارجاع می‌دهم) و متن انگلیسی دوم متعلق به نشر آکسفورد. 

  • ص۱۹: «از آن روز ماسلاوا در سلک روسپیان درآمد، که زندگیشان تجاوزی پیوسته بود به نوامیس اخلاق پاک انسانی»

‘And from that moment there began for Maslova that life of chronic violation of every commandment, divine and human…’ (۴۹۱/۸۸۷۴)

‘From that day a life of chronic sin against human and divine laws commenced for Katusha Maslova…’ (۱۲)

  • ص۱۹ و ۲۰: «… پرده‌ی آزرمی را که طبیعت برای جلوگیری از شلتاق، نه فقط به انسان بلکه حتی به جانوران بخشیده است می‌دریدند و این زنان را معاینه می‌کردند و جواز ادامه‌ی همین تجاوز به اصول اخلاق را با همبستران یک‌ساعته یا یک‌شبه‌شان برای هفته‌ای دیگر به آنها می‌دادند» 

‘… doing away with the modesty nature bestows on man and also on beast to protect them against transgression, and then hand them a licence for the continuation of the transgressions which they and their partners have been committing all the week.’ (۵۰۳-۵۰۷/۸۸۷۴)

‘…completely destroying the modesty given as a protection not only to human beings but also to animals, and gave them written permissions to continue in the sins they and their accomplices had been committing all the week.’ (۱۳)

  • ص۶۸: «پیش از آن «خود» حقیقی‌اش را چیزی روحانی می‌شمرد. اکنون خود حقیقی‌اش حیوانی تندرست و شاداب بود و سیری نمی‌شناخت.» 

‘Then he had regarded his spiritual being as his real self; now his healthy virile animal self was the real I.’ (۱۱۸۱/۸۸۷۴)

‘Then he had looked on his spirit as his I; now it was his healthy strong animal l that he looked upon as himself.’ (۵۳)

  • ص۶۹: «این دگرگونی مخوف در او به آن سبب صورت گرفته بود که او دیگر به خود اعتقاد نداشت، دیگران را باور داشت. به این دلیل به خود اعتقاد نداشت و دیگران را باور داشت که زندگی برپایه‌ی اعتقاد به خود برایش دشوار شده بود.» 

‘And all this terrible change had come about simply because he had ceased to put his faith in his own conscience and had taken to trusting in others. And he had ceased to trust himself and begun to believe in others because life was too difficult if one believed one’s own conscience.’ (۱۱۸۵/۸۸۷۴)

‘And all this terrible change had come about because he had ceased to believe himself and had taken to believing others. This he had done because it was too difficult to live believing one’s self.’ (۵۳)

  • ص۷۰: «نخلیودوف ابتدا با ابلیس می‌جنگید، اما نبرد با ابلیس دشوار بود، زیرا هرآنچه را که وقتی به خود اعتماد داشت پسندیده می‌شمرد دیگران ناخوب می‌دانستند و به‌عکس هرآنچه او ناپسند می‌شمرد در نظر اطرافیانش پسندیده می‌نمود.»

‘At first Nekhlyudov made a fight for his principles but the struggle was too hard, since everything he had considered right when he put his faith in his own conscience was wrong according to other people, and, vice versa, everything which he, believing himself, regarded as bad, was held to be good by all the people round him.’ (۱۲۰۳/۸۸۷۴)

‘At first Nekhlyudov struggled: all he had considered good while he had faith in himself was considered bad, and what he had considered evil was looked upon as
good, by those among whom he lived, but the struggle grew too hard.’ (۵۴)

  • ص۷۲: «چه‌بسا از همان وقت در اعماق دلش نیت بدی نیز پیدا شده بود، و ابلیس عنان‌گسیخته درونش در گوشش نجوا می‌کرد و او را در این راه پیش می‌شتاباند.»

‘Perhaps in his inmost heart he had already formed those evil designs against Katusha which the brute beast in him suggested…’ (۱۲۳۴-۱۲۳۸/۸۸۷۴)

‘Perhaps in his inmost heart he had already formed those evil designs against Katusha which his now uncontrolled animal self suggested to him’ (۵۶)

  • ص۷۵: «روان نخلیودوف، مثل همه‌ی آدم‌ها، دو قطب داشت. یکی روحانی، که خیر و خوشبختی خود را فقط به صورتی می‌خواست که شامل خوشبختی دیگران هم باشد، و دیگری حیوانی، که فقط در بند لذت خود بود و آماده بود که برای دست یافتن به آن، خوشبختی دیگران را فدا کند. در این دوران جنون خودپرستی، که نتیجه‌ی زندگی نظامی پترزبورگ بود، روان حیوانی در او قوت گرفته و سخت بر روان روحانی چیرگی یافته بود. اما چون کاتیوشا را دید و دوباره همان احساسی را در دل یافت که در گذشته دلش را به نور زندگی روشن می‌کرد، انسان روحانی در دلش سربرافراشت …»

‘In Nekhlyudov, as in all of us, there were two men. One was the spiritual being, seeking for himself only the kind of happiness that meant happiness for other people too; but there was also the animal man out only for his own happiness, at the expense, if need be, of the good of the rest of the world. At this period of insane egoism, engendered by life in Petersburg and in the army, the animal nature prevailed, completely suppressing the spiritual man in him. But when Nekhlyudov saw Katusha again and experienced the same feelings which he had had for her before, the spiritual man in him raised his head once more…’ (۱۲۷۸-۱۲۸۲/۸۸۷۴)

‘In Nekhlyudov, as in every man, there were two beings; one of the spiritual, seeking only that kind of happiness for himself which tends towards the happiness of all; the other, the animal man, seeking only his own happiness,
and ready to sacrifice to it the happiness of the rest of the world. At this period of his mania of self-love, brought on by life in Petersburg and in the army, this animal man ruled supreme and completely crushed the spiritual man in him.
But when he saw Katusha and experienced the same feelings as he had had three years before, the spiritual man in him raised its head once more…’ (۵۸-۵۹)

  • صفحه ۳۷۷: «برای این کار می‌بایست یقین یابد که راهی را که می‌خواهد پیش بگیرد درست است.{در اینجا پاراگراف به پایان می‌رسد و پاراگراف بعدی آغاز می‌شود}

 اما این آدم راست‌رو زیر فشار ضرورت‌های زندگی اندکی مجاز را مباح دانسته بود، به این معنی که با خود گفته بود که اگر بخواهد نابخردانگی مذهب رسمی را تصدیق کند باید اول به حقیقت آن پی ببرد.»

 ‘And in order to do this he had to be absolutely convinced of the correctness of his views. And he was firmly convinced of being right, as no educated man of our day can help being convinced of the soundness of his own common sense, if he knows a little history and knows the origin of religions in general and the origin and decay of Church Christianity. He could not help knowing that he was right in rejecting the truth of the Church’s doctrines. 

Yet under the stress of his daily life he, an honest and upright man, allowed a trifling falsehood to creep in. He told himself that before proclaiming an unreasonable thing to be unreasonable one must first study the unreasonable thing.’ (۵۶۱۲-۸۸۷۴)

‘To make such a sacrifice one would have to be firmly convinced of being right. And he was firmly convinced he was right, as no educated man of our time can help being convinced who knows a little history, and knows how the religions, and especially Church-Christianity, originated. He could not but know that he was right in not acknowledging the truth of the Church teaching.

But under the stress of his daily life he, a truthful man, allowed a small falsehood to creep in. He said that in order to do justice to an unreasonable thing one has to study that unreasonable thing.’ (۳۰۷)

صفحه‌ی ۳۷۸: «این بود که استدلال سفسطه‌آمیز معمول را پذیرفته بود. بنا به این استدلال حقیقت نه به آحاد افراد بشر، بلکه به جمیع آنها نمایان می‌شود و تنها راه دست یافتن به آن گشودن دل بر شهود است و کلید شهود در دست کلیساست و از این حرف‌ها…»

‘So he adopted the usual sophisms, such as the incapacity of the individual intellect to grasp the truth; that the truth is only revealed to an aggregate of men; that it can only be known through revelation; that revelation is in the keeping of the Church; and so on.’ (۵۶۲۱/۸۸۷۴)

‘And so he adopted all the usual sophisms which go to prove that a single human intellect cannot know the truth; that the truth is only revealed to an association of men, and can only be known by revelation, which revelation is kept by the Church, and so on…’ (۳۰۸)

«مسلم است که این پسر تبهکار بزرگی نیست. همه می‌بینند که گناهش دله‌دزدی بوده است. آدمی عادی است و فقط به آن دلیل بزهکار شده، که در شرایطی بزهکارپرور افتاده است. بنابراین آشکار است که برای اینکه چنین جوانان بزهکاری پیدا نشوند باید کوشید تا شرایطی که این گونه نگون‌بختان را می‌پرورد اصلاح شود.» صفحه‌ی ۱۶۷

پاره‌های کتاب

  • رئیس زندان و سرپرستان نیز گرچه از اصل جزمی این آیین چیزی نمی‌دانستند و در معنی آنچه در کلیسا صورت می‌گرفت غوری نکرده بودند معتقد بودند که حتماً باید به این اصل معتقد بود، زیرا بالاترین شخصیت‌ها و حتی تزار به آن باور دارند. صفحه‌ی ۱۸۷
  • تاپاروف این‌طور فکر می‌کرد، زیرا نمی‌فهمید که اگر مردم، چنان‌که او خیال می‌کرد به خرافات علاقه‌مندند، فقط به علت آن است که همیشه کسانی بوده‌اند، و هنوز هستند، که مثل او آگاه بوده‌اند و از این آگاهی به راهی ناشایسته استفاده کرده‌اند. یعنی به جای اینکه به مردم کمک کنند تا از تاریکی و جهلی که در آن دست‌وپا می‌زنند بیرون آیند، کوشیده‌اند که هرچه بیشتر آنها را در این دریای سیاه اوهام غرقه سازند. صفحه‌ی ۳۹۷
  • اگر عشق به آدم‌ها در دلت نیست آنها را راحت بگذار. به خودت مشغول باش، و سر خود را به هرچه می‌خواهی گرم کن ولی آدم‌ها را آسوده بگذار. همان‌طور که اگر با شکم سیر غذا بخوری ضررش به خودت خواهد رسید رابطه‌ی خالی از عشق با آدم‌ها نیز جز زیان نتیجه‌ای نخواهد داشت. همین‌که به خودت اجازه دادی که بی‌عشق با آدم‌ها روبرو شوی _ آن‌طور که دیروز با شوهرخواهرت کردی _ بی‌رحمی و خشونت پایانی نخواهد داشت، چنان که امروز شاهدش بودی و رنج‌های خودت نیز، چنان که در زندگی بر سرت آمده است پایان نخواهد یافت. صفحه‌ی ۴۶۶

این کتاب تاکنون چندبار به فارسی ترجمه شده است

  • رستاخیز، ترجمه‌ی غ‍لام‍ع‍ل‍ی‌ وح‍ی‍د‌مازندرانی، نشر پدیده
  •  رستاخیز، ترجمه‌ی علی‌اصغر حکمت، نشر دبیر
  • رستاخیز، ترجمه‌ی رضوی و مرتضی اصغری، نشر اشجع: میکائیل‏
  • رستاخیز، ترجمه‌ی پرویز شهدی، نشر به‌سخن: انشتارات مجید
  • رستاخیز، ترجمه‌ی علی‌اصغر همت، نشر نگاه
  • رستاخیز، ترجمه‌ی مح‍م‍د م‍ج‍ل‍س‍ی‌، نشر دنیای نو
  • رس‍ت‍اخ‍ی‍ز: ی‍ک‌ اث‍ر ع‍ش‍ق‍ی- ان‍ت‍ق‍ادی‌ و اج‍ت‍م‍اع‍ی‌، ترجمه‌ی م‍ح‍م‍دع‍ل‍ی‌ ش‍ی‍رازی‌، نشر اردیبهشت

از لئو تولستوی آثار دیگری نیز ترجمه شده است، از جمله

  • جنگ و صلح، ترجمه‌ی سروش حبیبی، نشر نیلوفر
  • جنگ و صلح، ترجمه‌ی کاظم انصاری، نشر امیرکبیر
  • آناکارنینا، ترجمه‌ی سروش حبیبی، نشر نیلوفر
  • سونات کرویتسر و چند داستان دیگر {سعادت زناشویی، مرگ ایوان ایلیچ، ارباب و بنده، پدر سرگی، داستان یک کوپن جعلی}، ترجمه‌ی سروش حبیبی، نشر چشمه
  • شیطان، ترجمه‌ی سروش حبیبی، چشمه
  • مرگ ایوان ایلیچ، ترجمه‌ی صالح حسینی، نشر نیلوفر
  • اعتراف، ترجمه‌ی آبتین گلکار، نشر گمان
  • هنر چیست، ترجمه‌ی کاوه دهگان، نشر امیرکبیر.

Leave A Comment

Your email address will not be published.