قضاوت
کالینز برای طرح نقدهای جدی و بُرنده به اخلاقیات، ماجرای جنون‌آمیز و فجیعی را انتخاب کرده است که از یک اتفاق تراژیک در جنگ جهانی دوم برگرفته شده است. جورج اشتاینر نیز در کتاب «مرگ تراژدی» به همین ماجرا اشاره کرده است. تأویل و تخیل بری کالینز این ماجرای تکان‌دهنده را به نمایشنامه‌‌ی خواندنی و تأثیرگذار قضاوت تبدیل کرده است.

قضاوت

نمایشنامه‌ی قضاوت (Judgement) نوشته‌ی بَری کالینز ((Barry Collins تک‌گویی فوق‌العاده‌‌ای است از زبان یک افسر روسی، آندری واخوف، که در جنگ جهانی دوم به همراه شش افسر دیگر در صومعه‌ی متروک سنت پتر رابینوویچ در جنوب لهستان در پاتک نیروهای آلمانی اسیر شدند. ماجرای آنها از بیست‌وسه مِی آغاز می‌شود. دشمن همه‌ی وسایل آنها، حتی لباس‌هایشان را گرفته و در اتاقی سنگی در صومعه‌ی سنت پتر رابینویچ رهایشان کرد‌ه است. پس از دو ماه نیروهای خودی، اسارتگاه آنها را پیدا می‌کنند.


شخصیت‌های این تراژدی آنگونه که کالینز در آغاز نمایشنامه نوشته عبارت‌اند از: آندری واخوف، افسر ارتش روسیه و تماشاگران در نقش قُضات.
واخوف روی صحنه آمده است تا ماجرای شصت روز اسارت خود و هم‌رزمانش را، به‌عنوان بخش کوچکی از جنگ، گزارش کند. برای واخوف روایت‌کردن این ماجرا در مقابل دیگران یک وظیفه است؛ او تلاش می‌کند تا به واقعیت وفادار بماند و آن را بدون کمترین قضاوت شخصی یا تحریف روایت کند. دیگران را نیز دعوت می‌کند تا به همین شکل با ماجرا مواجه شوند. ماجرایی که او بازگو می‌کند، براساس معیارهای انسانی، دهشتناک و جنون‌آمیز و حیوانی هستند.
واخوف این‌گونه آغاز می‌کند:
«رفقا می‌تونم ببینم که باعث انزجار شما می‌شم. فکر می‌کنم خونسردی من... همین عادی بودنم حالتونو به هم می‌زنه. منو ببخشید: نفرتتون رو درک میکنم. می‌دونم نمیتونم از شما توقع رحم و بخشش داشته باشم. اما من ترحم شما رو نمی‌خوام. و می‌بینم که ترحم شما متوجه سرگرد رابینه... که درک میکنم. من هم همین احساس رو داشتم. با اینکه بخششی در کار نیست اما با اجازه‌ی شما من باید از خودم دفاع کنم.»
واخوف از تماشاگران (قُضات) می‌خواهد که قاضی این دادگاه باشند و درحالی‌که آن ها را «رفقا» خطاب می‌کند، با زبانی کنایه‌آمیز و طنزآلود، فاجعه‌ای را که بر سر خود و هم‌رزمانش آمده با لحنی آرام و مسلط تعریف می‌کند. واخوف در تمام مدت دادگاه تلاش می‌کند قضات را از هرگونه عکس‌العمل هیجانی برحذر دارد و حتی خودش هم به آنها دچار نشود؛ احساساتی چون نفرت، ترحم، بخشش، ترس، شرم، آرامش، ضعف و انزجار. او می‌خواهد بی‌رحمانه خود را در معرض قضاوت دیگران قرار دهد و منصفانه آنها را قضاوت کند. 
کالینز با بازگویی لحظاتی دراماتیک به حوزه‌ی فلسفه و اخلاق نیز وارد می‌شود. او حمله‌های شدیدی به اخلاقیات می‌کند، اما هیچکدام از این نقدها به‌طور مستقل و خارج از بستر درام بیان نمی‌شوند، درنتیجه هرگز به‌ فرم یک بیانیه‌ی فلسفی یا اخلاقی  نزدیک نمی‌شوند! 
کالینز برای طرح نقدهای جدی و بُرنده به اخلاقیات، ماجرای جنون‌آمیز و فجیعی را انتخاب کرده است که از یک اتفاق تراژیک در جنگ جهانی دوم برگرفته شده است. جورج اشتاینر نیز در کتاب «مرگ تراژدی» به همین ماجرا اشاره کرده است. تأویل و تخیل بری کالینز این ماجرای تکان‌دهنده را به نمایشنامه‌‌ی خواندنی و تأثیرگذار قضاوت تبدیل کرده است. 
قضاوت تنها یک شخصیت دارد اما از دریچه‌ی سخنان همین شخصیت، حالات و اعمال دیگر شخصیت‌ها، که حالا غایب هستند، به‌خوبی تصویر می‌شود. کالینز با دقت تمام، حالات روحی و روانی شخصیت‌های غایب را بیان و در لحظاتی، به کنش‌های آنها و ارتباط این کنش‌ها با ناخودآگاه فردی‌شان، مستقیماً اشاره‌ می‌کند. تمام این تحلیل‌های روانکاوانه را نیز از زبان آندری واخوف می‌شنویم.
قضاوت در لحظاتی نیز یادآور نمایشنامه‌ی «جایی در میان خوک‌ها» نوشته‌ی آتول فوگارد است. در یکی از صحنه‌ها، پرنده‌ای وارد سلول اُسرا می‌شود و افسر رابین را به جنون می‌کشاند. این موقعیت، درست شبیه حضور پروانه‌ای است که پاول را به جنون کشاند (نمایشنامه‌ی «جایی در میان خوک‌ها»). در هر دو موقعیت این عامل خارجی نشانه‌ای است از وجود زندگی در بیرون از سلول و درنهایت باعث می‌شود شخصیت‌ها دست به عمل بزنند. 
در زیرمتن این تراژدی تکان‌دهنده موضوعات بسیاری جای گرفته‌اند که بر ذهن خواننده به‌شدت تأثیر می‌گذارد: تلاش برای بقا، جنگ و تأثیر آن بر زندگی و انسانیت، قربانیان جنگ، ناتوانی زبان در شرح واقعیت، تقدس‌زدایی از جسم مرده، غیرممکن‌بودن قضاوت قطعیِ یک عمل [«من فقط درباره‌ی‌ خودم می‌تونم منصفانه حرف بزنم -البته تا جایی که خودمو می‌شناسم»] و جنگ بر سر هیچ [«صومعه‌ی سنت پتر، ماه‌ها و ماه‌ها براش جنگیده بودیم، حمله -ضد حمله- تو زمستون و بهار- اتاق دعا و خلوتکده و انبارهای بزرگ همه داشتن نابود می‌شدند- بعد از اون همه جنگ فقط برج سالم مونده بود -و حالا دشمن فقط دوازده ساعت بعد از پس‌گرفتن اونجا، رفته بود.»]. 
یکی دیگر از جذابیت‌های نمایشنامه آن است که نویسنده هیچ اشاره‌ی مستقیمی به حضور قضات در دستور صحنه نمی‌کند (ارائه‌ی توضیحاتی درباره‌ی اعمال شخصیت‌ها، طراحی، صحنه، نور و …). اما درعین‌حال به آنها موجودیت می‌بخشد. ما قضات را از نگاه واخوف می‌بینیم. او بارها به آنها اشاره می‌کند و شرایط روحی و جسمی‌شان را شرح می‌دهد؛ برای مثال واخوف در جایی می‌گوید: «و از اونجا که شما بی هیچ احساس ترحمی درباره‌ی من قضاوت می‌کنید (اینو تو چشمهاتون... تو بی‌قراریتون می‌بینم) پس فکر نمی‌کنم بخواهید منو از دفاع از خودم منع کنید.». 
 نمایشنامه‌ی قضاوتْ درامی است سرشار از واقعیات انسانی و غیرانسانی و حالات عقلانی و غیرعقلانی؛ واقعیات و حالاتی که دو روی یک سکه هستند. 
بَری کالینز در سپتامبر ۱۹۴۱ در شهر هالیفکس در منطقه‌ی یورکشایر انگلستان به دنیا آمد و همچنان در آن جا زندگی می‌کند. همان‌طورکه در پیشگفتار کتاب آمده، کالینز، نخست روزنامه‌نگار بوده و پس از ۷سال کار در این حوزه، به نمایشنامه‌نویسی روی آورده است. نخستین نمایشنامه‌ی او در ۱۹۷۲به صحنه رفت و یک سال بعد از آن، نمایشنامه‌ی اقتباسی «دیو و دلبر» در حوزه‌ی نمایش کودک  را نوشت. نمایشنامه‌های «قویترین مرد»، «وزغ‌ها»، «دودکش یخی»، «پادشاه کالینوت» و «جبراندر» از دیگر آثار اوست که هیچکدام به فارسی ترجمه نشده‌اند. قضاوت را بری کالینز در یک پرده نوشته و عمده‌ی شهرتش را نیز همین نمایشنامه به ارمغان آورده است. 
نشر مانوش این نمایشنامه را در سال ۱۳۹۱ با ترجمه‌ی نریمان افشاری در ۷۸ صفحه منتشر کرده است.

برای مطالعه‌ی بیشتر:


پویا شهابی درباره‌ي این نمایشنامه یادداشتی نوشته است با نام «جنون عقلانیت». این نوشته در تاریخ ۱۹ فروردین ۱۳۹۷ در روزنامه‌ی شرق چاپ شده است. آن را اینجا بخوانید.
 

پاره‌های کتاب:


«در اون لحظه، در اون آخرین لحظه آیا می‌تونستم اونو بکشم؟ احتمالاً این سؤالیه که شما می‌پرسید. و من خودم هم می‌پرسم. آیا می‌تونستم این کار رو بکنم؟چطور میتونم بگم که چه کاری ممکن بود بکنم؟ چطور میتونیم؟ نه، نه خواهش می‌کنم این آخرین سؤال رو خط بزنید، نمی‌خوام حرف‌های کلی بزنم. صفحه‌ی ۱


*بله. این حس خوف و هیجانِ شما داره حالمو به هم میزنه: پیش‌بینی می‌کردم، شما دارید از اون لذت می‌برید. این صحنة قضاوته یا تفریح؟ صفحه‌ی ۱۰


*ولی اون سلول در درون منه رفقا، همون طور که در شصت روز قبل از آمدن اسکریابین بود، و من همون طور که با پاهای برهنه، با پالتوی قرضی، مسیر پرپیچ وخم رو به سمت نور بالا میرفتم، و پاهام رد خفیفی از تاریخ هزارسالة عابدان اون صومعه رو دنبال می‌کرد، در عین حال اون زندان رو هم در درون خودم حمل می‌کردم... صفحه‌ی ۱۶

* چون در چنین پرونده‌ای بی‌گناه وجود نداره، حتماً باید گناهکاری در کار باشه-فکر می‌کنم اون              دسته بندی‌های شما اصرار دارند که این طور باشه. فکر می‌کنم تنها مسئلة باقیمونده اینه که با من چه کار باید کرد: تنها تجلیل و احترامی که از شما توقع دارم اینه که اجازه بدید دربارة ماهیت گناهم حرف بزنم. من گناهم رو می‌پذیرم،ولی این گناه چیه؟ ها؟ صفحه‌ی۱۷


* اگه شما منو به خاطر تجربه‌ای که داشتم نامناسب تشخیص ندید، حق خدمت فعالانه و برگشتن به جنگ رو دارم. انتخاب من اینه: این جاییه که من بهش تعلق دارم: شکنجه من فقط یه پرده از جنگ بود ... مسلماً رفقا موقع توصیف این واقعه، موقع بررسی جزئیات هفته‌های دردناک عذاب، مدام وسوسه شدم که بپرسم: ((چرا من؟)) سؤالی که فکر می‌کنم کاملاً هم بی‌جواب نیست: فکر می‌کنم جواب درست اینه که: ((چرا من نه؟)). این جوابیه که توی تمام حوادث ترجیحش میدم... و حالا فکر می‌کنم مشکل شما اینه که باید با من چکار کنید. رفقا، دفاعیه من سرگذشت منه و سرگذشت من، دوست داشته باشید یا نه، شرح ماجراییه که اتفاق افتاده. حالا میخواید با من چکار کنید؟ منتظر حکم شما هستم رفقا! باید با من چکار کرد؟ چه کار باید کرد؟