اطلاعات کتاب

شراب خام؛ هزار بــار بهتر ز هزار پخته خامی

۱۳۹۹/۰۱/۰۶

 

معرفی و نقد کتاب تهران| شراب خام، نخستین رمان اسماعیل فصیح، که در سال ۱۳۴۷ منتشر شد، داستان جلال آریان در پاییز و زمستان سال ۳۸ ۱۳ را روایت می‌کند. او که شخصیت انتخابی فصیح در اکثر رمان‌هایش است و اشتراکات و شباهت­‌های بسیاری با خود فصیح دارد، جوانی است برخاسته از خانواده­‌ای نسبتاً فقیر در محله درخونگاه. جلال آریان در ابتدای دهه‌­ی سی به آمریکا رفته تا درس بخواند و اکنون جزء متخصصان تحصیلکرده‌­ای است که قرار است بار پیشرفت و توسعه­‌ی کشور را به دوش بکشند.

آریان مهندس شیمی است و به‌تازگی همسرش، آنابل، را از دست داده؛ برادری بیمار و تنها به نام یوسف دارد و با انگیزه­‌ی سرپرستی او به ایران بازگشته است. او با حقوق خوبی که از یک شرکت آمریکایی دریافت می‌کند، یوسف را به آسایشگاهی مجهز و مدرن می‌سپارد و زندگی‌اش رفت‌وآمدی است میان خانه، شرکت، چلوکبابی فیروز، آسایشگاه یوسف و می‌خانه­‌ی آرداواس. جلال یک روز دوستش ناصر تجدد را در خیابان می­بیند، نویسنده‌­ای بی‌کتاب و تحصیلکرده­‌ی فرانسه. ازآنجاکه هر دو تنها هستند، مدتی هم‌نشین روز و شب یکدیگر می­‌شوند. چندی بعد، شرکت مأموریت عجیبی به جلال می‌­دهد که سرآغاز ماجرایی است جنایی‌ و عاشقانه. از این به بعد ما قرار است زندگی روزمره­‌ی جلال در دل تهران دهه‌­ی سی، صحبت­‌های طولانی او با ناصر تجدد، روابط جلال با زنان، رابطه­‌اش با برادرش یوسف و البته آن ماجرای جنایی بخوانیم.

توصیفی که در این کتاب از زندگی شهری در تهران اواخر دهه‌­ی سی و عادات و شیوه­‌ی زندگی لایه­‌های مختلف طبقه­‌ی متوسط آن دوره ارائه شده، در ادبیات داستانی ما کمیاب است.

 شخصیت جلال آریان وجه مهمی از این رمان است و سویه‌­های اتوبیوگرافیک بسیار خوبی دارد و تقریباً خود فصیح است؛ هر دوی آن­ها متولد درخونگاه هستند، در آمریکا علوم پایه خوانده‌اند، سوگوار همسری به نام آنابل و هر دو کارمند شرکت نفت‌­اند (جلال در پایان این داستان برای کار در شرکت نفت به خوزستان می­‌رود). جلال آریان در عین حال معرف یک تیپ از تحصیل‌کردگان دهه­‌های سی و چهل هم هست که بدون گره­‌های اعتقادی و افکار پیچیده­‌ی سیاسی یا فلسفی از پول و زندگی راحت لذت می­‌برند، سخت کار می‌­کنند و خوب پول درمی­‌آورند، به آینده خوشبین­ هستند و به رؤیای ایران مدرن دل بسته‌اند. این گروه تا حدودی کامیاب‌اند، آن­چه از زندگی می‌­خواهند کم‌وبیش مهیاست و تحولات هم آینده­‌ی بهتر را به ایشان نوید می‌­دهد.

در مقابل ناصر تجدد نماینده­‌ی تحصیل‌کرده‌های «روشنفکر»ی است که به نظر نویسنده آرمان‌­هایی اشتباهی دارند و با آموزش­‌هایی که در اروپا دیده‌­اند، رؤیاهایشان دیگر با وضعیت عینی­‌شان نمی­‌خواند و درنتیجه طرد و نابود می‌شوند. ناصر تجدد با سماجت قصد دارد در مملکتی که آدم تحصیل­کرده در آن کمیاب است، رمان­‌های جدی بنویسد و از این راه پول هم درآورد. این دسته شیفته‌­ی وجه فرهنگی اروپای آن روزگار شده‌­اند و خواسته­‌هاشان به آن سادگی قابل تحقق نیست و از این رو، چیزی جز ناکامی و سرخوردگی عایدشان نمی­‌شود. در خلال بحث­‌های طولانی ناصر و جلال، شاهد رویارویی دو نوع نگاه به زندگی هستیم: از یک سو زیستن در لحظه­‌ی حال، عمل‌گرایی، سعی در حمایت از دیگران، دل‌خوش‌کردن به موفقیت­‌های جزئی و لذت‌بردن از بودن، بدون دل‌مشغولی به چیستی منشأ و مقصد هستی؛ از سوی دیگر، به دنبال حقیقت بودن، تلاش برای عملی‌کردن رؤیاهای حتّی غیرعملی، همراه‌نشدن با جریان غالب زندگی اجتماعی و پس‌زدن جامعه‌­ای که ما را پس می­‌زند. محل سکونت جلال و ناصر هم به شکلی نمادین گویای موضع آنان است؛ جلال ساکن خانه­‌ای در جاده‌­ی پهلوی (خیابان ولیعصر فعلی) است، خیابانی که در زمان سکونت جلال، همچون خود او، رو به سوی آینده دارد و در حال آبادشدن است. امّا ناصر، که آواره­‌ای ابدی است، جا و مکانی ندارد؛ گاه در همان محله­‌ی قدیمی پیش مادرش زندگی می‌کند و اغلب اوقات در کنار جلال است و مهمان سفره­‌ی او.

جلال آریان، شخصیت انتخابی فصیح در اکثر رمان‌هایش، شخصیت اصلی این رمان است و سویه‌­های اتوبیوگرافیک بسیار خوبی دارد و تقریباً خود فصیح است.

 نکته­‌ی قابل‌توجه دیگر در این کتاب، تصویر کم‌­وبیش فعالی است که از زنان ترسیم می‌شود؛ زنان جوانِ شاغلی که هرچند نمونه‌­ی اعلای زن آزاد و مستقل نیستند، اما روابط و معاشرت­‌های آزاد دارند، برای مأموریت­‌های کاری به شهرهای دور می‌­روند، بعضاً تنها زندگی می­‌کنند و البته طعمه­‌ی تبهکاران هم می­‌شوند. جلال همکاری دارد به نام ویدا فکرت که منشی این شرکت آمریکایی است و دختر یک نماینده­‌ی مجلس. دختری همیشه تمیز و آرایش‌کرده و منظم که یک بار طلاق گرفته و اکنون در منزل پدرش زندگی می­‌کند. او هم مثل جلال است؛ بدون گره‌­های فکری و اعتقادی و به دنبال لذت و مظاهر زندگی مدرن. زن دیگر فرخ، دوست ناصر، مطلقه، دانشجوی فوق لیسانس ادبیات و معلم است. او عاشق جمع­‌های روشنفکری و کافه­‌ها و بحث­‌های طولانی با ناصر بر سر چیستی داستان خوب و کیستیِ نویسنده­‌ی خوب است. زهرا حمیدی زن دیگری‌­ست که با وجود سن کم، تمام خانواده‌­اش را از دست داده و در شیروخورشید دوره‌­های پرستاری دیده و حالا در بیمارستان شیروخورشید کار می‌کند. هرسیک، فامیل آرداواس هم هست که جلال همیشه به اشاره از او می­‌گذرد. او بالای مغازه­‌ی آرداواس خدمات اختصاصی به مشتریان خاص ارائه می‌­دهد. عصمت میرشیخ هم شخصیت زن تبهکار داستان است.

شراب خام درمجموع منسجم­‌ترین و پرکشش­‌ترین اثر اسماعیل فصیح نیست، امّا قطعاً ارزش خواندن دارد. توصیفی که در این کتاب از زندگی شهری در تهران اواخر دهه‌­ی سی و عادات و شیوه­‌ی زندگی لایه­‌های مختلف طبقه­‌ی متوسط آن دوره ارائه شده، در ادبیات داستانی ما کمیاب است. زبان این اثر هم از ویژگی‌­های قابل‌اعتنای آن است؛ در فضایی که پر است از ترجمه­‌های اغلب بی­‌جان و متون اغراق‌­شده‌­ای پر از کلمات ناهم­زمان صرفاً «قدیمی»، خواندن فارسی روان این کتاب و اصطلاحات و تعابیر امروز دیگر متروک، در بافت طبیعی خودشان فرح­بخش است.

فصیح در انتخاب عنوان کتاب­‌هایش سلیقه­‌ی به‌خصوصی دارد، او جایی دراین‌­باره گفته است: «هر کدام از کتاب‌ها چند بیت شعر در ابتدایش دارد که تز داستان را تشکیل می‌دهد، برای شراب خام هم بیتی نوشته بودم از حافظ که می­‌گفت: اگر این شراب خام است اگر آن فقیه پخته / بـه هزار بــار بهتر ز هزار پخته خامی»[1].

شراب خام را نخستین بار انتشارات فرانکلین در مجموعه­‌ی کتاب­‌های جیبی  و بعد از آن انتشارات البرز، آسیم، پیکان و ذهن­‌آویز منتشر کرده‌­اند. این متن بر اساس چاپ یازدهم کتاب از انتشارات ذهن­‌آویز (۱۳۹۷) نوشته شده است. در این نسخه، غلط‌های ویرایشی متعدد به چشم می­‌خورد و ضعف حروف­‌چینی آن مشهود است. روی جلد هم تصویری می‌­بینیم از یکی از صحنه­‌های رمان که در آن یوسف، برادر بیمار جلال آریان، به موشی مرده در پاکت پستی نگاه می­‌کند. ربط این تصویر به کلیت داستان و علت انتخاب آن چندان روشن نیست و در مجموع جلد کتاب رغبتی برای خواندن آن برنمی­‌انگیزد.


[1] https://www.facebook.com/اسماعیل-فصیح-140807179320568

پاره‌­های کتاب

  • من کت­‌وشلوار آبی تیره‌­ام را پوشیده بودم با پیراهن آبی روشن و کراواتی سیاه با دانه­‌های سرخ. عینک تیره­‌ی ضخیم به چشمم، پشت فرمان فورد نشسته بودم و تنها از جاده­‌ی پهلوی پایین می‌­آمدم. صبح شنبه بود. تمیز و اصلاح‌­کرده و هوشیار بودم و ذره‌­ای الکل در نفسم نبود. با قد بلند و موهای زودتر از موقع خاکستری شده، شاید نمونه‌­ی آخرین مدل کارمند بیست‌­وهفت ساله‌­ای بودم که شرکت شیمیایی امریکن پرکین آلمر در تهران بخواهد. صفحه‌ی ۹
  • از دور فقط عمارت­‌های بزرگ تهران معلوم بودند. بقیه‌­ی قسمت­‌های شهر و خیابان­‌ها و محله‌­ها در هم فرو رفته بود. از این دیدگاه شهر مثل غول بزرگ خاکستری رنگ و تنبلی بود که خوابیده باشد و خستگی درکند. صدایی نداشت. حرکتی نمی­‌کرد. ولی البته مردم مثل شپش­‌های غول، آن­جا بودند. در هم می‌­لولیدند سا‌‌ل‌ها بود که می‌لولیدند. سال­‌های دیگر هم می‌­لولیدند. انگار شپش‌­ها در لابه‌لای پشم‌­های غول و آدم­‌ها در میان این کوه و تپه‌­ها قایم­‌موشک می‌­کردند. صفحه‌ی ۲۰۴
  • تنها خوابیدم، تنها خواب دیدم؛ در دیای بیکرانی روی موج بودم. دریای عشق؟ یا بحر علوم؟ و شب طوفانی بود. ناصر با من بود. من و ناصر لیسانس‌­های علم و ادبمان زیر بغل‌مان بود، گرچه محیط فضل و آداب نبودیم. کشتی کوچک ما ترک برداشته بود. من و ناصر در دریایی که حتی قعرش نا پدید بود، دست‌خوش امواج بودیم. موج بزرگی کشتی ما را به قعر لایتناهی آب فرستاد. ریق رحمت را سر کشیدیم. مسئله‌­ای را کشف نکردیم. زندگی جاوید نیافتیم. صفحه‌ی ۲۱۵
  • من به جای «فکر کردن» درباره­‌ی زندگی خودم را در زندگی غرق می­‌کنم. به جای اندیشیدن درباره­‌ی حیات و درباره­‌ی این که «چه باید کرد» هر کاری را می‌­کنم و هر ثانیه خودم را مشغول می‌­کنم. و اگر احیاناً بخواهم درک کنم که من در دنیا که هستم و در چه شرایطی زندگی می‌­کنم، ‌‌می­‌نشینم و فهرست و لیست درست می­‌کنم و آمار می‌گیرم و مهره‌­ها را پهلوی هم می‌­گذارم. این کارها البته هرگز هیچ دانشی بر آنچه نمی­‌دانم اضافه نمی­‌کند. صفحات ۲۱۶- ۲۱۷.

برای مطالعه‌ی بیشتر

  • مانی شهریر یادداشتی خواندنی درباره‌ی جلال آریان دارد که خواندش به شناخت بیش­تر این شخصیت کمک می­‌کند.
  • شراب خام /درباره‌ی اسماعیل فصیح: آن که گفت آری، آن که گفت نه/ یادداشتی از سینا دادخواه

از فصیح رمان‌های دیگر و ترجمه‌هایی هم منتشر شده است

رمان‌ها

  • دل کور (1351)، نشر البرز
  •  داستان جاوید (1359)، انتشارات البرز
  •  ثریا در اغما (1363، انتشارات ذهن‌آویز، ترجمه­‌ی انگلیسی، لندن، 1985؛ ترجمه‌­ی عربی، قاهره 1997
  • درد سیاوش (1364)، انتشارات صفی‌علیشاه
  • زمستان 62 (1366)؛ انتشارات ذهن‌آویز، ترجمه­‌ی آلمانی 1998
  • شهباز و جغدان (1369)، انتشارات صفی‌علیشاه
  • فرار فروهر(1372)، انتشارات پیکان
  • باده­‌ی کهن (1373)، انتشارات ذهن‌آویز
  • اسیر زمان (1373)، نشر آسیم
  • پناه بر حافظ (1375)، انتشارات پیکان
  • کشته­‌ی عشق (1376)، نشر آسیم
  • طشت خون (1376)، نشر البرز
  • بازگشت به درخونگاه (1377)، انتشارات صفی‌علیشاه
  • کمدی تراژدی پارس (1377)، انتشارات ذهن‌آویز
  • لاله برافروخت (1377)، نشر جانان
  • نامه­‌ای به دنیا (1379)، نشر حکایت
  • در انتظار (1379)، انتشارات پیکان
  • گردابی چنین هایل (1381)، نشر پیکان
  • عشق و مرگ (1383)، انتشارات آسیم
  • تلخ­کام (1386)، انتشارات آسیم

مجموعه داستان‌ها

  • خاک آشنا (۱۳۴۹)، نشر صفی‌علی‌شاه
  • دیدار در هند (۱۳۵۳)،
  • عقد و داستان‌های دیگر (۱۳۵۷)
  • گزیده داستان‌ها (۱۳۶۶)
  • نمادهای دشت مشوش (۱۳۶۹)
  • کشته عشق (۱۳۷۶)

ترجمه‌ها

  • وضعیت آخر، تامس ای.هریس، نشر نو
  • بازی‌ها؛ روان‌شناسی روابط انسانی اثر اریک برن، نشر ذهن‌آویز
  • ماندن در وضعیت آخر، تامس ای.هریس و امی بی.هریس، نشر نو
  • استادان داستان
  • رستم‌نامه
  • خودشناسی به روش یونگ، مایکل دنیلز، نشر نو
  • تحلیل رفتار متقابل در روان‌درمانی، اریک برن، نشر نو
  • شکسپیر «زندگی/خلاصه کل آثار/هملت»
  • خواهر کوچیکه اثر ریموند چندلر

Leave A Comment

Your email address will not be published.