اطلاعات کتاب

عشق اول من؛ رنج بکشیم اما دوست داشته شویم

۱۳۹۸/۱۲/۲۵

 

معرفی و نقد کتاب تهران| وقتی پای اخبار نشسته‌ایم و درد و بدبختی آدم‌هایی که جنگ زندگی‌شان را نابود می‌کند می‌بینیم، فکر می‌کنیم امکان ندارد کسی بتواند در این شرایط دوام بیاورد. اما واقعیت این است که زندگی از هر جنگی قوی‌تر است و آدم‌های جان‌به‌دربرده از بزرگ‌ترین مصائبِ تاریخ گواه این مدعایند. ایوان کلیما، نویسنده‌ی ۸۸ ساله‌ی اهل چک، بازمانده‌ی یکی از بزرگ‌ترین مصیبت‌های تاریخ، در تمام آثارش با کلماتش بر این حقیقت پافشاری می‌کند؛ از جمله در عشق اول من.

عشق اول من چهار داستان درباره‌ی زن‌هایی‌ست که کلیما در بزنگاه‌های زندگی‌اش به آن‌ها دل ‌بست.

کلیما قریب به ۱۳۰۰ روز از زندگی‌اش را در دهشت اردوگاه‌های نازی زیسته است و به قول خودش مرگ عادی‌ترین تجربه‌ی دوران کودکی‌اش بود. بااین‌وجود، یکسره از امید می‌گوید و تأکید می‌کند در تمام روزهای سیاه، امید نجات‌بخش بود؛ او در عشق اول من عنصر نجات‌بخش دیگری را نشان‌مان می‌دهد: عشق.

عشق اول من چهار داستان درباره‌ی زن‌هایی‌ست که کلیما در بزنگاه‌های زندگی‌اش به آن‌ها دل ‌بست. میریام را در کمپ ترزین اشتات (ترژین) گشتاپو دید، پائولا اسلاویک زنی متأهل بود که در تعطیلاتی خانوادگی با او آشنا شد، کسی که با نام ولاستا اسلپیچکووا می‌شناختش، برایش دروغ بافت و زنی در بستر مرگ که ایوان مسئولیت عشقش را نپذیرفت. در هیاهوی تپش عشق این زنان، راوی زندگی‌‌‌ و رنج‌هایش، زمانه‌ای که در آن می‌زیسته، ارتباطات خانوادگی‌، وضعیت سیاسی کشورش و ریز‌ترین اضطراب‌های و استرس‌های نه یک انسان اسیرِ جنگ که انسان به اصطلاح آزاد را روایت می‌کند. این مجموعه در سال ۱۹۸۶ چاپ شد، زمانی که  کتاب‌های کلیما در کشورش اجازه‌ی انتشار نداشتند.

«میریام» قصه‌ی پسر بچه‌ی خجالتیِ تازه به‌ بلوغ‌ رسیده‌ای‌ست که در گتو زندانی‌ست، غذای‌ سهمیه‌بندی می‌گیرد و در اضطراب مرگ زندگی می‌کند. داستان با مراسم عروسی دخترعمه‌ی پدرش شروع می‌شود. عروسی در اتاقِ عروش برگزار می‌شود، آن‌جا به‌قدری کوچک است که ایوان حدس می‌زند قبلاً انباری بوده. با این‌حال، جشن عروسی ۹ نفره، یک جشن عروسیِ کامل برای یک گتوست. روی چمدان کوچک عروس غذاهایی واقعی چیده شده‌اند، سالامی، ساردین، شلغم، پنیر واقعی و حتی شیرینی. همه‌ این‌ها یعنی، عشق آن‌قدر می‌ارزد تا تمام قوانین سفت‌وسختِ پادگان نقض شوند. پدر ایوان برای زوج جوان عشق و صلح و خوشبختی آرزو می‌کند.

عروسی با توزیع شام‌، سوپ آبکی چغندر، تمام می‌شود و ایوان به واقعیتی برمی‌گردد که فرسنگ‌ها از عشق و صلح و خوشبختی به‌دور و سراسر آرزوهای سرکوب‌شده‌‌، خشونت و وحشت است. ایوان برای فرار از این زندگی نکبتی مخفیگاهی در انبار سیب‌زمینی پیدا کرده. اما حتی آن‌جا هم سایه‌ی درختان لیموترش احساس امنیتش را می‌گیرند.

او همچنان درگیر تأمین اولین نیازهای انسانی‌اش، غذا و امنیت، است که ناگهان به سطح بالاتری در هرم پرتاب می‌شود و عشق در برابرش رخ می‌نماید: دختری با لبخند بیشتر از سهمش به او شیر می‌دهد. غذا نقش تعیین‌کننده‌ای در این داستان دارد، از شام عروسی، تا امنیت یافتن در آغوش سیب‌زمینی‌های خام و تهدید درختان لیموترش تا عشقی که در ملاقه‌ای شیر رخ می‌نماند. طنز ماجرا این‌جاست، طعم‌ها و بوها آن ‌جایی اهمیت پیدا می‌کنند که هیچ طعم‌ و بویی وجود ندارد و حتی غذاهای آشغال فقط به اندازه‌ی بخورونمیر در دسترس‌اند. پس تقصیری متوجه ایوان کوچک نیست اگر یک ملاقه شیر بیشتر را به عشق تعبیر کند.

ادامه‌ی داستان به طرز غریبی آشناست؛ احساسات عاشقانه پسربچه‌ای خیال‌باف که برای جلب توجه و ابراز عشق به معشوق دودل و خجالتی است؛ پسربچه‌ای که در یک گتوی نظامی اسیر و هر دم ممکن است خودش یا یکی از اعضای خانواده‌اش کشته شوند؛ با‌ این‌حال عاشق است و مانند تمام عاشق‌ها به ظاهرش اهمیت می‌دهد، برای آینده نقشه می‌کشد و برانگیخته می‌شود. همه‌ی این آشنایی‌های تناقض‌آمیز به ما، که مزه‌ها و بوهای واقعی زیر زبان و بینی‌مان می‌رقصند، انسانی‌ترین عواطف و عمیق‌ترین تجربیات را منتقل و در گوش‌مان زمزمه می‌کنند: «به پایان نیاندیشم، همین دوست‌داشتن است که زیباست.» حتی اگر پایان دیگر شیرین نباشد.

هر کدام از داستان‌های این مجموعه حاوی کشفی جدید درباره‌ی زندگی‌اند، اما نقطه‌ی پرگاری که کتاب حول آن می‌چرخد فلسفه‌ایی‌ست که چندبار تکرار می‌شود: بهتر است ناشاد باشی و معشوق تا شاد و بی‌عشق.

«سرزمین من» بلندترین داستان مجموعه است. جنگ تمام شده است، ایوان هفده‌ ساله با خانواده‌‌اش برای تعطیلات به مهمانخانه‌ا‌ی روستایی می‌روند. او قبلش، اولین تجربه‌ی ادبی‌اش را برای مجله‌ای فرستاده بود. سردبیر توصیه کرده آثار استادان بزرگ ادبیات را بخواند. پس پنج کتاب قطور شاخص از بالزاک، موپاسان، استاندال، شولوخوف و گورکی، را بار چمدانش کرده و برنامه‌اش این بود که در سفر فقط کتاب بخواند. این شوق به خواند در جای‌جای کتاب یادآوری می‌شود.

در این سفر، آن‌ها با افراد مختلفی آشنا می‌شوند که هرکدام نماینده‌ی بخشی از جامعه‌ی چک‌واسلواکی هستند. دراین‌میان، ایوان در حالی که رؤیای نویسنده‌ای مهم شدن را در سر می‌پرواند، به زنِ متأهلِ چند سال ‌بزرگ‌تر از خودش دل می‌بازد. کلیما در بستر این عشق جزئیات و خرده‌داستان‌هایی درباره‌ی آدم‌ها، افکارشان، تعصب‌ها‌شان، ترس‌ها، امیدها‌شان و روزمره‌شان می‌گوید و ما را به درک جدیدی می‌رساند: می‌شود در آرزوی کسی بود، با کس دیگری عشقبازی کرد و برای یکی دیگر گریه کرد.

«بعد از خاتمه یافتن جنگ، که چون ماری سمی در سراسر دوران کودکی‌ام ادامه یافته بود، به نظر می‌آمد عصر تازه‌ای شروع می‌شود، عصری که پایان رنج‌ها و بی‌عدالتی‌ها را خواهد دید، و ناخودآگاه آرزوی بازگشت به پاکی و سادگی و اعتقاد به ذات مهربان دنیایی را داشتم که در آن خیر بر شر پیروز می‌شود و حقیقت همیشه پیروز است». این آغازِ «بازی حقیقت» است. صلح آمده است، فرمانده‌ی کل قوا مرده، پدر ایوان را نیروهای امنیتی به زندان انداخته‌اند، جزوه‌ا‌ی زیرزمینی درباره‌ی زندگی فرمانده‌ی متوفی به دستش رسیده که ادعا دارد حقیقت را افشا می‌کند، ایوان پا به بزرگ‌سالی گذاشته و به‌دنبال عشق است، آخرین دوست‌دخترش قالش گذاشت و او با گل‌‌های میخک پوسیده‌ای در دستانش هنوز به اتوپیا باور دارد. پس گل‌های میخکش را به اولین دختری که در اتوبوس می‌بیند می‌دهد.

اسمش ولاستا است، یک‌ریز حرف می‌زند و از زندگی‌اش داستان‌هایی با جزئیاتی تعریف می‌کند که مو لا درزشان نمی‌رود، قرار نیست بفهمیم کدام‌یک حقیقت و کدام‌ دروغ‌ است. اما آیا مهم است؟ برای ایوان بله! او به یقین رسیده که حقیقت همیشه پیروز است و نمی‌خواهد این یقین یافته را بازنهد. لاجرم وارد بازی حقیقت می‌شود. ایوان انتظار دنیای امنی را دارد، اما نه سرنوشتِ پدر زندانی‌اش، نه دختری که عشق را با او لمس می‌کند و نه رازهای مگویی که خوانده است، هیچ کدام نوید یک دنیایی امن و مهربان را نمی‌دهند که قرار است حقیقت در آن حکم‌فرما باشد، ایوان فقط در خواب‌هایش می‌تواند از این وحشت بگریزد.

«بندبازها» داستان خطر کردن، دردهای ریشه‌دار، ایستادن روی لبه‌ی سقوط و مرگ است. داستان با تصویر آرامش رودخانه‌ای با درختان سپیدار، آغاز می‌شود. دوست قدیمی ایوان منتظرش است. فضا مملو از آرامش و سکوت است؛ آن‌قدر که آدم را یاد مردگان می‌اندازد. ذهن ایوان می‌لغزد به خاطره‌ی تماشای بندبازی و دختر روی بند که سال‌ها به او فکر کرده بود.

آدمی که عشق را می‌پذیرد به مسافری می‌ماند. شاید در قایقی، در شب، در دریاچه‌ای پهناور، به هر طرف که نگاه کنی هیچی به جز آرام سیاه نیست. درست است که ممکن است آب بالا بیاید و غرقت کند. اما عاشق کسی بودن یعنی پرواز کردن، یعنی خودت از روی زمین پرواز کنی. آن‌قدر بالا می‌روی که می‌توانی همه چیز را ببینی.

با دوست‌دختر دوستش آشنا می‌شود. دختر پدر و مادرش را در جنگ از دست داده و نمی‌تواند بار این درد بزرگ را از روی شانه‌هایش بردارد و مبتلا به مننژیت وخیم ‌است. ایوان مخاطبِ درد و عشق دختر می‌شود. حال دختر روزبه‌روز وخیم‌تر می‌شود، ایوان می‌‌فهمد نمی‌تواند بار چنین عشقی را بر دوش بکشد و پاپس‌ می‌کشد. اما غیاب دلتنگی می‌آورد و دلتنگی شک. ایوان به خیابان محل قرارشان می‌رود، بندبازها را بعد از سال‌ها دوباره می‌بیند و درحین تماشای‌شان رازی مهم زندگی را درک می‌کند: زندگی وسوسه‌ی مداوم مرگ است؛ انسان باید به پیش برود، پشت سرش را نگاه نکند و پائین را نگاه نکند…او باید روی بند خودش راه برود، خطر را به جان بخرد و زندگی را بپذیرد با همه‌ی مخاطرات و کاستی‌هایش. با این درک جدید، تکلیف عشق هم معلوم می‌شود.

هر کدام از داستان‌های این مجموعه حاوی کشفی جدید درباره‌ی زندگی‌اند، اما نقطه‌ی پرگاری که کتاب حول آن می‌چرخد فلسفه‌ایی‌ست که چندبار تکرار می‌شود: بهتر است ناشاد باشی و معشوق تا شاد و بی‌عشق.

عشق اول من را فروغ پوریاوری ترجمه و نشر ثالث در 224 صفحه منتشر کرده است. از ایوان کلیما آثار زیادی با ترجمه‌ی فروغ پوریاوری منتشر شده و این مترجم تسلط کاملی به فضا و لحن آثار کلیما دارد و ترجمه‌ی این اثر هم قابل‌قبول و روان است. دو گفت‌وگو از نویسنده با فیلیپ راث و آنتونین ی.لیهم هم ضمیمه‌ی کتاب هستند که به فهم فضای آثار کلیما کمک می‌کنند. *

  • این متن اولین بار پاییز 98 در روزنامه‌ی سازندگی منتشر شده است.

پاره‌های کتاب

  • به محض اینکه ناهار تمام شد، در آن آفتاب داغ و سوزان بیرون زدم و به آن طرف رودخانه رفتم. جایی را میان علف‌های بلند پیدا کردم. وقتی دراز می‌کشیدم از جزیره پیدا نبودم، اما خودم می‌توانستم همه چیز را ببینم. با اینکه اندک زمانی سعی کردم به خودم وانمود کنم که آنجا را به دلیل دورافتادگی به‌خصوصش انتخاب کرده‌ام تا بتوانم در آرامش کتاب بخوانم و فکر کنم، اما باز از کارم، از طبیعت ناشایست و تحقیرآمیز و نفرت‌انگیز انگیزه‌هایم خجالت می‌کشیدم. واقعاً به پشت دراز کشیدم و چند ابر تنها را که تقریباً بی‌حرکت بالای سرم آویزان بودند، تماشا کردم. نگاه کردن به آسمان آرامش‌بخش و وجدآور بود. به دوستانم، به پسرهای همسن‌وسال خودم فکر کردم که دیگر نمی‌توانستند این‌جوری به آسمان خیره بشوند، برای اینکه مرده بودند، با گاز مسموم‌شان کرده بودند. آیا حداقل از آن بالا پایین را نگاه می‌کنند؟ آیا روح انسانی‌شان می‌تواند ببیند؟ صفحه‌ی 45-44
  • در امتداد رودخانه که پیچ‌وتاب‌خوران از میان علف‌زار می‌گذشت به راه افتادیم. گاه مجبور می‌شدیم راه‌مان را به‌زور میان بوته‌های به‌هم‌تنیده‌ی زیر درخت‌ها و نی‌ها باز کنیم و من جرئت نداشتم سر گفت‌وگو را باز کنم، که دکتر ناگهان به طرفم برگشت و گفت چه کار خوبی کردی که ذکری از داروساز غمگین به میان آوردی چون آقای هامالا نمونه‌ی تمام عیار بلایی است که زن می‌تواند سر مرد بیاورد. آقای هامالا آدم شاد و سرحالی بود و یک خانه‌ی عزبی زیرشیروانی جالب در ژیژکف داشت که دیوارهایش پر از کارت‌پستال و پوسترهای دخترهای خوشگل، کتاب‌های جالب، قرع و انبیق و بطری‌های سم بود. خلاصه آدمی بود که در کار خودش مقام و منزلتی داشت. گه‌گاه واکس کف اتاق یا رنگ قابل‌شست‌شو برای دیوارها، یا صابون عطری‌ای به نام کلامور آموریس تولید می‌کرد، که تردید نداشتم معنایش ندای عشق است. صابون عطری صورتی برای زن‌ها و صابون عطری سبز برای مردها. او بروشوری نوشته بود که در آن ثابت می‌کرد که هرکس سرتاپایش را با آن بشوید در نظر جنس مخالف مقاومت‌ناپذیر می‌شود و تردیدی وجود ندارد که آن را به آن زنیکه فروخته بود، چون به محض اینکه چشمش به او افتاد، با اینکه زنک عین گناه زشت بود، ازش هشت سال بزرگ‌تر، و دو سر و گردن هم کوتاه‌تر بود، از دست رفت. صفحه‌ی 82
  • آدمی که عشق را می‌پذیرد به مسافری می‌ماند. شاید در قایقی، در شب، در دریاچه‌ای پهناور، به هر طرف که نگاه کنی هیچی به جز آرام سیاه نیست. درست است که ممکن است آب بالا بیاید و غرقت کند. اما عاشق کسی بودن یعنی پرواز کردن، یعنی خودت از روی زمین پرواز کنی. آن‌قدر بالا می‌روی که می‌توانی همه چیز را ببینی. حتی اگر دنیا از آن ارتفاع جور دیگری به نظر بیاید، حتی اگر دگرگون نشان بدهد، حتی اگر آنچه روی زمین مهم به نظر می‌آمده به کلی دگرگون شود و بی‌اهمیت بنماید. او می‌گوید، از این گذشته، همیشه می‌توانی از قایق پیاده شوی و به خشکی بروی، اما از آن ارتفاع فقط می‌توانی سقوط کنی. صفحه‌ی 170

از ایوان کلیما کتاب‌های دیگری هم به فارسی ترجمه شده‌ است

  • روح پراگ، ترجمه‌ی خشایار دیهیمی، نشر نی
    • روح پراگ، ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، انتشارات آگه
  • در انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی، ترجمه فروغ پوریاوری، انتشارات آگه
  • کارگِل، ترجمه فروغ پوریاوری، انتشارات آگه
  • نه فرشته، نه قدیس، ترجمه حشمت کامرانی، نشر نو
  • در میانه امنیت و ناامنی، ترجمه فروغ پوریاوری، انتشارات آگه

Leave A Comment

Your email address will not be published.