اطلاعات کتاب

بازمانده‌ی روز؛ مثل کندن پوست پیاز

۱۳۹۸/۱۱/۰۲

 

معرفی و نقد کتاب تهران| بازمانده‌ی روز، همانطور که مترجم در مقدمه‌ی بسیار خوب کتاب گفته، داستانی است با چند لایه‌ی اصلی که لایه‌های نازک‌تر آن‌ها را به هم جوش می‌دهد. راوی، استیونز، پیشخدمت زیاده حرف‌های سرای دارلینگتن است و ما یادداشت‌های او را در خلال سفری شش روزه می‌خوانیم و جهان را با چشمان او می‌بینیم. 

 استیونز عمرش را صرف کسب «تشخص» و «وقار» پیشخدمتان بزرگ کرده و معتقد است خلاصه‌ترین تعریف تشخص این است که انسان «لباسش را جلوی دیگران درنیاورد» و خودش از فرط تشخص، لباسش به تنش چسبیده و حتّی جلوی خودش و در یادداشت‌های روزانه‌اش هم این لباس را از تن درنمی‌آورد. او سی‌وپنج سال در خدمت لرد دارلینگتون خود را به تمامی وقف حرفه‌اش کرده، آنقدر عمیق و آنقدر کامل که حتّی خودش هم نفهمیده زمانی به زنی محبتی داشته یا زمانی سوگوار پدرش بوده است و آنقدر در آن «خانه‌ی ممتاز» مانده که توان مراوده با مردم عادی و تکلم به زبان آنان را از دست داده است و حالا سر پیری تمرین «شوخ‌طبعی» می‌کند تا بتواند به ارباب جدیدش که یک آمریکایی نوکیسه است و از آداب بزرگی چیزی نمیداند و استیونز و خانه را صرفاً برای کسب پرستیژ می‌خواهد، خوب خدمت کند و او را از خودش ناامید نگرداند.

    در سال ۱۹۹۳، با اقتباس از «بازمانده‌ی روز» فیلمی ساخته شد به نام «The Remains of the Day»، با بازی آنتونی هاپکینز و اما تامسون.  

 استیونز، قهرمان «بازمانده‌ی روز»، نمونه‌ی بارز آن انسان‌هایی است که در وظیفه و حرفه‌ای غرق شده‌اند امّا تغییرات سریع این زمانه از آنها پیشی گرفته و یک روز چشم باز کرده‌اند و دیده‌اند جایی بین زمین وهوا معلق‌اند و خبری از دنیایی که ساخته بودند نیست.   

به لطف بی‌خبریِ ارباب جدید از آداب اربابی، فرصتی استثنایی دست می‌دهد که استیونز بتواند سفر کند. او از دو مرز، یعنی سرای دارلینگتون و  لباس پیشخدمتی خارج می‌شود و با لباس‌هایی غیررسمی‌تر به بیرون از دایره‌ی امن خود پا می‌گذارد؛ به جهان مردم عادی و خانه‌های روستایی. داستان او هم مثل اکثر داستان‌هایی که در سفر شکل می‌گیرد، داستان تحول و ورود به مرحله‌ای جدید است. او به پیشنهاد آقای فارادی، ارباب جدیدش، با فورد او راهی سفر می‌شود، به امید آنکه با بازگرداندن میس کنتن بخشی از شکوه و ترتیبات گذشته‌ی خانه را زنده کند، امّا در پایان، بعد از دیدار میس کنتن که سال‌هاست خانم بن نام دارد، با زمان حال و اندک چیزهایی که از آن روزهای روشن باز مانده کنار می‌آید و می‌پذیرد که شاید بهترین بخش روز، شبش باشد.

او اکنون فرصتی یافته تا زندگی‌اش را مروری کند، افسوس‌ها و افتخاراتش را به یاد بیاورد، غصه بخورد، به خودش دلداری بدهد، زوال مهارت‌ها و توان خود را ببیند و به چگونه‌ گذراندن زمان باقیمانده فکر کند.  نکته‌ی جذاب «بازمانده‌ی روز» آن است که استیونز در نهایت بر گذشته‌ی خود نمی‌شورد و تصمیمی انقلابی نمی‌گیرد، بلکه مصمّم می‌شود انعطاف بیشتری نشان دهد، شوخ‌ط‌بعی خود را با تمرین تقویت کند و خود را با نیازهای ارباب جدیدش وفق دهد. او به اکسیر بقا در دنیای پرشتاب مدرن، یعنی انعطاف، رسیده است، امّا همین جهان است که حدود خم‌شدن او را تعیین می‌کند و ما پیشاپیش می‌دانیم که تمرین شوخ‌طبعی با برنامه‌های رادیو نه فقط او را شوخ طبع نمی‌کند که زرق و برق «اصالت»ی را هم که ارباب آمریکایی در او می‌جوید خواهد زدود. 

تماشای به سرآمدن روزگار استیونز در «بازمانده‌ی روز» که هم ناشی از زوال اربابان اصلی اوست و هم ناشی از فرسایش جسم و پیری، رقت‌انگیز است. ما، در مقام خواننده، در بسیاری از موقعیت‌ها با دیدن تلاش‌های ناشیانه‌ی استیونز برای جبران کاستی‌های خود از طریق کسب مهارت «شوخ‌طبعی»، چیزی که تا پیش از ورود ارباب امریکایی اصلاً نیاز نداشته، دلمان به حال او می‌سوزد؛ او نیز مثل بسیاری از ما مجبور است برای ماندن، به ساز اربابان خود برقصد و مانند خیلی از ما به رغم آگاهی از پیری و تحلیل‌ رفتن توانایی‌ها، در برابر پذیرش این واقعیت مقاومت میکند. وقتی که استیونز در هزار لفافه به نقش و تأثیر هرچند کوچک خودش در وقایع اروپا اشاره میکند و سعی میکند معنای اکنون مفقود زندگی‌اش را در این تأثیرگذاری بجوید، تصویر اغراق‌شده‌ای از خودمان و تلاش‌های گاه بلاهت‌بارمان برای معنابخشی به عمری را در او می‌بینیم که در شغل‌های جزئی و بی‌اهمیت صرف کرده‌ایم و جز بیگانگی از خود حاصلی برای‌مان نداشته است.

 استیونز، قهرمان «بازمانده‌ی روز»، نمونه‌ی بارز آن انسان‌هایی است که در وظیفه و حرفه‌ای غرق شده‌اند امّا تغییرات سریع این زمانه از آنها پیشی گرفته و یک روز چشم باز کرده‌اند و دیده‌اند جایی بین زمین وهوا معلق‌اند و خبری از دنیایی که ساخته بودند نیست.   

بازمانده‌ی روز سومین رمان ایشی‌گورو برنده‌ی نوبل ادبیات ۲۰۱۷، و برنده‌ی جایزه‌ی بوکر ۱۹۸۹ است. نویسنده پیش‌نویس این کتاب را در چهار هفته انجام داده و به ماهرانه‌ترین وجه از پس دو کار دشوار برآمده است؛ اوّل نشان‌دادن مسائل پیچیده‌ای چون نحوه‌ی عمل و رویکرد سیاسی اشراف بریتانیایی در سال‌های بین دو جنگ جهانی، تحولات بعد از جنگ دوم، تفوق تدریجی امریکا بر بریتانیا در عرصه‌ی قدرت جهانی و زوال اشراف و قدرت‌گرفتن تجار نوکیسه پس از جنگ، از دریچه‌ی تنگ دید استیونز و دوم ابراز احساسات عمیقی چون حسرت بر گذشته، غم، شوق، عشق، سرخوردگی، غرور و افتخار و مانند این‌ها با زبان کلیشه‌ای و متکلف او و درعین‌حال خلق طنزی ظریف در زبان و موقعیت‌ها. 

خواندن «بازمانده‌ی روز» با ترجمه‌ی قوی و یکدست نجف دریابندری لذت‌بخش است. طنز اثر باعث شده زبان پرتکلف آن ملال‌آور نباشد و ریتم خوب داستان کمک می‌کند خواندن ۳۵۰ صفحه زودتر از معمول تمام شود. نجف دریابندری ترجمه‌ای بی‌نقص از این کتاب ارائه کرده و استادانه توانسته هم زبان پرتکلف استیونز را بازآفرینی کند و هم طنز و احساسات را انتقال دهد. مترجم علاوه‌ بر ترجمه‌ی عالی، مقدمه‌ی پرباری هم بر کتاب نوشته و در آن برخی ویژگی‌های «بازمانده‌ی روز»، زمینه‌ی تاریخی آن و ریزه‌کاری‌های ترجمه را توضیح داده است. این کتاب را نشر کارنامه در قطع جیبی در ۳۵۶ صفحه منتشر کرده است و از سال ۱۳۷۵ تا ۱۳۹۸ هفت چاپ از آن بیرون آمده است. 

پاره‌های کتاب

  • از زبان بعضی شنیده‌ام که توصیف لحظه‌ای را می‌کنند که با کشتی راه افتاده‌اندو بالاخره ساحل از نظرشان ناپدید شده. خیال می‌کنم آن حال ناراحت  همراه با وجد و انبساط که در خصوص این لحظه نقل می‌کنند خیلی شبیه است به همان حال بنده، وقتی که توی آن فورد نشسته بودم و می‌دیدم که دوروبرم رفته‌رفته دارد به نظرم غریب میآید. … این احساس در وجودم دوید که سرای دارلینگتن را حقیقتاً پشت سر گذاشت‌هام و باید اذعان کنم که مختصری وحشت کردم و این حال وقتی تشدید شد که با خود گفتم نکند اصلاً راه را عوضی رفته‌ام و حالا دارم به سرعت تمام از مقصد پرت می‌افتم. صفحه‌ی ۴۲
  • چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی‌مان آنطور که می‌خواسته‌ایم از آب درنیامده؟ واقعیت سرسخت، مسلماً برای امثال بنده و شما. این است که چاره‌ای نیست، جز این که سرنوشت خودمان را به دست آن آقایان برجسته‌ای بسپاریم که در مرکز این دنیا قرار دارند و خریدار خدمات ما هستند. صفحه‌ی ۲۹۳
  • لرد دارلینگتن آه دیگری کشید، «ما همیشه آخرین ملت هستیم استیونز. همیشه تا آخر به نظام کهنه‌ی خودمان می‌چسبیم. ولی دیر یا زود، باید با واقعیات روبه‌رو بشویم. دموکراسی دوره‌اش گذشته. حالا دیگر اوضاع دنیا خیلی پیچیده شده، دیگر آرای عمومی و از این صحبت‌ها به درد نمی‌خورد. دیگر زمانی نیست که نمایندگان پارلمان با بحث‌های بیانت‌ها مسائل را به بن‌بست بکشانند. صفحه‌ی ۲۴۲

از ایشی‌گورو کتاب‌های دیگری هم به فارسی ترجمه شده است

  • منظر پریده‌ رنگ تپه‌ها، ترجمه‌ی امیر امجد، نشر نیلا
  • غول مدفون، ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت، نشر چشمه 
  • غول مدفون، ترجمه‌ی آرزو احمی، نشر روزنه
  • غول مدفون، ترجمه‌ی سهیل سمی، نشر ققنوس
  • غول مدفون، ترجمه‌ی فرمهر امیردوست، نشر میلکان
  • ترانه‌های شبانه، ترجمه‌ی مهدی غبرایی، نشر اژدهای طلایی
  • وقتی یتیم بودیم، ترجمه‌ی مژده دقیقی، نشر هرمس
  • هنرمندی از جهان شناور، ترجمه‌ی یاسین محمدی، نشر افراز
  • شبانه‌ها، ترجمه‌ی خجسته کیهان، نشر کتاب پارسه
  • شبانه‌ها (۵ داستان موسیقی و شب)، ترجمه‌ی علیرضا کیوانی‌نژاد، نشر چشمه
  • هرگز رهایم مکن، ترجمه‌ی سهیل سمی، نشر ققنوس
  • هرگز ترکم مکن، ترجمه‌ی مهدی غبرایی، انتشارات افق
  • تسلی‌ناپذیر، ترجمه‌ی سهیل سمی، نشر ققنوس
  • چند داستان کوتاه، شادمان شکروی، ققنوس

Leave A Comment

Your email address will not be published.