جنبش‌های فاشیستی: بحران نظام لیبرالی و تکامل فاشیسم
نولته «بی‌ثباتی دولت‌ها» را یکی از عارضه‌های نظام لیبرال می‌داند که بسیاری را به حمایت از فاشیسم، برای رسیدن به دولتی باثبات، واداشت؛ همچنین «نسبی‌سازی» نظام لیبرال، یعنی این ویژگی نظام که در آن قدرت و ادارة امور تنها و برای همیشه در دست یک گروه نیست، با سد و مانع مواجه شد و این سد و مانع به پیشروی فاشیسم انجامید؛ سد و مانع بدین صورت بود که گروه‌ها در پارلمان با یکدیگر همکاری نکرده و در جهت فلج‌ساختن یکدیگر تلاش کردند و کوشیدند قدرت را خود به تنهایی و برای همیشه قبضه کنند.

جنبش‌های فاشیستی: بحران نظام لیبرالی و تکامل فاشیسم

ارنست نولته - مهدی تدینی

معرفی و نقد کتاب تهران: کتاب «جنبش‌های فاشیستی: بحران نظام لیبرالی و تکامل فاشیسم» نوشتة ارنست نولته را مهدی تدینی در سال ۱۳۹۳ در ۴۹۶ صفحه برای نشر ققنوس ترجمه کرده است. ارنست نولته، تاریخ‌نگار و فیلسوفی آلمانی است که در دوره‌ای شاگرد مارتین هایدگر نیز بوده است. موضوع اکثر پژوهش‌های وی جنبش‌هایِ رادیکالِ سیاسی و اجتماعی در قرون اخیر است. او را به‌طور خاص به‌عنوان «فاشیسم‌پژوه» می‌شناسند و برخی استادان علوم سیاسی مدعی هستند که «ادامة پژوهش‌ها در مورد فاشیسم له یا علیه نولته جریان خواهد داشت». از میان آثار نولته دربارة فاشیسم، دو اثر بیش از دیگر آثار موردتوجه قرار گرفته‌اند: «فاشیسم در دوران آن» (۱۹۶۳) و «جنبش‌های فاشیستی: بحران نظام لیبرالی و تکامل فاشیسم» (۱۹۶۶). نولته کتابی دربارة مارکسیسم تحت عنوان «مارکسیسم و انقلاب صنعتی» (۱۹۸۳) و کتابی دربارة اسلام‌گرایی تحت عنوان «سومین جنبش مقاومت رادیکال: اسلام‌گرایی» (۲۰۰۹) نیز نوشته است. او کتاب‌هایی «فلسفی‌تر» نیز از خود به یادگار گذاشته است: «تفکر تاریخی در قرن بیستم» (۱۹۹۱) و «وجود تاریخی» (۱۹۹۸). 

نولته در «پیشگفتاری که بر ترجمة فارسیِ کتابِ «جنبش‌های فاشیستی: بحران نظام لیبرالی و تکامل فاشیسم» نوشته است، تلاش فکری خود دربارة فاشیسم را، در آثار خود به‌طور عام و در این اثر به‌طور خاص، معطوف به این امر می‌داند که «فاشیسم نیز فهمیده شود» و به همین دلیل است که آثار او «در چشم بسیاری از «چپ‌ها» مدافعه‌جویانه به نظر می‌رسد» {به بیان مترجم فارسی در پیشگفتار کتاب، منتقدان نولته می‌گویند که وی یکتایی یعنی بی‌نظیر بودن جنایت نازی‌های را به پرسش گرفته، حال آنکه خود او می‌گوید جنایت نازی‌ها مانندی نداشته است}. او نظریة فاشیسم خود را با نظریه‌های فاشیسمِ مارکسیستی و نیمه‌مارکسیستی متفاوت می‌داند. به بیان نولته: «فاشیسم آنتی‌مارکسیسمی است که می‌کوشد دشمن خود را از طریق ایجاد ایدئولوژی‌ای مطلقاً متضاد اما در عین حال همسایه و همچنین از طریق به‌کارگیری روش‌های تقریباً همسان اما درعین‌حال به شکل شاخص بازسازی‌شده نابود کند» {این نقل قول از کتاب «فاشیسم در دوران آن» است که خود نولته در «پیشگفتار مؤلف بر ترجمة فارسی» کتاب «جنبش‌های فاشیستی» آورده است}. به‌عنوان نمونه در نظریه فاشیسم نولته اقدام ناسیونال‌سوسیالیست‌ها برای نابودی یهودیان مابه‌ازایی برای اقدام بولشویک‌ها برای حذف و نابودی بورژوازی در نظر گرفته می‌شود. نولته مدعی است که «وقتی قوم‌کشی‌های ناسیونال‌سوسیالیسم و طبقه‌کشی‌های بولشویسم را نتوان از یکدیگر جدا نگاه ‌داشت، عصری مالامال از اشتباهات بزرگ اما فهم‌پذیر از هر دو جانب تحت عنوان «دوران فاشیسم» قابلشناسایی می‌شود». 

در نظریة فاشیسم نولته نظام لیبرال دموکراسی نخستین ‌«شرط لازم» برای فاشیسم در نظر گرفته می‌شود. او این نظام را نظامی می‌داند که در آن امکان انتقاد رادیکال وجود دارد. به بیان او انتقاد رادیکال تنها در جایی وجود دارد که «دریافت‌های متفاوت از یک زندگی در کنار همدیگر موجودیت خود را حفظ کنند، بدون آنکه مرکز راهبری، یعنی حکومت، با یکی از آن دریافت‌ها یکی شود». او دومین ‌شرط برای ظهور فاشیسم را بولشویسم می‌داند. او بولشویسم را یکی از همان انتقادات و اعتراضات رادیکالی می‌داند که در نظام لیبرال امکان‌پذیر شده است. فاشیسم در مراحل آغازین خود اغلب به دفاع از نظام لیبرال در برابر این دست اعتراضات و انتقادات رادیکال پرداخت منتها بعد نظام لیبرال و عارضه‌های آن را نیز در معرض هجمه و هجوم خود قرار داد و به تعبیری خود نیز به یکی از همان اعتراضات رادیکال مبدل شد. {مثلا نولته «بی‌ثباتی دولت‌ها» را یکی از عارضه‌های نظام لیبرال می‌داند که بسیاری را به حمایت از فاشیسم، برای رسیدن به دولتی باثبات، واداشت؛ همچنین «نسبی‌سازی» نظام لیبرال، یعنی این ویژگی نظام که در آن قدرت و ادارة امور تنها و برای همیشه در دست یک گروه نیست، با سد و مانع مواجه شد و این سد و مانع به پیشروی فاشیسم انجامید؛ سد و مانع بدین صورت بود که گروه‌ها در پارلمان با یکدیگر همکاری نکرده و در جهت فلج‌ساختن یکدیگر تلاش کردند و کوشیدند قدرت را خود به‌تنهایی و برای همیشه قبضه کنند}. جنگ جهانی اول و پیامدهای آن نیز در نگاه نولته به‌عنوان یکی دیگر از عوامل اساسی ظهور فاشیسم در نظر گرفته می‌شود، چرا که به‌طور خاص «رویکردهای روحی خاص و استعدادهایی اجتماعی» را پروراند که به فاشیسم روی آوردند {همچنین می‌توان به یکی از پیامدهای جنگ، یعنی امضای عهدنامه‌ها و وضع برخی مقررات و قواعد، اشاره کرد که فاشیست‌ها از بی‌عدالتی‌های نهفته در آنها نهایت بهره را بردند}.

برخی از ویژگی‌هایی که نولته در کتاب برای جنبش‌های فاشیستی برمی‌شمرد عبارت‌اند از: بیزاری از صلح‌طلبی و گرایش به توسعة جنگ‌محور؛ سازماندهی براساس الگوها و مناسبات نظامی {می‌توان به‌عنوان نمونه به الگوگیری در اصل رهبری و سامان‌دادن به رژه‌ها و روش‌ مبارزات اشاره کرد}؛ واجد سپاه حزبی یا نیروهای شبه‌نظامی؛ «پیشوا» نامیدن رهبر خود؛ الحاق‌طلبی {مثلا آلمان‌ها کوشیدند مناطق حاوی اقلیت‌های آلمانی در کشورهای همسایه را به آلمان ملحق کنند}؛ ضدبولشویسم و ضدیهود {معمولاً دشمنان‌شان ذیل یکی از این عناوین تعریف می‌شدند: فراماسونر، لیبرال، یهودی، بولشویک}؛ قرابت با دشمن {در عین دشمنی با بولشویسم، در جنگ با دموکراسیِ لیبرال با بولشویک‌ها همپیمان شدند و گاه حتی اعتصابات مشترک نیز انجام دادند؛ مثل اعتصابات حمل و نقل در برلین در سال ۱۹۳۲}؛ گرایش به تجددستیزی؛ گرایش به ایدئولوژی؛ گرایش به ناسیونالیسم؛ تلاش برای برچیدن نظام پارلمانی و احزاب و در مقابل تثبیت حقوقی جایگاه حزب حکومتی؛ تمامیت‌طلبی یا همسوسازی در حوزه‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی؛ پوشیدن لباس‌های سیاه و قس علی هذا.

کتاب در دو بخش کلی «کلیات تاریخ اروپا در عصر فاشیسم» و «جنبش‌های فاشیستی ملی» نوشته شده است. نولته هدف خود را از نوشتن بخش نخست ترسیم مختصات تاریخی «دوران فاشیسم»، دورانی که بین دو جنگ جهانی واقع شده بود، و بررسی ویژگی‌های اساسی آن دوران و هدف خود را از نوشتن بخش دوم شرح «جنبش‌های فاشیستی» می‌داند؛ او جنبش‌ها را در چهارچوب مناسبات سیاسی کشورهایی که جنبش‌ها در آنها ظهور و بروز پیدا کرده‌اند، جای داده و بررسی کرده است. 

بخش نخست کتاب خود به چند بخش کلی و آن بخش‌های کلی خود به چند بخش جزئی تقسیم می‌شوند: نخستین بخش کلی آن «مقدمات بلافصل فاشیسم» نام دارد. بخش «مقدمات بلافصل فاشیسم» خود به چند بخش جزئی تقسیم شده است: «جنگ جهانی: احساسات عظیم و گونه‌های نو انسان» {از احساساتی سخن گفته می‌شود که به سبب جنگ جهانی اول به وجود آمده و از عوامل اساسی برای شکوفایی فاشیسم بوده است}، «انقلاب بولشویکی»، «اتمام جنگ و پیشروی انقلاب به جانب برلین، بوداپست و مونیخ»، «نخستین واکنش‌های راست‌ها»، «سازماندهی قیام و شکاف‌اندازی در آن از سوی کُمینترن (بین‌الملل کمونیستی)» و «بازسازماندهی اروپا در نظام وِرسای». دومین بخش کلی بخش نخست «سرآغاز جنبش‌های فاشیستی» نام دارد. این بخش خود به چند بخش جزئی تقسیم می‌شود: «علیه لنین و ویلسون: سرآغاز فاشیسم در ایتالیا»، «علیه «منجی جهانی» و «منجی جهانی جهود»: آدولف هیتلر و سرآغاز ناسیونال‌سوسیالیسم» {«منجی جهانی» و «منجی جهانی جهود» القابی است که هیتلر و دیتریش اِکارت، آموزگار هیتلر، به ویلسون، بیست و هشتمین رئیس‌جمهور امریکا و مبتکر تشکیل «جامعة ملل»، نسبت دادند}، «اوج‌گیری فاشیسم و رژه به سوی رم»، «ویژگی‌های خاص فاشیسم ایتالیا در سال ۱۹۲۲ و ویژگی‌های عام احتمالی آن»، «شکست هیتلر در رژه به سوی برلین و شکست نهایی کمونیسم آلمان در سال ۱۹۲۳»، «تحکیم نظام وِرسای و برپایی نخستین دیکتاتوری‌ها»، «شکل‌گیری حاکمیت فاشیستیِ تمامیت‌طلب در ایتالیا»، «ایتالیا تحت حاکمیت فاشیسم و مهاجرت ضدفاشیستی»، «تحکیم جمهوری وایمار و ظهور دوباره ناسیونال‌سوسیالیسم» و «جنبش‌های فاشیستی کوچک‌تر و الگوی موسولینی». سومین بخش کلی بخش نخست «فاشیسم و آنتی‌فاشیسم از سال ۱۹۳۳» نام دارد. این بخش خود به چند بخش جزئی تقسیم می‌شود: «پیروزی ناسیونال‌سوسیالیسم؛ اهمیت دوران‌ساز آن»، «موج مهاجرت از آلمان و آغاز مقاومت داخلی در آلمان»، «آغازی بر همکاری فاشیست‌ها در سال ۱۹۳۴»، «آنتی‌فاشیسم در فرانسه و تغییر مسیر کمینترن»، «تکامل فاشیسم در ایتالیا و تصرف اتیوپی»، «جبهة خلق در فرانسه»، «جنگ داخلی اسپانیا»، «ناسیونال‌سوسیالیسم و مخالفان آن تا سال ۱۹۳۷» و «وین، مونیخ، پراگ و وحدت عمل فاشیست‌ها». چهارمین بخش کلی بخش نخست «جنگ و اضمحلال فاشیسم» نام دارد. این بخش خود به چند بخش جزئی تقسیم می‌شود: «شعله‌ور شدن جنگ- تصادف و ضرورت»، «تغییر و تحولات جنبش‌های فاشیستی تا ایجادِ جبهة جنگِ «آنتی‌فاشیستی» با حملة هیتلر به اتحاد جماهیر شوروی»، «پیروزی و افول همپیمانی جنگی فاشیست‌ها» و «شکست ایدئولوژی‌ها و محصول عصر». 

بخش دوم کتاب خود به چند بخش کلی و آن بخش‌های کلی خود به چند بخش جزئی تقسیم می‌شوند. نخستین بخش کلی «بالکان و جنوب شرقی اروپا» نام دارد. بخش‌های جزئی آن عبارتند از: «یونان»، «بلغارستان، آلبانی»، «یوگسلاوی»، «کرواسی»، «مجارستان» و «رومانی». دومین بخش کلی «اروپای شرقی و کشورهای بالتیک» نام دارد. بخش‌های جزئی آن عبارتند از: «روسیه»، «لهستان»، «کشورهای حوزة بالتیک» و «فنلاند». سومین بخش کلی «اروپای مرکزی» نام دارد. بخش‌های جزئی آن عبارتند از: «سویس»، «چکسلواکی»، «اتریش»، «ایتالیا» و «آلمان». چهارمین بخش کلی «اروپای شمالی و غربی» نام دارد. بخش‌های جزئی آن عبارتند از: «اسکاندیناوی»، «بلژیک»، «هلند»، «انگلستان»، «فرانسه»، «اسپانیا» و «پرتغال».

---

مهدی تدینی، مترجم کتاب، در «پیشگفتار مترجم» نولته را نخستین نظریه‌پردازی می‌داند که، با رویکردی غیرمارکسیستی، فاشیسم را پدیده‌ای مربوط به سراسر اروپا تعریف می‌کند. نولته، به نظر او، «محتوایی فاشیستی تعریف می‌کند که فاشیسم ایتالیا تنها یکی از مصادیق آن است. این گونه نیست که نولته جنبش‌ها و جریان‌های مشابه فاشیسم ایتالیا را پیدا کرده و آنها را فاشیستی نامیده باشد، بلکه او با شکافتن بافته‌های درهم‌تنیدة ایدئولوژی‌های اروپا در قرون اخیر محتوای خاصی را شناسایی کرده است. این محتوا، وابسته به شرایط تاریخی و اجتماعی، امکان داشته در سرتاسر اروپا در قالب‌های ظهوریِ متفاوتی پدیدار شود». 

کتاب از زبان آلمانی، یعنی زبان اصلی کتاب، ترجمه شده است. نگارنده این متن نتوانست به نسخة انگلیسی کتاب دسترسی پیدا کند بنابراین ترجمة هیچ کدام از بخش‌های کتاب را با ترجمة انگلیسی آن تطبیق نداده است. اگر بخواهیم صرفاً براساس متن ترجمة فارسی و خوش‌خوان‌ و قابل‌فهم‌بودن جملات آن داوری کنیم انصافاً، در کل، متن خوش‌خوان و قابل‌فهم است {ای‌کاش چند جمله‌ای که در آنها واژة «توسط» به کار رفته است نیز به جملاتی «فارسی‌تر» مبدل می‌شدند}. مهدی تدینی، به‌عنوان مترجم کتاب، زحمت زیادی کشیده است. شاهد این زحمت، پانویس‌های فراوانی است که در معرفی اشخاص و احزاب و گروه‌ها و جنبش‌ها و رویدادها و امثالهم به کتاب نولته افزوده است. همچنین ارنست نولته، به درخواست مهدی تدینی، پیشگفتاری بر ترجمة فارسی کتاب نوشته است.

آنچه خواندن کتاب را شاید برای خواننده کمی دشوار سازد، مواجهه با اسامی متعدد و متنوع اشخاص و احزاب و گروه‌ها است. پیشنهاد می‌شود خواننده از ابتدای خواندن کتاب در کاغذی نام هر کشور و اسامی اشخاص و احزاب و گروه‌های آن را یادداشت‌ کند تا افزون بر فراموش نکردن اسامی، بهتر بتواند به نقش اشخاص و احزاب و گروه‌ها در رویدادهای هر کشور پی برد.

از این نویسنده اثر دیگری هم چاپ شده است:

قرن بیستم: ایدئولوژی‌های خشونت، ترجمة مهدی تدینی، ققنوس.
دربارة آراء و نظرات نویسنده این آثار چاپ شده است:
ارنست نولته: سیمای یک تاریخ‌اندیش، زیگفرید گرلیش، مهدی تدینی، ققنوس.
آشوویتس یکتا؟ / ارنست نولته، یورگن هابرماس و ۲۵ سال« دعوای تاریخنگاری»، گردآوری و تالیف ماتیاس برودکرب، مهدی تدینی، کویر.

پاره‌های کتاب:

«احزاب، جنبش‌ها و گرایش‌هایی فاشیستی نامیده می‌شوند که صراحتاً در موضع دست راست‌تری جای داشتند؛ یعنی، به خصوص در مقایسه با احزابِ دست راستی‌ای که از دوران پیش از جنگ جهانی اول شناخته شده بودند، به شکل بنیادی‌تری ضدکمونیستی بودند، اما همزمان به نسبت آنها در ابعاد بسیار وسیع‌تری عناصر چپ نیز در خود داشتند. از منظر ظاهری و کاملاً عملگرایانه، می‌توان آنها را از علاقه‌شان به اونیفرم، گرایش به اصل پیشوایی و همدلی عیان با موسولینی یا هیتلر یا هردو شناسایی کرد. اگر در جنبشی یا حزبی تنها یکی از این شاخصه‌ها وجود داشت، آنگاه تنها می‌توان از فاشیسم‌دوستی {Philo-Fascism} یا نیمه‌فاشیسم {Half-Fascism} سخن گفت. در مواردی که در حزبی، با ریشه‌هایی از گونة دیگر، یکی از مؤلفه‌هایی که برشمردیم به صورت برجسته‌ای ظاهر شده باشد (به عنوان مثال، وجود اصل ارتش مسلح حزبی)، تحت شرایط خاصی می‌توان از تعبیر شبه‌فاشیستی {Pseudo-Fascism}  برای آن استفاده کرد. جایی که تمام مؤلفه‌ها در مراحل ابتدایی وجود داشته باشند، تعبیر فاشیسم نخستین {Proto-Fascism} مناسب به نظر می‌رسد» ص ۲۸۶

«{پیش از ظهور موسولینی در ایتالیا} مالکان کارخانه‌ها، بانکداران، تجار خرد، زارعان، روشنفکران و افسران، همه و همه، در جستجوی مرد یا نیرویی بودند که توان آن را داشته باشد تا ناامنیِ حکمفرما بر زندگی آنها را پایان بخشد» ص ۸۸

«موسولینی پس از جنگ {جهانی اول} ابتدا «اتحادیه‌های مبارزاتی» {Fasci di combattimento} خود را بنیانگذاری کرد که هدف از ایجاد آن به خصوص دفاع از «پیروزی» بود؛ یعنی، دفاع از مداخله‌طلبی در جنگ». {پانویس مهدی تدینی: «فاشو» (Fascio) در لغت به معنای «دسته» است و عنوان «فاشیسم» (Fascismo) نیز تعبیری بود که موسولینی در ابتدا در اشاره به اندیشه و تحرکات این «دسته‌ها» یا «اتحادیه‌ها» به کار برد.} ص ۸۹

«مبانی و طرح کلی سیاست مورد نظر هیتلر در آگاهی از امکانی منحصر به فرد نهفته بود... آن امکان چه بود؟ ریشه کنی انقلاب روسیه به دست آلمان با هواداری و همراهی بورژوازی و کشورهای اروپایی تا از این طریق جایگاه ژئوپولیتیک جدیدی برای آلمان ایجاد شود، جایگاهی که آیندة آلمان را تضمین می‌کرد... احتمال تحقق این امکان بدین دلایل بالا بود: نخست اینکه تلاش‌ها برای انقلاب بولشویکی (در آلمان و برخی مناطق دیگر اروپا) با شکست مواجه شده بود، بورژوازی اروپا عمیقاً وحشت زده بود و از دیگر سو اتحاد شوروی ضعیف و نظام برآمده از ورسای شکننده بود و سرانجام اینکه آلمان از قدرت بالقوه بسیار بالایی برخوردار بود» ص ۹۷

«فاشیسم قرابت خاصی با مخالف و رقیبش دارد. شمار زیادی از برجسته‌ترین رهبران آن پیش از جنگ از سوسیالیست‌های انقلابی و سندیکالیست‌ها بودند. موسولینی با افتخار و البته با دلایلی خود را پدر کمونیسم ایتالیا احساس می‌کرد... خروج آنها از زیر پرچم سوسیالیسم خود در حکم علنی شدن بحران‌ها و تضادهای درونی سوسیالیسم بود. البته آنها بخش بسیاری از اعتقادات و باورهای قدیمی (یعنی سوسیالیستی) و بخشی از هواداری‌ها و شور و هیجان‌های پیشین خود، خصوصاً تجربه‌های خود در برخورد با توده‌ها، را به درون جنبش جدید آورده بودند» ص ۱۰۷

«فاشیست‌ها از تزلزل قدرت‌های محافظه‌کار سربرآورده و از ضعف‌های آنها سود برده بودند، تا جایی که خود به اربابانی بدل شده بودند. این اربابان حالا به پدری که آنها را پرورش داده بود (یعنی قدرت‌های محافظه‌کار) در بهترین حالت همین قدر اجازه می‌دادند که موجودیت خود را در حد نمایندگی حفظ کنند» ص ۲۴۲ و ۲۴۳

«هرچه‌قدر که حزب دولت به رهبری نخست‌وزیر دارانیی {نخست‌وزیر مجارستان} با مانور دادن‌ها و استراتژی‌های محتاطانه خود را خسته می‌کرد، قاطعیت و صداقت سالاشی {رهبر حزبی فاشیستی} نه تنها در میان راست‌های ملی، بلکه در میان پرولتاریا نیز با مقبولیت بیشتری روبرو می‌شد. اتفاقاً مناطق سرخ حومة بوداپست به پایگاه اصلی جنبش او تبدیل شده بود و سبک مبارزه و گفتار او در مجارستانِ سنت‌گرا طنینی انقلابی داشت و خود سالاشی حتی از این نیز ابایی نداشت که در اعلامیه‌های خود از پارلمان مجارستان با عنوان مجمع خیانتکاران به میهن نام ببرد یا آن را نهادی توصیف کند که اصلاً برای فریب دادن ملت برپا شده است» ص ۳۱۴