اطلاعات کتاب

ساقه بامبو؛ روایت آشنای مهاجران

۱۳۹۸/۱۰/۱۲

 

کاش مثل درخت بامبو بودم که به جائی تعلق ندارد.

ساقه بامبو داستان آشنای مهاجران شرقی به غرب جهان است با اندکی تفاوت، مهاجر شرقی داستان به سرزمین دیگری در شرق مهاجرت می‌کند. نوجوان نیمه کویتی-نیمه فیلیپینی قهرمان داستان، زندگی سراسر فقر و محرومیت در فیلیپین را ترک کرده و راه کویت، بهشت سرزمین پدری، را در پیش می‌گیرد.

منحصربه فرد بودن و جذابیت رمان از از دو ویژگی ناشی می‌شود، شیوه‌ای که السنعوسی آینه را در برابر جامعه‌اش قرار می‌دهد و نیز محور قرار دادن رابطه‌ی اهالی کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس با کارگران مهاجر.

داستان ساقه بامبو پیش از تولد راوی آغاز می‌شود، جایی‌که ژوزفین مادر راوی از سفرش به کویت می‌گوید؛ سفری به قصد فرار از فقر و سرنوشت نکبت‌بار در زادگاهش. ژوزفین در کویت به عنوان خدمتکار به عمارت طاروف وارد می‌شود. او در این عمارت با راشد تنها پسر و وارث ثروت و نام این خانواده‌ی سرشناس آشنا می‌شود. ژوزفین احساس می‌کند عشق واقعی‌اش را یافته است، اما پس از به دنیا آوردن هوزیه و هنگامی که خطر جنگ آشکارتر می‌شود، راشد تسلیم فشارهای خانواده شده و ژوزفین و فرزندش را به فیلیپین برمی‌گرداند.

این بازگشت پایان رویای ژوزفین نیست. او فرزندش را با آرزوی بازگشت به بهشتی که از خود او دریغ شد بزرگ می‌کند. تنها نقطه‌ی امید هوزیه بازگشت به سرزمین پدری در هجده سالگی است. اما آیا سرزمین پدری، جایی که در آن «مردم چه می‌گویند» مهم‌ترین مسئله است، به هوزیه با چهره‌ی فیلیپینی، پاسپورت کویتی و نام مسیحی خوش‌آمد خواهد گفت؟

ساقه بامبو از آن دست رمان‌هاست که به سختی می‌توان زمینش گذاشت. اتفاقات این داستان که موضوعی نو و ضرباهنگی تند و به شدت درگیرکننده و نفس‌گیر دارد، در دو کشور فیلیپین و کویت رخ می‌دهند. ماجراهای نیمه‌ی نخست داستان در فیلیپین می‌گذرد. در این بخش راوی از دوران کودکی و بزرگ شدنش در کنار خاله، پدربزرگ و دخترخاله‌اش می گوید؛ از خاله که در جوانی والدینش او را به روسپیگری واداشته بودند، ویرانه ای به جا مانده است؛ پدربزرگ همچنان از تروماهای جنگ ویتنام رنج می‌برد و رنج می‌دهد و دخترخاله‌ی نیمه اروپایی از پدری ناشناش می‌کوشد خود را به عنوان یک فیلیپنی تعریف کند.

اما بخش اصلی داستان در کویت می‌گذرد. در این بخش، نویسنده جامعه‌ی کویت، جامعه‌ای به ظاهر مدرن که سنت‌های مرتجع در آن حضوری پررنگ دارند را به نقد می‌کشد. در واقع، منحصربه فرد بودن و جذابیت رمان از از دو ویژگی ناشی می‌شود، شیوه‌ای که السنعوسی آینه را در برابر جامعه‌اش قرار می‌دهد و نیز محور قرار دادن رابطه‌ی اهالی کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس با کارگران مهاجر.

ساقه بامبو داستان آشنای مهاجران شرقی به غرب جهان است با اندکی تفاوت، مهاجر شرقی داستان به سرزمین دیگری در شرق مهاجرت می‌کند.

محورهای رمان خوش‌خوان ساقه بامبو در سال 2013 برنده‌ی جایزه‌ی ادبی معتبر بوکر عربی شد، هویت و عناصر برسازنده‌ی آن از جمله مذهب و نژاد و وضعیت کارگران کشورهای آسیای جنوب شرقی در کویت است. همپای این دو، مسائلی همچون دیگری بودن، دوگانه‌ی طرد و پذیرش، فاصله‌ی طبقانی، وضعیت جامعه‌ی پسااستعماری فیلیپین که همچنان از تأثیرات سنگین سالیان طولانی استعمار رها نشده و غربت و سرگردانی هم در داستان حضور پررنگی دارند. نویسنده‌ی اثر انگیزه‌اش از نوشتن این رمان را  احساس ناخرسندی از برخی واقعیت‌های جامعه‌ی کویت عنوان کرده و می‌کوشد خود را در جایگاه دیگریِ فرودست، ستمدیده و در حاشیه نشانده و با چشمان او به جامعه و آداب و رسوم آن بنگرد. السنعوسی کوشیده به واسطه‌ی روایتی عریان و شجاعانه صدای جمعیت انبوه کارگرانی در کشورش باشد که همواره نادیده گرفته شده‌اند و مسائل و دغدغه‌های آنها را بازتاب دهد.

تجربه‌ی خواندن ساقه بامبو، داستانی با پیرنگ جاندار و روایتی پیراسته و کم نقص، برای من تجربه‌ی دلنشینی بود. بخشی از این تجربه‌ی دلنشین را ترجمه روان و یکدست مریم اکبری و عظیم طهماسبی را ممکن کرده‌ است. ترجمه‌ای که با ویراستاری دقیق، لذت خواندن متن را برای خواننده چند برابر می‌کند. خواندن مقدمه‌ی مفصل کتاب به قلم دو مترجم اثر هم برای فهم زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی و فضای کلی اثر توصیه می‌شود*.

*در نوشتن متن از The Bamboo Stalk – rags-to-riches tale that holds a mirror to Kuwaiti society استفاده شده.

پاره‌های کتاب

  • چرا مادر از نشستنم زیر آن درخت ناراحت می‌شد؟ آیا می‌ترسید که از وجودم ریشه‌هایی درآید و در اعماق خاک چنگ زند چنان که دیگر بازگشتم به کشور پدر ناممکن گردد؟…شاید، اما حتی ریشه‌ها گاهی بی‌معنا می‌شوند. کاش مثل درخت بامبو بودم که به جایی تعلق ندارد. قسمتی از ساقه‌اش را جدا می‌کنیم..بدون ریشه، هر جا که شد می‌کاریم…طولی نمی‌کشد که از ساقۀ بلند ریشه‌های تازه‌ای می‌روید…رویشی دوباره…در زمینی جدید…بی هیچ گذشته و حافظه‌ای…هیچ اهمیتی نمی‌دهد که مردم هرجا به نامی او را می‌خوانند…در فیلیپین کاوایان…در کویت خیزران…یا در جاهای دیگر بامبو. صفحه‌های 112-111
  • بدرفتاری میرلا با آیدا باعث شد نسبت به آیدا احساس همدردی کنم. یک شب شنیدم که از دست میرلا به مادرم شکایت می‌کرد: «مامان صدایم نمی‌کند».  و از آن روز به بعد من مامان آیدا صدایش کردم و این کار من عجب تأثیری روی رفتار خاله‌ام داشت! به جز کسی که در میان چند نام، چند وطن و چند دین سرگردان است چه کسی حاضر است بپذیرد که بیشتر از یک مادر دارد؟! صفحه‌ی 119
  • مادرم در مورد بهشت موعود خیلی چیزها را نگفته بود. از محقق شدن رویاها و وجود یک آیندۀ مطمئن و فرصت‌های بسیاری که برای هر کسی در کشورش پیش نمی‌آید زیاد برایم گفت. در طول سال‌هایی که در زمین میندوزا به سر بردم، حرف‌های مادرم همیشه در گوشم بود: »روزی به سرزمین پدری‌ات برمی‌گردی». وقتی به سرزمین پدری‌ام برگشتم دیدم که برایشان مشکل‌ساز شده‌ام، هم مرا می‌خواهند هم مرا نمی‌خواهند، بعضی‌شان از بازگشتم خوشحالند، بعضی درمانده‌اند و بعضی هم می‌خواهند با من تسویه حساب مالی کنند و در عوضش باید به «سرزمین مادری‌»ام برگردم، و من بر سرزمینی ناشناخته پای گذاشته‌ام، به دنبال سرزمینی هستم که مرا پناه دهد، جایی بین سرزمین پدری و مادری. صفحه‌ی 253

برای مطالعه‌ی بیشتر

  • صداهایی دیگری به گوش می‌رسند/ متن ادبی و بازنمایی زندگی فرودستان با نگاهی به رمان «ساقه بامبو» سعودالسنعوسی / پیام حیدر قزوینی. از اینجا بخوانید.
  • نقدی بر رمان ساقه بامبو/ علی علیمحمدی/ فصلنامه نقد کتاب ادبیات/ دوره دوم شماره شش. از اینجا بخوانید.

Leave A Comment

Your email address will not be published.