وانهاده
قضاوت نهایی اغلب خوانندگان وانهاده این بوده است که مونیک نمایندة زنان ضعیفی است که نمی‌توانند خودشان را در بحران‌های عاطفی، استوار و محکم نگه دارند. این تله‌ای است که حتی خود مونیک هم در آن می‌افتد: او مدام به‌دنبال الگوهایی است تا بتواند رفتار مناسب را بروز دهد.

وانهاده

وانهاده تک‌گویی‌های زنی چهل‌واندی ساله است که بحرانی بزرگ را از سر می‌گذراند. مونیک درست در لحظه‌ای که احساس می‌کند از مسئولیت‌هایش در قبال خانواده تا اندازه‌ای فارغ شده - دو دخترش بزرگ شده‌اند و دیگر نزد آنها زندگی نمی‌کنند- و می‌تواند آزاد و رها ساعت‌هایش را هرطور دوست دارد بگذراند، با بحران تنهایی روبه‌رو می‌شود. او بعد از سال‌ها زندگی در خدمت دیگران، با دشواریِ لذت‌بردن از این آزادی مواجه می‌شود. آنچه رنج مونیک را چند برابر می‌کند این است که می‌فهمد زن دیگری در زندگی همسرش، موریس، وارد شده و حالا باید جنگ دیگری آغاز کند. 

داستان را از زبان خود مونیک می‌شنویم، در قالب یادداشت‌هایی که برای خودش می‌نویسد. سیمون دوبووار با انتخاب این فرم برای روایت، ما را بی‌واسطه‌ در جریان احوالات، آرزوها و سرگشتگی‌های مونیک قرار می‌دهد. شخصیت‌های اصلی و حاشیه‌ای، از همسر مونیک گرفته تا دخترانش، نوئیلی- معشوق موریس- و همه و همه از میان یادداشت‌های شخصی مونیک معرفی می‌شوند. مونیک مانند تمام کسانی که به نوشتن یادداشت‌های روزانه عادت دارند، بی‌پرده می‌نویسد و سعی می‌کند تمام آنچه را از می‌گذراند بیان می‌کند؛ خشم، اندوه، سرگشتگی، درماندگی، امید و … . یادداشت‌های ابتدایی تماماً از امید و سرخوشی بی‌حدوحصر مونیک حکایت دارد: «به زودی سر شوق آمدم. نه، غیبت دخترها غم به دلم نیاورده بود: برعکس، می‌توانستم به دلخواه تند یا آهسته برانم، هر جا بخواهم بروم و هر زمان میل کردم متوقف شوم. … یکی از آن لحظات شورانگیزی است که زمین با آدمیان  چنان در توافق است که به نظر می‌آید غیرممکن است همه خوشبخت نباشند.» یا «می‌خواهم کمی برای خودم زندگی کنم و با موریس از این تنهایی دونفره که این همه سال از آن محروم بودیم، بهره‌ور شوم. چقدر برنامه در سر دارم.» این تصویرِ زنی است که در آغاز داستان می‌بینیم؛ زنی سرشار از اشتیاق برای گذراندن چند سال پیش‌ِرو! چند روزی (چند صفحه‌ای) بیشتر از این نوشته‌ها نمی‌گذرد که موریس اعتراف می‌کند به زن دیگری دل بسته است. از اینجا به بعد، زنی را می‌بینیم که ذره‌ذره دگرگون می‌شود و در هم می‌شکند. 

سیمون دوبووار، نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار فرانسوی را بیش از هر چیز با کتاب «جنس دوم» می‌شناسند؛ آثار داستانی او اما کم نیست. وانهاده یکی از همین آثار داستانی است. او این کتاب را در ۱۹۶۷ همراه با دو داستان دیگر با نام‌های تک‌گویی و سن رازداری در یک کتاب منتشر کرد.هر سه داستان یک درونمایة مشترک دارند: ترس از بالارفتن سن و تنهایی و البته مواجهة شخصیت‌های اصلی داستان (زنان) با این حقیقت که شکست خورده‌اند!

وانهاده، همانطورکه در مقدمة کتاب آمده، اثری جنجال‌برانگیز بود و چون در یکی از مجلات زنانة فرانسه چاپ شد، در میان عامة مردم، خوانندگان بسیاری یافت. اما از طرف روشنفکران با نقدهای تند و تیز بسیار همراه شد. از جمله اینکه قهرمان داستان -مونیک- زنی است ساده و عامی و شباهتی به خالق جنس دوم ندارد! اغلبِ کسانی که وانهاده را می‌خوانند در آغاز خشمی عجیب نسبت به مونیک احساس می‌کنند تا آنجاکه گاه دلشان می‌خواهد همپای موریس و دوستانش به او بگویند: «از نوئیلی یاد بگیر». این تصویر از قهرمان اصلی داستان موجی از انتقادها را به سمت دوبووار نیز روانه کرده است؛ اینکه قهرمان داستان نه‌تنها نمایندة زن قدرتمند و ایده‌آل جریان فمینیسم نیست، بلکه حتی به‌نظر می‌رسد در پایان، با موریسِ خیانت‌پیشه همدلی بیشتری پیدا می‌کنیم. 
قضاوت نهایی اغلب خوانندگان وانهاده این بوده است که مونیک نمایندة زنان ضعیفی است که نمی‌توانند خودشان را در بحران‌های عاطفی، استوار و محکم نگه دارند. این تله‌ای است که حتی خود مونیک هم در آن می‌افتد: او مدام به‌دنبال الگوهایی است تا بتواند رفتار مناسب را بروز دهد. از درون، آسیب‌دیده و بهت‌زده است، اما نمی‌تواند- بلد نیست- با احساساتش، هراندازه تلخ، مواجه شود. در عوض همواره تلاش می‌کند، منطقی و درست برخورد کند. 
درست به همین دلیل است که وانهاده را نباید یک روایت ساده با درونمایة خیانت دانست. آنها که با چنین خشمی نسبت‌به مونیک و به تبع آن دوبووار، کتاب را می‌بندند در دریافت همین نکته به اشتباه افتاده‌اند؛ اینکه چطور دوبووار در روایت داستان زنی که به او خیانت شده، کار را تا آنجا پیش می‌برد که در پایان حس می‌کنیم موریس حق دارد!  
این داستان در کنار دو داستان دیگر، بیش از هرچیز بحران‌های وجودی یک زن میانسال، و البته هر زنی در هر سنی را روایت می‌کند. مونیک بی‌نهایت به مفهومی از عشق پایبند است که بی‌واسطه با ازخودگذشتگی پیوند می‌خورد. او خودش را وقف خانواده کرده و حالا درست در لحظه‌ای که منتظر پاداش است و دلش می‌خواهد به‌خاطر اینکه مادر و همسر خوبی بوده از او قدردانی کنند، او را تنها می‌گذارند! 
دوبووار با چنان هوشمندی و دقتی حالات روحی، ترس‌ها، تردید‌ها و اندوه او را می‌کاود که همراه با مونیک ضربات سختی به روح خواننده وارد می‌شود. اصول و باور‌های مونیک آرام‌آرام فرومی‌پاشد و  او خودش را در آستانة نوعی زوال عقلی می‌بیند. به همه چیز چنگ می‌زند تا راه نجاتی بیابد اما نمی‌شود؛ چراکه عنصر نجات‌بخش را مونیک در تمام سال‌های گذشته از دست داده و از یاد برده است: مونیک نمی‌داند بدون دیگران چگونه زندگی کند و درکی از آن ندارد. او بی‌آنکه بداند فردیت خود را از دست داده و به‌نحوی گریزناپذیر با دیگران پیوند خورده است. 
دوبووار در این داستان نه‌تنها از خالق «جنس دوم» فاصله نمی‌گیرد، بلکه حتی با دقت و پیچیدگی بیشتر تجربة زیسته و پرسش‌های وجودی و موقعیت‌های اضطراب‌آور  این جنس را به تصویر می‌کشد. وانهاده همچنین برشی است از شرایط و موقعیت‌های پیچیدة روابط انسانی، این شرایط صرف‌نظر از اینکه تا چه اندازه دردناک هستند، برای همه ما مشترک است. 

کتاب وانهاده را ناهید فروغان از فرانسه ترجمه و نشر مرکز آن را در ۱۴۸ صفحه چاپ کرده است. چاپ اول کتاب در سال ۱۳۶۸ منتشر شد و از آن زمان به بعد بارها تجدید چاپ شده است. ترجمة کتاب، روان و یکدست است. ناصر ایران‌دوست نیز این داستان را با عنوان «زن درهم‌شکسته» ترجمه و نشر اردیبهشت آن را چاپ کرده است. 

پاره‌های کتاب 

«وقتی پایمان به سنگ می‌خورد، اول ضربه را حس می‌کنیم، درد از پی آن می‌آید: با یک هفته تأخیر، رفته‌ رفته رنج می‌برم. 
قبلش حیرت کرده بودم. استدلال می‌کردم و این دردی را که امروز صبح به درونم می‌ریزد از خود دور می‌کردم: تصویرها. در آپارتمان دور خودم می‌چرخم: در هر گام تصویری در من بیدار می‌شود. گنجه‌اش را گشودم. پیژاماها، پیراهن‌ها، شورت‌ها، زیرپیراهن‌ها را نگاه کردم؛ و گریه سر دادم. تحمل نمی‌کنم که دیگری بتواند گونه‌هایش را که به‌نرمی این ابریشم، به لطافت این پولوور، نوازش کند.» صفحة ۲۷

«بین آن دو این صمیمیت که روزی فقط مال من بود به‌وجود آمده است، پس از بیداری، حتماً موریس او را به شانه‌اش می‌فشارد و او را غزالم و پرندة جنگلی‌ام می‌نامد، یا شاید نام‌های دیگری به او داده که با همان لحن ادا می‌شود؟ یا صدایش را هم جور دیگر کرده است. ریش می‌تراشد، به او می‌خندد، دیدگانش تیره‌تر و درخشان‌تر است و دهانش زیر پوشش کف سفید مخفی شده. در آستانه در ظاهر می‌شود، با دستة بزرگی از گل‌های سرخ: آیا برایش گل می‌برد؟ 
قلبم را با اره‌ای به دندانه‌های خیلی تیز می‌برند.» صفحة ۲۸ 

«شبی که موریس با من حرف زد، تصور کردم که باید بر موقعیت نامطبوع، ولی روشنی مسلط شوم. اکنون نمی‌دانم کجا هستم و با چه چیز باید بجنگم، اصلاً جنگ مورد دارد یا اگر دارد چرا. آیا در موارد مشابه هم سررشتة کار از دست سایر زنان خارج می‌شود؟» صفحة ۴۱

«وقتی این بلا بر سر دیگران می‌آید، چندان حادثة مهمی شمرده نمی‌شود، ظاهراً تسلط و احاطه بر آن آسان است. ولی وقتی بر سر خودمان می‌آيد، خود را کاملاً تنها می‌یابیم، اسیر تجربه‌ای حیران‌کننده که ذهن حتی به آن نزدیک هم نشده.» صفحة ۸۴

از این نویسنده داستان‌های دیگری نیز به فارسی ترجمه شده است:


تصاویر زیبا، کاوه میرعباسی، هاشمی
خون دیگران،  مهوش بهنام، جامی
سالخوردگی، قاسم صنعوی، توس
ماندارن‌ها، پرویز شهدی، دنیای نو
مرگی بسیار آرام، محمد مجلسی، دنیای نو
همه می‌میرند، مهدی سحابی، فرهنگ نشر نو