پسربچه‌های مؤدب، کهنه‌سربازان بی‌اعصاب

۱۳۹۹/۰۹/۰۸

 
2

محمدرضا ترک‌تتاری

یادداشت چهارم پرونده‌ی «امر جنسی و سانسور در ترجمه»

معرفی و نقد کتاب تهران| علیرضا از دوستان قدیمی‏‌ام است. چند سالی می‌‌شود مهاجرت کرده و گه‌گدار از راه دور گپی با هم می‏‌زنیم. چند شب پیش می‏‌گفت پدربزرگش آلزایمر دارد، اوایل مغزش یاری نمی‏‌کرد تا جمله‌‏هایش را تمام کند و این اواخر حتی توان ادای کامل بعضی کلمات را هم ندارد.

بار آخری که علیرضا با خانواده صحبت می‏‌کرده، گویا بحث سیاسی‌‌ای پیش می‌‏آید و علیرضا بی‌پروا حرفش را می‌‏زند. پدرش می‏‌گوید آن حرف‌ها را روی اینترنت نزند و پدربزرگش هم که آنجا نشسته بوده، گوشی را از مادرش می‌گیرد، نزدیک صورتش می‌برد و پچ‌پچ‌کنان اما بدون مکث و درنگ از او می‏‌خواهد حرف سیاسی نزد چون شنود می‏‌شود و ممکن است برایشان گران تمام شود. شنیدن این حرف از دهان او همه را متعجب می‏‌کند. پیرمردی که ساده‌ترین چیزها را از خاطر برده، از دختر خودش می‌پرسد «چرا با مامان و بابا نیامدید؟» و برای ساختن عادی‌ترین جملات با چالش مواجه است، همچنان هشیاری‌‏اش قد می‌دهد که شنود و مشکلات امنیتی چقدر می‌تواند وحشتناک باشد و با تمام توان در تلاش است تا به نوه‌ش هشدار بدهد. این ترسی است که در وجود پیرمرد نهادینه شده، آن را زیسته و به عنوان جزیی از واقعیات زندگی‏ خود و تمام هموطنانش به گونه‏‌ای پذیرفته‌‏است که حتی یک بیماری این چنینی هم نتوانسته آن را از ذهنش پاک کند.

در جمعی بودیم و نویسنده‌ای داستان کوتاهی را که نوشته بود برایمان خواند، داستان موردهای آنچنان «ارشادی» نداشت، فقط اصطلاحاتی داشت از قبیل ج.ا.ک.ش یا درش مالیدند و … . وقتی داستان تمام شد و نویسنده نظر شنوندگان را خواست، اولین چیزی که یکی از دوستان پرسید این بود که «اینکه این کلمات رو نوشته‌‏ای، مشکلی نداره؟»

چند سال پیش در جمعی بودیم و نویسنده‌ای داستان کوتاهی را که نوشته بود برایمان خواند، داستان موردهای آنچنان «ارشادی» نداشت، فقط اصطلاحاتی داشت از قبیل ج.ا.ک.ش یا درش مالیدند و … . وقتی داستان تمام شد و نویسنده نظر شنوندگان را خواست، اولین چیزی که یکی از دوستان پرسید این بود که «اینکه این کلمات رو نوشته‌‏ای، مشکلی نداره؟» یعنی از کل داستان بیش از هر چیز همین موضوع نظرش را به خود جلب کرده بود و فرم و محتوای داستان اولویت‌های بعدی‌اش بودند. به همان ترتیب که شنود برای پیرمرد تبدیل به امری عادی شده، برای این دوست هم پدیده‌ی سانسور امری عادی شده است و تخطی از آن شاخک‌های او را به سمت خود می‌کشاند. جالب اینجاست که این عبارات نه تنها برای او ناآشنا و برخورنده نبودند، بلکه این کلمات و اصطلاحات بخشی از گفتار روزمره‌‏اش را تشکیل می‏‌دادند، درست مثل همه‌‏ی ما، حال کمتر یا بیشتر. اما برای او اینها در ادبیات نوشتاری نامأنوس بودند و عادیش این بود که نباشند.

ذهن من هم با همین سازوکار رشد کرده و از این قاعده مستثنی نیست و به گمانم تمام کسان دیگری هم که در این ساختار زیسته باشند، کم و بیش آلوده‌ی این نوع نگاه هستند. گفتن ندارد که این ساختار پدیده‌ی نویی نیست. انگار از همان اول همراه دستگاه چاپ یک تیغ بُرّای سانسور هم به مشتری‏‌ها اشانتیون می‏‌دادند. اولین شکل مدرن ممیزی در ایران همزاد روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه است؛ ناصرالدین شاه بلافاصله برجیسِ بریتانیایی را منصوب کرد تا بر محتوای روزنامه نظارت داشته‌‏باشد. مدتی بعد اعتمادالسلطنه خدمت قبله‌ی عالم رفت و پیشنهاد داد که به جای انگلیسی‌ها خودشان ناظر باشند و عریضه‌‏ای «در باب ایجاد سانسور به جهت کتب چاپی و غیره» ارائه کرد که مورد پسند شاه افتاد و دستور داد خود اعتمادالسلطنه متولی این امور باشد.[۱] از آن به بعد لازم شد تمامی کتاب‌ها و روزنامه‌ها مجوز بگیرند و از آن روز تا کنون همین روال، حال گیریم کج‌دار و مریز، برقرار بوده‌‏است.[۲]

نویسنده‎ای در دیالوگی نوشته بود می‌روم ادرار کنم. واژه نادرستی نیست. اما یک فارسی‌زبان چند بار در ادبیات گفتاری این جمله را به این شکل در روز می‎‌گوید یا می‌‎شنود؟ شاید ممیزی‎‌ای هم در کار نبوده باشد، اما ذهن‌‎ها به سمتی گرایش پیدا کرده‌اند که قبل از تولید متن، خودْ کلمات را از صافی می‌گذرانند.

آن وقت‌ها که بیشتر می‌خواندم تا ترجمه کنم، یا به بیان دیگر فقط در جایگاه مخاطب بودم، برای من اشاره راحت و بی‌پروا به این کلمات وجه تمایز اصلی بین کتاب‌های چاپ قبل از انقلاب و بعد از انقلاب بود. چه در داستان‌های فارسی، چه در ترجمه‌ها. و فکر می‌کنم یکی از دلایل جانیفتادن درست داستان فارسی در میان مردم همین تیغی است که به جان متن می‌افتد و آن را ‎مثله می‌کند و واقعی بودن و باورپذیری آن را زیر سوال می‌برد و در نتیجه متنی که در برابر خواننده قرار می‌گیرد، متنی است ناملموس و باورناپذیر. مثلاً همین چند وقت پیش نویسنده‎ای در دیالوگی نوشته بود می‌روم ادرار کنم. واژه نادرستی نیست. اما یک فارسی‌زبان چند بار در ادبیات گفتاری این جمله را به این شکل در روز می‌گوید یا می‌شنود؟ شاید ممیزی‌ای هم در کار نبوده باشد، اما ذهن‌ها به سمتی گرایش پیدا کرده‌اند که قبل از تولید متن، خودْ کلمات را از صافی می‌گذرانند. یا چند وقت پیش که شنیدم ناشری نسبتاً معروف دبیر بخش داستان فارسی‌اش را اخراج کرد، فقط به این دلیل که داستان‌هایی که برای انتشار می‌پذیرفته موارد ممیزی زیادی داشته‌اند و باعث شده‌اند آبروی جناب ناشر محترم در ارشاد لکه‌دار شود. آن از درون‌مان و این هم از بیرون‌‎مان. قبل از رسیدن به ‎تیغ ممیزی خودمان اینگونه متن را ابتر می‌کنیم. وضعیت ترجمه هم چندان توفیری ندارد، اما انگار چون صحبت از یک فرهنگ دیگر است، این حالت پاستوریزه‌شده شاید کمی ملموس‌تر و باورپذیرتر به نظر بیاید. با این حال در ترجمه هم اتفاقاتی از این قبیل بسیار می‌افتد. مثلاً این بخش از کتاب شنبه و یکشنبه در کنار دریا نوشته روبر مرل و ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی را در نظر بگیرید:

«ها! تو هم اینجایی، مادرقحبه! تو هم اینجایی، بی‌پدر لاکردار مادرقحبه! تو هم اینجایی، بی‌پدر لاکردار ک.و.ن.ی خوار.ج.ن.د.ه‌.ی مادرقحبه!»

گوینده این جمله یک کهنه‌سرباز جنگ است که در بلاتکلیفی اسیر شده و احتمالاً نسخه‌ی قابل چاپ آن در شرایط حاضر به این شکل درمی‌آمد:

«ها! تو هم اینجایی، عوضی! تو هم اینجایی، بی‎‌پدر لاکردار عوضی! تو هم اینجایی، بی‌پدر لاکردار لعنتی آشغال عوضی!»

اینها بیشتر فحش‌های یک بچه‌ی ده دوازده ساله‌ی مودب است تا بددهانی‌های یک کهنه‌سرباز بی‌اعصابِ در مخمصه افتاده.

یا این دو جمله از کتاب عامه‌پسند نوشته‏‌ی چارلز بوکفسکی و ترجمه‌ی پیمان خاکسار:

“You fucking whore,” I said, “I AM GOING TO NAIL YOUR ASS!”

که ترجمه شده :

«الان پدرتو درمی‌آرم آشغال عوضی!»

یا

“I’m getting a hard-on looking at this”

که ترجمه شده:

«تیکه به این خوشگلی رو از کجا آوردی؟»

می‌بینید چه بلایی سر لحن می‌آید. اینگونه باورپذیری متن زیر سوال می‌رود و احتمالاً آخر کتاب چندان از خواندنش راضی نباشیم، بدون آنکه دلیلش را بدانیم. البته شاید بگویید ممکن است خواننده این‌ها را کدهایی ببیند که از زیر صافی رد شده‌اند و بتواند اصل آنها را حدس بزند که در این صورت فعل «خواندن» دچار تغییرات عجیب و غریبی می‏شود. فکرش را بکنید که چه می‎شود اگر بخواهید تمام متن را با این دید بخوانید که ممکن است هر کلمه و عبارت اشاره‌ای ‏باشد به چیزی فرای خود!

مساله‌ی سانسور مثنوی هفتاد من کاغذ است، به گفتن همین چند خط بسنده می‌کنم. اما درباره پرسش‌هایی که انگیزه نوشتن این متن بودند و باید در جایگاه مترجم پاسخگوی آنها باشم: یکی از اولین کتاب‌هایی که ترجمه کردم، اشاره پرطول و تفصیلی به مسائل جنسی داشت. من هم طی همان پیش‌‏فرضی که در ذهنم نهادینه شده و بحثش رفت آن چند پاراگراف را به کل حذف کردم. بعدها که ترجمه دیگری از آن کتاب بیرون آمد، دیدم که آن پاراگراف‌ها حذف نشده‌اند و به طور سربسته اشاره شده که ماجرا از چه قرار بوده. یکی دیگر از مشکلات ممیزی همین است که قانون مشخصی ندارد و اگر هم داشته‌باشد، مثل بسیاری دیگر از قوانین ما تفسیرپذیر است. دو ترجمه از یک کتاب را که مقایسه ‎کنید، می‌بینید که حذفیاتشان با هم فرق دارد و حتی خروجی یک کتاب زیر دست دو ممیز مختلف هم دو چیز متفاوت است. خلاصه بعد از این تجربه، اول از همه ترجیحم این است که کتابی را برای ترجمه انتخاب کنم که کمترین مورد ارشادی را داشته‌باشد و متن حتی بعد از حذف و تعدیل آسیب آنچنانی نبیند. بعد هم کتاب را تمام و کمال ترجمه می‎کنم و بعد بخشهایی که بی‏بروبرگرد غیرقابل چاپ هستند را در حدی که در لفافه منظور را برسانند اصلاح می‌کنم و کتاب را به دست ممیزی می‎سپاریم. دیگر تا چه پیش آید و کدام کلمات قربانی شوند و کدام جان سالم به در برند.

شاید بگویید ممکن است خواننده اینها را کدهایی ببیند که از زیر صافی رد شده‌اند و بتواند اصل آنها را حدس بزند که در این صورت فعل «خواندن» دچار تغییرات عجیب و غریبی می‌شود. فکرش را بکنید که چه می‌شود اگر بخواهید تمام متن را با این دید بخوانید که ممکن است هر کلمه و عبارت اشاره‌ای ‏باشد به چیزی فرای خود!

پی‎نوشت: در این مطلب بیشتر درباره‌ی سانسور کلمات و تاثیر آن بر لحن و باورپذیری متن صحبت شد، مبحث سانسور محتوا هم مساله‌ی بسیار مهمی است که به علت محدودیت، فرصت نشد تا درباره‌ی آن صحبت شود.


[۱] جالب اینجاست که کتاب خاطرات همین جناب اعتمادالسلطنه نیز از این موهبت بی‌نصیب نماند. آماده‌کننده‌ی متن چاپی بعضی جاها را، مثل آنجایی که ملیجک ناصرالدین شاه را «پدرک.س.کش» خطاب می‌کند، به کلی حذف کرده‌بود و سانسور اخلاقی او به عنایت «تاریخ رجال ایران» نوشته مهدی بامداد، جلد سوم، صفحات ۲۰ تا ۵۰ به صورت نخستین باز آورده شد! (به نقل از کتاب کوچه، جلد سوم، صفحه ۹۹۰)

[۲] برگرفته از مقاله‌ی «کاسبان سانسور» نوشته‌ی علیرضا غلامی و حسن همایون. مجله‌ی تجربه. دی ۹۷

2 Discussions on
“پسربچه‌های مؤدب، کهنه‌سربازان بی‌اعصاب”
  • مثل دوبله های فیلم سینمایی ها میمونه که داستان کلا عوض میشه.یا باید زبان اصلی نگاه کنی یا کلا از زیبایی فیلم چیزی سر در نمیاری.در مورد فیلم من ترجیحم اینه که زبان اصلی نگاه کنم.ولی در مورد کتاب نمیدونم ؟؟؟

  • دقیقا
    وقتی فیلم دوبله میبینم ، علاوه بر خود فیلم باید به هزار مورد سانسور شده و نشده فکر کنم
    و موارد سانسور نشده با روان انسان بازی میکنه
    وقتی شخصیت فیلم میگه نامزدیم ، یعنی واقعا نامزدن ؟ دوست صمیمی؟دوست معمولی؟

Leave A Comment

Your email address will not be published.