روایت پنج صدای زنانه ساکن «جهان هتل»

۱۳۹۹/۰۶/۱۲

 
0

معرفی و نقد کتاب تهران| پنج صدای متفاوت ساکن جهان هتل رؤیایی و مسحورکننده‌ی الی اسمیت اسکاتلندی هستند که مکان آن هتلی شیک و گمنام در شهری بی‌نام در شمال انگلستان است. این رمان در سال ۲۰۰۱ نامزد جایزه ادبی بوکر و جایزه ادبی اورنج بوده و در همین سال جایزه کتاب شورای هنرهای اسکاتلند و در سال ۲۰۰۲ جایزه کتاب سال شورای هنرهای اسکاتلند و جایزه ادبی انکور را هم دریافت کرده است. جهان هتل که شامل شش بخش است و طنازانه بر اساس حالت‌های زمانی نامگذاری شده، به خرده احساسات، جمله‌های بریده شده از گفتگوها و جزئیات بی‌اهمیتی می‌پردازد که به آمیزه‌ی کلی روح داستان کمک می‌کنند.

می‌شود ادعا کرد جهان هتل، به معنی واقعی کلمه، یک رمان نیست بلکه مجموعه‌ای از داستان‌های درهم‌تنیده درباره‌ی زنان است که صرفا از زبان زنان و برای زنان گفته می‌شود. داستان پنج شخصیت دارد که متفاوت اما مرتبط به هم هستند: اولین شخصیت سارا است؛ روح یا شخصیت بدون جسم رمان که در پی جزئیات مرگ خودش است. سارا که در هم‌زیستی دوگانه‌ی روح و جسد نیمه فاسدش هنوز وجود دارد، در اطراف خانواده و هتل می‌چرخد و تقریباً بیهوده تلاش می‌کند جلب‌توجه کند. سارا خدمتکار نوزده ساله‌ی هتل است که به‌تازگی، در اثر یک تصادف مضحک و تراژیک در آسانسور ظرف و ظروف هتل، مرده است. روح سارا همچنان که کم‌کم این دنیا را ترک می‌کند، حواس انسانی و توانایی‌هایش را از هم دست می‌دهد. همچنان که به ابدیت می‌پیوندد، نه تنها رنگ‌هایی که می‌بیند و حافظه‌ی حواس فیزیکی‌اش، که استدلال کلامی‌اش هم شروع به تحلیل رفتن می‌کند. کم‌کم کلمه‌ها را فراموش می‌کند. هویتش به شکل مهارناپذیری متلاشی شده و حواسش از کار می‌افتد.

در صفحه‌های ابتدایی رمان، روح سارا آرزویش را برای زندگی و استفاده‌ی دوباره از حواسش، با شور و حرارت، به زبان می‌آورد: «بیش از هر چیز در دنیا سنگی در کفشم می خواهم». و چند صفحه بعد می‌گوید: «برای چشیدن از همه چیز می‌گذرم. تا فقط خاک را بچشم». روح سارا دریافت دگرگون شده‌اش از زندگی و حافظه رو به زوالش را به تصویر می کشد: «امروز حتی خورشید بی‌رنگ بود و آسمان{…} دلم برای بو تنگ می‌شود{…} دلم برای شنیدن ترانه ها یا آواهای رادیو تنگ می‌شود{…} دیدن پرنده‌ها. بال‌هایشان… تیله‌ای‌شان، همان چیزهای بینایی‌شان.» 

یکی از تکان‌دهنده‌ترین و به‌یادماندنی‌ترین بخش‌های رمان، صحنه‌ی روبه‌رو شدن روح سارا با جسم سابقش در «زیر زمین، در سرما، میان بوهای تند و خفیف خاک و چوب {…} تق تق. ووو . کی ی ی آنجاست؟ من. تو ووو – کی ی ی؟» است، وقتی سعی می کند با جسم متلاشی شده‌اش ارتباط برقرار کند. خواننده نه تنها با تصویر روشن جسمی «از هم پاشیده و گندیده» مواجه می‌شود، بلکه شاهد گفت‌وگویی درونی و واقعی میان دو «خویش»، میان روح و جسم، می‌شود: «خواهرت هفته‌ی پیش گل زعفران بالای سرت کاشته، می‌دانستی؟ گفت، کی؟ چی؟ گمشو بابا. ولم کن. ناسلامتی من مرده‌ام

روح، جسم را مجبور می‌کند درباره‌ی شرایط سقوطش همه‌چیز را بگوید، که طنزآمیز است: «اولین شبم، پسر پیشخدمت گفت طناب‌ها را به من نشان می‌دهد.{…} داشت بشقاب‌ها را توی بالابر غذا می‌گذاشت. {…} سر یک اسکناس پنجی باهات شرط می‌بندم که می‌توانم خودم را این تو{بالابر غذا} جا بدهم.» بعد از گفتن داستان، جسد دیگر نمی‌خواهد با روح ارتباط داشته باشد: «مگه قرار نیست به بهشتی یا جهنمی یا جایی بروی؟ {…} برو دیگهجسم دلش می‌خواهد کاملا از روح جدا و نابود شود و در کمال حیرت نمی‌خواهد دیگر وجود داشته داشته باشد. روح دلش می‌خواهد زندگی کند اما حواس متعلق به جسم را از دست می‌دهد. به خاطر این حقیقت، همزیستی جسم و روح ناممکن می‌شود و هرکدام دچار زوالی تدریجی شده و راهی «دنیای» خود می‌شوند.

شخصیت دوم، کلر، خواهر داغدیده‌ی سارا است که در پی جوابی برای دغدغه‌ی ذهنی‌اش است؛ این که آیا خواهرش خودکشی کرده یا نه؟ او به هتل یا محل مرگ سارا می‌رود و از سر ناامیدی و غم و اندوه، سعی می‌کند محل سابق بالابر ظروف هتل را پیدا کند. اما بعد از مرگ سارا، بالابر برداشته شده و حفره‌ی به‌جامانده با صفحه و پیچ و مهره پوشانده شده. کلر، در کمال درماندگی، برای باز کردن حفره، از شخصیت‌های دیگر رمان که دست بر قضا در هتل هستند، کمک می‌خواهد و وقتی به حفره‌ی خالی می‌رسد اشیاء را توی چاله پرت می‌کند تا بفهمد چه قدر طول کشیده تا خواهرش در چاله‌ی آسانسور سقوط کند؛ صحنه‌ای که دل آدم را مثل استخوان‌های سارا می‌شکند و به درد می‌آورد. قبل از این که کلر شهامت قدم گذاشتن به هتل را پیدا کند، به خیابان می‌آ‌‌ید و جلوی ساختمان هتل می‌نشیند. رهگذرها به خیال این که دختری فراری است، برایش پول می‌اندازند. صفحه‌های مربوط به کلر به سبک خاطره‌نگاری، بدون نقطه‌گذاری یا پاراگراف‌بندی نوشته شده. سبک خاطره‌نویسی این بخش به خواننده کمک می‌کند ذهن یکه‌خورده‌ی کلر را درک کند.

شخصیت سوم رمان، پنی است؛ روزنامه‌نگار مطالب تبلیغاتی که اتاقی در جهان هتل گرفته تا مطلبی تبلیغاتی درباره‌ی هتل بنویسد. پنی خود را وقف کار، سفر، بازدید از هتل‌ها و اظهارنظر درباره‌ی هتل‌ها و ارتباط‌های اجتماعی مفید برای شغلش کرده است. او زندگی شخصی، خانواده یا دوست صمیمی ندارد. از سر بی‌عاطفگی کانال مستهجن تلویزیون هتل را تماشا می‌کند و برای اینکه زندگی‌اش کم‌تر ملال‌آور باشد آن را با داستان‌های دروغین پر می‌کند. موقعیت سوراخ کردن دیوار به دست کلر، زمینه را برای رویارویی پنی و الس فراهم می‌کند. نویسنده به پنی اجازه نمی‌دهد به‌دردبخور باشد. او بی‌فایده و پوچ باقی می‌ماند و مشتاق است خلاء زندگی‌اش را به کمک داستان‌های آدم‌های دیگر پر کند. پنی از آدم‌ها به‌عنوان سرچشمه‌های زندگی استفاده می‌کند و انگل‌وار از احساسات دیگران تغذیه می‌کند، چون خودش بی‌احساس است.

چهارمین شخصیت،منشی افسرده‌ی هتل، لیزا است. لیزا در فصل «آینده‌ی مشروط» شاید معمایی‌ترین زن رمان باشد، چون همتایی برای شخصیت او وجود ندارد. در حالی‌که الس با پنی روبه‌رو می‌شود، کلر خودش را با خواهرش مقایسه می‌کند و روح سارا هر وقت و هرجا که دلش بخواهد ظاهر می‌شود، اما  لیزا در انزوا و تنهایی باقی می‌ماند. سرانجام، خودِ سابق لیزا همتای او می‌شود، چون زندگی‌اش به دو صورت ظاهر می‌شود؛ لیزایی که مسئول پذیرش هتل است، جایی که هجده ماه کار کرده بود و لیزایی ناخوش که تمام مدت در رختخواب به سر می‌برد. تفاوت این دو چهره مشخص است. بیماری او که خواننده هیچگاه از آن سردرنمی‌آورد، دقایق و ساعت‌ها، روزها و هفته‌ها را پاک کرده. لیزا زمان را با آمدورفت‌های مادرش، موقعی که او خواب است، حساب می‌کند. از از اول تا آخر رمان تلاش می‌کند پرسش‌نامه‌ای درباره‌ی وضعیت سلامتی‌اش را پر کند، اما به جایی نمی‌رسد. اسمیت، رخوت ذهنی پیوسته‌ی لیزا را با کاری مقایسه می‌کند که نیمه‌کاره متوقف شده و به پایان نمی‌رسد. بیماری او که یادآور بیماری نویسنده است،ادراک حسی و فعالیت فکری‌اش را محدود کرده (اسمیت هم یک سال درگیر بیماری سندرم خستگی مزمن بود که او را مجبور کرد شغلش به‌عنوان سخنران در دانشگاه استرثکلاید را رها کرده و پس از آن تمام توجه‌اش را به کار محبوبش، نوشتن، معطوف کند).

شخصیت پنجم، الس است که در پیاده روی جلوی هتل گدایی می‌کند و سعی می کند سرفه‌های گوش‌خراشش را مهار کند. الس با افکار و غرایز حیوانی‌اش در خیابان زندگی می‌کند. فقط گه گاه تکه‌هایی از بچگی و نوجوانی‌اش را افشا می‌کند و هرگز دلایل موقعیت کنونی‌اش را شرح نمی‌دهد. او صاحب «دنیایی غنی و متنوع از افکار درونی است؛ از اشعار متافیزیکی گرفته تا قوانین پناهگاه زمستانی»، اما به خاطر بیماری‌اش قادر به ارتباط برقرار کردن نیست. او موقع صحبت کردن سر و ته کلمه‌ها را می‌زند.، پنی، روزنامه‌نگار بی‌حوصله، برخلاف او، از زبانی غنی اما تقریبا بی‌معنی استفاده می‌کند. زمانی که کلر به یاد خواهرش مدتی روبه‌روی الس می‌نشست و به هتل خیره می‌شد و رهگذرها به خیال این که دختری خیابانی است، جلوی پایش پول می‌ریختند، الس تصور می‌کرد کلر به قلمرواش تجاوز کرده. جوانی و معصومیت کلر، الس را به یاد گذشته‌اش می اندازد. آشنایی او با بقیه شخصیت‌ها از جایی شروع می شود که منشی هتل از او دعوت می‌کند، به‌خاطر سرفه‌های گوش‌خراشش، شبی را مجانی در هتل بگذراند و الس قبول می کند، اما در هتل احساس آرامش نمی کند. او در هتل، به طور تصادفی به همراه کلر و پنی، درگیر باز کردن دیواره ی چاله ی آسانسور می‌شود و شب را با پنی روزنامه‌نگار، خیابان‌گردی می‌کند.

جهان هتل تا حد زیادی زیادی دیدگاه اجتماعی دارد. اسمیت شرایط ناعادلانه‌ی فقرا را از طریق الس، به‌عنوان قربانی، نشان می‌دهد. الس به یاد می‌آورد که چطور همسایه‌شان از او در چهارده سالگی سوءاستفاده می‌کرد. در خیابان به الس پیشنهاد تن‌فروشی هم می‌شود که به‌جز گدایی، منبع امرار معاشش می‌شود. کلمه‌هایی که الس برای گدایی استفاده می‌کند همیشه به صورت کوتاه شده یا جویده‌جویده و در پرانتز نوشته می‌شوند: (بد درا خدا؟ دست در نکنه). پرانتزها نشانه‌ی بی‌اهمیتی حرف‌ها، وقفه‌ی اجتناب‌ناپذیر جریال سیال افکار و خاطرات الس هستند. همچنین، تلاش سخت و دردناک الس برای صحبت کردن را نشان می‌دهند چون بیماری، قدرتی برای او باقی نگذاشته. الس احساس بی‌اهمیتی می‌کند و این احساس را با شیوه‌ی صحبت کردنش نشان می‌دهد؛ چون به ندرت دهان باز می‌کند، زبانش الکن و جویده‌جویده شده.

هیچ‌یک از شخصیت‌های زن رمان‌های اسمیت، مثل شخصیت‌های آثار رئالیستی، کامل نیستند. سارا ویلبی در جهان هتل متوجه می‌شود به لحاظ عاطفی و جنسی دلباخته‌ی دختر ساعت‌فروش شده، اما با تمام شدن زندگی‌اش در کف چاله‌ی آسانسور، هرگز به آرزویش نمی‌رسد. خواهرش کلر که مورد بی‌اعتنایی قرار گرفته، ناگهان تنها کسی می‌شود که می‌خواهد از مرگ سارا سردربیاورد و از تمام ابزارهای ممکن برای این هدف استفاده می‌کند. الس کمک‌های مددکاران اجتماعی برای تغییر زندگی‌اش را رد می‌کند و با ماندن در خیابان خود را با مواد مخدر و بیماری ریوی نامعلوم، به تدریج، می‌کشد؛ درحالی‌که یکسره به شعر و معلومات دائره‌المعارف و خاطراتش فکر می‌کند . پنی جاه‌طلب و تنها می‌کوشد به شخصیتش جنبه‌های مردانه بدهد، اما نتیجه این می‌شود که ذهنش خالی و سردرگم می‌ماند. او بین کشش طبیعی‌اش به همدلی با زن‌های دیگر و عملگرایی و بی‌احساسی مردانه سردرگم است. لیزا را به دو صورت می‌شود توصیف کرد: بیماری که قادر به انجام هیچ کاری نیست و آدمی سرزنده و غافلگیرکننده که مسئول پذیرش هتل است. از یک جهت می‌شود اینطور برداشت کرد از آنجا که لیزا تصمیم گرفت، از سر همدردی، در هتل از الس پذیرایی کند، بعدها با از کار افتادن و بیمار شدن، تقاص پس می‌دهد، گوئی انسانیت به خرج دادن به این دنیای مردانه تعلق ندارد.

در حالی که  مبنای بیشتر آثار ادبی، اختلاف جهان مردانه و زنانه است، وجه تفاوت این اثر با سایر آثار، در حاشیه بودن شخصیت‌های مرد است. اسمیت قادر است اعماق ناشناخته‌ی ذهن زنان را نشان داده و با آن کار کند.

* این مطلب ترجمه‌ی بخشی از تز کارشناسی «پاولا ناوراتیلووا» دانشجوی دانشگاه ماساریک در برنوی جمهوری چک است با موضوع بررسی مشخصه‌های پست‌مدرنیستی در دو رمان تصادفی و جهان هتلِ الی اسمیت.

Leave A Comment

Your email address will not be published.