سکوت؛ میراث ترومای کودکی

۱۳۹۹/۰۷/۱۴

 
0

سکوت؛ میراث ترومای کودکی
نوشته‌ی جونو دیاز/ ترجمه‌ی معین فرخی

معرفی و نقد کتاب تهران| هفته‌ی پیش بود که برگشتم اَمهِرست. خیلی وقت بود نرفته بودم، از همان وقتی که هم‌دیگر را دیدیم. امیدوار بودم که دوباره پیدایت شود؛ حتی دنبالت هم گشتم، ولی نبودی. یادم می‌آید در همان چند دقیقه‌ای که حرف زدیم شده بودی وکیل‌مدافع نیویورک. برای همین هم بود که فکر کردم برگشته‌ای یا شاید هم سرت شلوغ بوده یا شاید هم نمی‌دانستی من هم برگشته‌ام. از تو خاطره‌ی دوری دارم، در صف امضایی، با هیچ‌کس حرف نمی‌زنی، مضطربی. فکر کردم لابد ازم می‌خواهی نوشته‌ات را بخوانم یا کمکت کنم مدیر برنامه پیدا کنی، اما به جایش ازم درباره‌ی ته‌مایه‌ی آزار جنسی در کتاب‌هایم پرسیدی. به آرامی پرسیدی که آیا سر خودم هم آمده.

ناغافل گیرم انداختی.

کاش همان موقع حقیقت را بهت گفته بودم، اما آن روزها آن‌قدر ترس‌خورده بودم که حرفی نمی‌زدم. بیش از حد ترس‌خورده، بیش از حد متعهد به نقابم. چرندیاتی سرهم کردم و قسر در رفتم. و همین. کتاب‌هایت را امضا کردم. فکر کردی می‌خواهم چیزی بگویم، و وقتی نگفتم ناامیدی به چهره‌ات دوید. ولی بیشتر از آن انگار تنها شده بودی. می‌توانستم یک چیزی بهت بگویم اما به جایش به نفر بعدیِ صف رو کردم و لبخند زدم. از گوشه‌ی چشمم ردت را گرفتم که کوله‌ات را برداشتی، به آرامی کتاب‌هایت را کناری گذاشتی، و رفتی. بعد از مراسم امضا نمی‌توانستم خودم را از شر امهرست، از شر تو، و از شر سؤالت خلاص کنم. داشتم در همان جاده‌ای می‌دویدم که همیشه دویده‌ام. انگار خودِ مرگ دنبالم گذاشته بود. دو روزِ بعدش اعصابم خرد بود؛ حس می‌کردم خودم را لو داده‌ام. اما بعد فراموشی، همان واکنش همیشگی، جایش را گرفت. همه چیز را بُردم به اعماق. همه‌اش را دفن کردم. مثل همیشه.

ولی هیچ‌وقت واقعاً فراموش نکردم. نه دیدارمان را، نه سرخوردگی تو را. یادم نرفت که تالار را با شانه‌های قوزکرده ترک کردی.

می‌دانم که چند سال دیر شده، ولی متأسفم که جوابت را ندادم. متأسفم که حقیقت را بهت نگفتم. برای تو متأسفم، برای خودم متأسفم. دارم فکر می‌کنم هر دویمان به این حقیقت نیاز داشتیم. ممکن بود من را (و شاید تو را) از خیلی چیزها نجات دهد. ولی ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم ــ ترسی به وسعت قاره‌ها و اقیانوس بین‌شان ــ و حالا می‌خواهم هر جور هست حرف بزنم، چون، همان‌طور که آدری لُرد به ما یاد داد، سکوت از من محافظت نخواهد کرد.[۱]

ایکس‌ــــ؛

بله، سرم آمده.

هشت سالم بود که بهم تجاوز شد. بزرگسال بود، کاملاً به او اعتماد داشتم.

کارش را که کرد، بهم گفت که یا فردا هم برمی‌گردم یا به بد دردسری می‌افتم.

و چون وحشت‌زده و گیج بودم، فردایش هم برگشتم و دوباره بهم تجاوز شد.

هیچ‌وقت به هیچ‌کس چیزی نگفتم، اما امروز دارم به تو می‌گویم.

و هر کس دیگری که بخواهد گوش کند.

چه ویولاسیونی[۲]. تمام صفحاتِ جهان هم نمی‌توانند توضیح دهند که چه سرم آورد. تمام این سیاره هم که جوهردان شود باز کافی نیست. آن کثافت سیاره‌ی من را دو نیم کرد، من را کامل از مدار بیرون انداخت و فرستاد به جاهای بی‌نوری از فضا که زندگی در آن ممکن نیست. حقیقتاً می‌توانم بگویم که کِی کَسی می دسترویو[۳]. نه فقط تجاوزها، که تمام عوارضش: خشم، تلخی، خودمقصرپنداری، اسکو[۴]، نیازِ مذبوحانه به پنهان‌کردنش، به سکوت. کل کودکی‌ام را به فنا داد. کل بزرگسالی‌ام را به فنا داد. کل زندگی‌ام را به فنا داد. بیشتر از دومینیکنی بودنم، بیشتر از مهاجر بودنم، حتی بیشتر از نسبِ آفریقایی‌ام، آن تجاوز بود که من را تعریف می‌کرد. بیشتر از آن‌که برای زندگی‌کردن انرژی صرف کنم، برای فرار از آن انرژی صرف کردم. نمی‌فهمیدم چرا نجنگیدم، چرا حتی موقع تجاوز راست کردم، چه کرده بودم که لیاقتم این شده بود. و همیشه ترسیده بودم ــ می‌ترسیدم تجاوز «نابود»م کند؛ می‌ترسیدم «لو بروم»؛ ترس ترس ترس. این حرف‌ها به کنار، به مردهای دومینیکنی «واقعی» که هرگز تجاوز نمی‌شود. و من اگر مرد دومینیکنی «واقعی» نبودم، دیگر هیچ‌چیزی نبودم. تجاوز من را از مردانگی جدا کرد، از عشق جدا کرد، از همه چیز جدا کرد.

کودکِ قبل از آن ــ سخت به یادش می‌آورم. تروما مسافر زمان است، اوروبورسی[۵] است که برمی‌گردد و همه‌ی چیزهای پیش از خودش را می‌بلعد. فقط تکه‌هایی به جا می‌ماند. یادم می‌آید عاشقِ رمزها بودم و دایره‌المعارفِ براون و لازانیای پورتوریکویی و پیاده‌روی طولانی برای این‌که بفهمم آن سوی محله‌مان در نیوجرسی چه خبر است. شب‌ها خواب‌هایی واضح می‌دیدم، بیشتر درباره‌ی «جنگ ستارگان»، و زندگی‌ام در جمهوری دومینیکن، در آسوآ، تاتویینِ[۶] خودم. تازه داشتم خودِ انگلیسی‌حرف‌بزنم را می‌شناختم، داشتم باهاش دوست می‌شدم ــ بعد دیگر غیبش زد.

دیگر از رؤیای فضاپیما خبری نبود، از آسوآ خبری نبود، از من خبری نبود. فقط این حسِ کَنه‌ی غلط‌بودن و یادآوریِ تحمل‌ناپذیرِ دخولِ وحشیانه به من.

آن موقع یازده سالم بود. هم افسرده بودم و هم خشم مهارناپذیری داشتم. سیزده‌ساله که شدم، دیگر نمی‌توانستم در آینه به خودم نگاه کنم ــ و چندباری که اتفاقی چشمم به خودم خورد، جوری در خودم جمع شدم که انگار عروس دریایی نیشم زده. (چه می‌دیدم؟ خود جنایت، خوارشدنِ مهیبم. و اگر کسی طولانی‌مدت بهم نگاه می‌کرد یا پا به فرار می‌گذاشتم یا دعوا راه می‌انداختم.)

در چهارده سالگی کارم به جایی رسیده بود که یکی از تفنگ‌های پدرم را روی شقیقه‌ام گرفتم (خودش چند سالی بود که مُرده بود، ولی مهربانانه چندتا از اسلحه‌هایش را به جا گذاشته بود.) در خانه مشکل داشتم. در مدرسه مشکل داشتم. باورت نمی‌شود چقدر خُلقم بالا و پایین می‌شد. و چون به هیچ‌کس نگفته بودم چه سرم آمده، خانواده‌ام فکر می‌کردند خودم همین‌جوری‌ام ــ اون مالدیتو لوکو[۷]. بچه‌های دیگر داشتند در دخترها و اولین عشق‌شان کنکاش می‌کردند و من با خاطراتِ مزاحم تجاوزم سروکله می‌زدم، خاطراتی آن‌قدر دردناک که از دست‌شان سرم را به دیوار می‌کوبیدم.

البته که هیچ‌وقت از هیچ‌کس کمک نگرفتم، پیش روان‌کاو نرفتم. گفتم که، برای هیچ‌کس تعریفش نکردم. در خانواده‌ای به بزرگیِ خانواده‌ی من ــ پنج بچه بودیم ــ خیلی راحت گم‌وگور می‌شوی، حتی اگر درد بکشی. یادم می‌آید بعد از یکی از دوره‌های افسردگی‌ام مادرم بهم گفت باید دعا بخوانم. حتی حوصله‌ام نیامد بخندم.

 آن زمان‌هایی که هنوز کامل طرد نشده بودم هر چیزی دستم می‌رسید می‌خواندم، چند روزه بازی «اژدهایان و سیاه‌چاله‌ها» را تمام کردم. سعی می‌کردم فراموش کنم، ولی آدم هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند. شب‌ها از همه بدتر بودند ــ وقتی سروکله‌ی خواب‌ها پیدا می‌شد. خواب‌هایی که در آن برادرهایم، پدرم، معلم‌هایم، غریبه‌ها، بچه‌هایی که می‌خواستم باهاشان دوست شوم، همه بهم تجاوز می‌کردند. خواب‌ها اغلب آن‌قدر آشفته‌ام می‌کردند که زبانم را گاز می‌گرفتم، و صبح روز بعد در روشویی خون تف می‌کردم.

بعد یک‌هو دیدم دارم در همه چیز گند می‌زنم. امتحان‌های کلاسی، میان‌ترم‌ها، و بعد همه‌ی کلاس‌ها. اول از برنامه‌ی دانش‌آموزان مستعد دبیرستانم پرت شدم بیرون، بعد هم از کلاس‌های ویژه. توی کلاس که می‌نشستم یا چرت می‌زدم یا کتاب‌های استیون کینگ می‌خواندم. آخرش هم دیگر کلاً سر کلاس نرفتم. دوستان مدرسه‌ام دور شدند، دوستان خانه‌ام هم کلاً سر درنمی‌آوردند چه مرگم شده.

سال آخر دبیرستان که همه داشتند پذیرش‌های کالج‌شان را می‌گرفتند، من راهم را کج کردم: می‌خواستم خودم را بکشم. سر این بود که وسطِ افسردگی عمیقم یک‌هو دیوانه‌ی آن داف خفنی شدم که از دوران مدرسه می‌شناختم. چند هفته‌ای غم رویم سنگینی نمی‌کرد، متقاعد شده بودم که اگر این دختره با من بیاید بیرون، اگر با من بخوابد، کلِ بدبختی‌هایی که از سر گذرانده بودم دود می‌شوند می‌روند هوا. خاطرات بد می‌روند. مثل چی «اکس‌کالیبور» را روی تکرار می‌دیدم، سر همین فکر و ذکرم شده بود احیای معجزه‌وار. دست آخر هم که جرأتم را جمع کردم و بهش گفتم با هم برویم بیرون و او گفت نه، حس کردم بالأخره جهان درهایش را به روی من بسته.

روز بعد همه‌ی داروهای به‌جامانده از سرطان برادرم را انداختم بالا، سر جمع سه قوطی.

هیچی به هیچی.

می‌دانی چرا فردایش دوباره تلاش نکردم؟

چون یکی‌یک‌دانه پذیرشِ کالجم سر رسید. خیال می‌کردم هیچ‌جا ندارم بروم، با جا یادم رفته بود که هنوز درس و مشقی برایم مانده که سراغم را بگیرد. اما وقتی داشتم نامه را می‌خواندم حس کردم دوباره جهان لای دروازه‌اش را برایم باز کردم، همان یک ذره هم یک ذره بود.

به هیچ کس نگفتم می‌خواستم خودم را بکشم. این هم یک چیز دیگر که دفن کردم.

اغلب به دیگران می‌گویم کالج من را نجات داد. که تا حدی هم درست است.

راتگرز، که با اتوبوس یک ساعت تا آن‌جا راه بود، آن‌قدر از زندگی قبلی‌ام دور بود و آن‌قدر از امکان‌های تازه سرشار بود که بعد از مدت‌ها برای اولین بار حس کردم یک چیزی به امنیت راه می‌برد، یک چیزی به امید نزدیک است. و، نمی‌دانم، چه محضِ خاطر دوربودنش، چه محض نفرتِ بی‌انتها از خودم یا شهوتِ زندگی که بعد از خودکشی مذبوحانه سروکله‌اش پیدا می‌شود، در آن سال اول یک دور از نو خودم را بازسازی کردم. سال اول کالج که بودم، بعید بود کسی از هم‌کلاسی‌های دبیرستانم من را به جا بیاورد. دونده شده بودم، وزنه‌بردار، فعالِ اجتماعی، دوست‌دختر داشتم، «محبوب» بودم. نه تنها تجاوز، بلکه پسربچه‌ای را هم که بهش تجاوز شده بود در راتگرز دفن کردم ــ و به این هم بسنده نکردم: خانواده‌ام، دردهایم، افسردگی و اقدامم به خودکشی را هم انداختم توی قوطی. هر چیزی را که تا قبل از راتگرز بودم پشتِ نقاب نفوذناپذیر معمولی‌بودن حبس کردم.

و بگذار این را هم بهت بگویم، آن نقاب را که می‌زدم دیگر هیچ نیرویی در جهان نمی‌توانست از روی صورتم پاره‌اش کند.

نقاب قدرتمند بود.

اما از هر فرویدشناسی بپرسی بهت می‌گوید که تروما از هر نقابی قدرتمندتر است؛ نه می‌توانی دفنش کنی نه می‌توانی بکُشی‌اش. از گور برخاسته‌ای است که از حرکت نمی‌ایستد، روحی است که همیشه دنبالت می‌آید. کابوس‌ها، مزاحم‌ها، مخفی‌شدن‌ها، شک‌ها، اعتراف، سرزنش خود، خیالِ خودکشی ــ هیچ‌کدام این‌ها بعد از آن‌که محله‌ام، خانواده‌ام و چهره‌ام را دفن کردم دست از سرم برنداشتند. کابوس‌ها، مزاحم‌ها، مخفی‌شدن‌ها، شک‌ها، اعتراف، سرزنش خود، خیالِ خودکشی ــ همه تعقیبم می‌کردند. در تمام دوران کالج. در تمام دوران دانشگاه. در تمام زندگی حرفه‌ای‌ام. در تمام روابط نزدیکم. (به نوشتنم هم نشت کردند، اما باورت نمی‌شود که چقدر راحت می‌شود در بازنویسی حقیقت را دور ریخت).

تا هر کجا که فرار می‌کردم یا به هر چه که می‌رسیدم یا با هر کس که بودم ـــ تعقیبم می‌کردند.

یادت می‌آید در همان صحبت‌مان در امهرست از صمیمیت حرف زدم؟ فکر می‌کنم گفتم صمیمیت تنها خانه‌ی امن ماست. از قضا بیست‌وچهارساعته دارم درباره‌ی صمیمیت حرف می‌زنم و می‌نویسم؛ چیزی است که همیشه آرزویش را داشته‌ام و هیچ‌وقت بختِ رسیدن به آن را نداشته‌ام. به هر حال، وقتی اصلاً زیر بار این نمی‌روی که خودت را نشان بدهی، وقتی خودت را پشت نقاب محبوس کرده‌ای، سخت می‌توانی به عشق برسی.

اولین باری که دوست‌دختردار شدم یادم هست، توی کالج بود. فکر کردم دیگر ردیف شده؛ نجات پیدا کرده‌ام. حالا هر چیزی که بوده‌ام به‌طور رسمی پاک می‌شود، همه‌ی خواب‌های وحشتناکم ناپدید می‌شوند. ولی جهان این‌گونه پیش نمی‌رود. رابطه‌ی من و دختر خیلی جدی شد و همیشه توی تخت‌های باریک خوابگاه‌های کالج بودیم ــ اما می‌دانی چی شد؟ هیچ‌وقت اتفاق نیفتاد. حتی یک بار. هر بار که تا دمش می‌رفتیم مزاحم‌ها می‌آمدند سر وقتم؛ خاطرات دل‌پیچه‌آور خشونتی که دیده بودم. معلوم است که بهش نگفتم. فقط گفتم می‌خواهم کمی دیگر صبر کنم. بهانه‌هایم را باور نکرد، ازم پرسید چی شده، ولی هیچ‌وقت هیچی نگفتم. «سکوت» را نشکستم. یک سال بعد، به هم زدیم.

فکر کردم شاید با یک دختر دیگر ساده‌تر باشد، ولی نبود. تلاش کردم و تلاش کردم و تلاش کردم. سال آخر بودم که بکارتم را از دست دادم. اولین بار توی کلاس نوشتن خلاق دیدمش. یک زمانی هیپی و شاه‌دافی بود برای خودش، قشنگ می‌نوشت و روی کله‌اش خالکوبی داشت و اولین باری که با هم رفتیم توی تخت اصلاً ازم نپرسید که بار اولم است یا نه؛ بی‌حرفِ پیش لباسش را درآورد و اتفاق افتاد. در اقصی نقاط بدنم عروسی بود.

اما باید می‌فهمیدم که به این راحتی‌ها هم نیست. من و ج‌ـــ دو سالی با هم بودیم، ولی من همیشه داشتم نقش بازی می‌کردم، همیشه داشتم مخفی می‌شدم. نقاب محکم بود.

مطمئنم حس کرده بود که من همه‌جوره به زندگی‌ام گند خورده، اما لابد ربطش داده بود به خل‌وضعیِ عمومی گِتو‌نشین‌ها. مثلِ چی عاشقم بود. من را می‌برد خانه پیش خانواده‌اش، و آن‌ها هم عاشق من بودند. این اولین خانواده‌ی سالمی بود که من بهش برخوردم. لابد خیال می‌کنی چه اتفاق خوبی.

خیر. هر چی بیشتر با هم بودیم، هر چی بیشتر خانواده‌اش من را دوست داشتند، تحملش سخت‌تر می‌شد. یکی مثل من کمی که زیاد نزدیک شود یک‌هو فلنگ را می‌بندد. دوره‌های افسردگی طولانی داشتم، بیشتر از همیشه مشروب می‌خوردم، به‌خصوص در تعطیلات که همه توی اوج خوشی بودند. یک روز، همین‌طوری بی‌خود و بی‌جهت، مچ خودم را گرفتم که دارم می‌گویم ما باید به هم بزنیم. هیچ دعوا و مرافعه‌ای هم در کار نبود. فقط طاقتم طاق شده بود. یادم است که شب قبلش زارزار گریه می‌کردم (آن روزها اصلاً گریه نمی‌کردم). نمی‌خواستم باهاش به هم بزنم. نمی‌خواستم. ولی نمی‌توانستم تحمل کنم که یکی عاشقم باشد. که دیده شوم.

پرسید چرا؟

و واقعاً هیچ جوابی نداشتم.

بعد ک‌ـــ پیش آمد که کلی فعالیت جمعی در دومینیکن کرده بود، بعد ب‌ـــ که در کلیسای ادونیستی در جزیره‌ی سن‌توماس کار می‌کرد. هیچ‌کدام این رابطه‌ها به جایی نرسید. اما من ادامه دادم.

و مدتی همین‌طور پیش رفت، از کالج تا ارشد تا بروکلین. دخترهایی می‌دیدم که باهوشی‌شان ترسناک بود، باهاشان می‌پلکیدم که درمانم کنند، و ترس ازم بالا می‌خزید، ترسِ کشف‌شدن، و وقتی حس می‌کردم نقاب دارد ترک برمی‌دارد انگار زنگ خطری بود برای فرار، برای مخفی‌شدن، ترس آن‌قدر زیاد می‌شد که می‌رسیدیم به آن نقطه که یا رابطه یا هیچی ــ یا نوویا[۸] را فراری می‌دادم یا خودم فرار می‌کردم. با این و آن می‌خوابیدم. مخدرِ رابطه‌ی معمولی کفافم را نمی‌داد. باید یک چیز قوی‌تر به بدن می‌زدم که بتوانم زخم درونی‌ام را همان‌جا خفته نگه دارم تا من را نبلعد. کاکاسیاهی که نمی‌توانست با کسی بخوابد شده بود کاکاسیاهی که با هر ننه‌قمری می‌خوابید.

خودم را قایم می‌کردم، مشروب می‌خوردم، باشگاه می‌رفتم؛ با زن‌های دیگر می‌پریدم. انگار مدام خانه‌ می‌ساختم و به محض آن‌که علم می‌شد ولش می‌کردم. روان‌شناسی کلاسیکِ تروما: نزدیک شو و عقب بکش، نزدیک شو و عقب بکش. و این وسط هم بقیه را اذیت کن. افسردگی‌هایم چندین ماه به من مسلط می‌شدند و در آن تاریکی میل به خودکشی، رنگ‌پریده و مرگ‌بار، به‌سرعت ریشه می‌دواند. دوستانی داشتم که تفنگ داشتند؛ ازشان می‌خواستم که هیچ‌وقت به هیچ دلیلی به من نشانش ندهند. گاهی گوش می‌کردند، گاهی هم نه.

و با این همه، کماکان یک‌جوری از پس نوشتن برمی‌آمدم ــ از مردی دومینکنی می‌نوشتم که، بر عکس من، فقط کمی آزار جنسی دیده بود. یکی که توی هیچ رابطه‌ای نمی‌ماند چون سروگوشش می‌جنبید. خلاصه، داستان‌هایی می‌نوشتم که پوششی برای من باشند. ولی از آن‌جا که جامعه ما برادران آفریقایی-لاتین را همین‌جوری هم تهدید جنسی می‌دید، آدم‌های کمی سطرهای سفید لابه‌لای داستان‌هایم را خواندند ــ این‌که برادران آفریقایی-لاتین اتفاقاً بیشتر موردِ تهدید جنسی قرار می‌گیرند.

کمی قبل از آن‌که دانشگاه را تمام کنم و بروم بروکلین اولین داستانم را چاپ کردم، درباره‌ی پسربچه‌ی دومینیکنی‌ای بود که می‌رود یک پسربچه‌ی دیگری را ببیند که صورتش خورده شده، و توی راه بهش تعرض می‌شود. (جدی.)  و یکی از آن بازی‌های روزگار سرنوشتم را عوض کرد: لاتاری ادبی بُردم. از همان داستان مدیر برنامه گیرم آمد، قرارداد کتاب گیرم آمد، به نیویورکر راه پیدا کردم، اولین کتابم، «غریق»، را چاپ کردم که هیچ فروش نرفت ولی اسم من را به رسانه‌ها کشاند، خیلی بیشتر از آن‌چه هر نویسنده‌ی جوانی باید توجه بگیرد. هر کس دیگری بود سوار آن اسب بخت خوش تا خورشیدِ دم غروب می‌راند، اما برای من اوضاع این‌جور پیش نرفت. معلوم بود که من هم در سطحی از خودم دلم می‌خواست شناخته شوم، جان می‌دادم برای این‌که یک چهره‌ی واقعی نصیبم شود، اما وقتی به آن لحظه رسیدم جا زدم؛ سفت چسبیدم به نقابم. بعد از «غریق» دیگر می‌توانستم در نیویورک بمانم، ولی به جایش دمم را گذاشتم روی کولم و رفتم سیراکیوز، جایی که همیشه‌ی خدا برف می‌بارید و انزوا آدم را می‌بلعید. نوشتن را هم با جا گذاشتم کنار.

کل کارنامه‌ی ادبیِ یکی در آن سال‌هایی که نمی‌نوشتم جا می‌شود. در همین اثنا، با س‌ـــ آشنا شدم. اگر جنبش «سیاه‌ها زیبایند» سخنگو می‌داشت، او خودِ جنس بود؛ س‌ـــ، که حاضر بود هزار سال زندگی خانوادگی را دور بریزد تا اوضاع درست شود. مهم نبود؛ نمی‌توانستیم با هم بخوابیم. مزاحم‌ها همیشه وقتی سروکله‌شان پیدا می‌شود که بیشتر از همیشه دردت بیاید. و تا سعی‌ام را نمی‌کردم نمی‌فهمیدم با کی می‌توانم بخوابم و با کی نه. س‌ـــ یکی دیگر را پیدا کرد، تهش هم با همان ازدواج کرد. من رفتم سراغ زن‌های دیگر. سال‌ها گذشت. هیچ‌وقت نقابم را برنداشتم؛ هیچ‌وقت کمک نگرفتم.

و تا مدتی مدار تاب آورد.[۹] تا مدتی.

هیچ‌کس نمی‌تواند تا ابد پنهان شود. بالأخره هر چیزی که جلوی حقیقت را گرفته از کار می‌افتد. مفرهایت ته می‌کشد، درهای خروجت ته می‌کشد، پیاده‌های شطرنجت ته می‌کشد، بختت ته می‌کشد. بالأخره گذشته پیدایت می‌کند.

اتفاقی که افتاد این بود که با یکی جدید آشنا شدم: ی‌ـــ. در رمانی که یازده سال بعد از «غریق» چاپ کردم، به راوی‌ام، یونیور، معشوق بی‌نظیری به اسم لولا بخشیدم، چون خودم هم در زندگی واقعی معشوق بی‌نظیری به اسم ی‌ــــ داشتم. ماتادورِ میدانِ رؤیاهای من بود. دختری بود از دانشگاه ایالتی که در واشینگتن‌هایتز بزرگ شده بود و ماتحت خودش را با کار پاره می‌کرد، هیچ‌وقت از هیچ نبردی فرار نمی‌کرد، و اوچون[۱۰] جلویش جا می‌زد.

مثل چی به هم چفت شدیم. انگاری اجدادمان هم هوایمان را داشتند. من آن نردِ دومینیکنی بودم که او همیشه رؤیایش را می‌بافت. واقعاً این را به زبان آورد. کف دستش را که بو نکرده بود. من به خانواده‌اش راه پیدا کرده بودم، و او به خانواده‌ی من. و مادرش ــ دیوس میو[۱۱]، سنیورا چقدر دوستم داشت. جای پسری بودم که هیچ‌وقت نداشته. و قبل این‌که ندای «فرار کن» از دهان کسی دربیاید، یک رومنس دیگر برای خودم دست‌وپا کردم، ولی این یکی پیچیده‌تر از هر چیزی بود که تا آن موقع رشته بودم. با هم خانه‌ای در هارلم گرفتیم. در توکیو نامزد کردیم. از بچه‌دار شدن حرف زدیم. حتی دوباره نوشتن سراغم آمد. کاکاسیاه‌هایی که تا آن وقت ندیده بودم به رابطه‌ی ما افتخار می‌کردند و توی رویمان هم می‌گفتند. دو دومینیکنی «موفق» از محله‌های حاشیه‌ای که عاشق هم بودند؟ این از سیگواپا[۱۲] هم کمیاب‌تر و قیمتی‌تر است.

البته که علائم مشکلات دیده می‌شد. من کمِ کم شش ماه سال را افسرده و/یا چت یا مست بودم. می‌توانستیم با هم بخوابیم ولی نه آن‌قدر ــ هر از چند سروکله‌ی مزاحم‌ها پیدا می‌شد. نفر سومِ نکبتِ آلت‌خفه‌کن.

مهم نبود با هم می‌خوابیم یا نه، «عشقم» به او از هر کس دیگری تا آن موقع بیشتر بود. حتی، در لحظه‌ای که سپرم را انداخته بودم، به او گفتم که در گذشته‌ام اتفاقی برایم افتاده.

یک اتفاق بد.

و خب چون عشقم به او از هر کس دیگری بیشتر بود، و چون گذشته‌ام را برایش افشا کرده بودم، بیشتر از هر کس دیگری به او خیانت کردم.

کومو ان مالدیتو پرو[۱۳] بهش خیانت می‌کردم.

کرورکرور مردانی را می‌شناختم که زندگی دوگانه داشتند. گندش بزنند، پدرم هم، در کمال تأسف ابدی خانواده‌ام، همین‌جوری بود. و حالا من داشتم تن به سرنوشت موروثی‌مان می‌دادم. زندگی دوگانه‌ام جوری بود که انگار توی یک کتاب کمیک زندگی می‌کردم.

ی‌ـــ هر چقدر که من توانستم بهش نشان بدهم، منِ واقعی را شناخت. با افسردگی و خشمِ ننوشتن و معدود لحظات لودگی و شفافیتِ من زندگی می‌کرد. بقیه‌ی زن‌ها اغلب فقط نقابم را دیده بودند، بعد من بی‌هیچ‌توضیحی ول‌شان کرده بودم.

نقاب قدرتمند بود.

ولی هیچ نقابی آن‌قدر هم قدرتمند نیست. دوست‌دختر هیچ‌کس آن‌قدر بی‌نقص نیست. عشقِ هیچ‌کسی آن‌قدر احمقانه نیست. یک روز ی‌ــ از جوابم به این سؤال که کجا بوده‌ام خوشش نیامد. مطمئن بودم که چند وقت است یک چیزهایی بو برده ــ به‌خصوص وقتی یک زنی آمد در جلسه‌ی کتابخوانیِ من و تا من گفتم سلام زد زیر گریه. ی‌ـــ تصمیم گرفت ای‌میل‌هایم را بجورد و از آن‌جا که من رمز عبور و پاک‌کردنِ ای‌میل‌‌های قدیمی حالی‌ام نمی‌شود پنج دقیقه نشد که جست‌وجوهایش به نتیجه رسید.

دل یکی که بشکند، جهانی نابود می‌شود. دل او که شکست، شد. جهان من و او نابود شد.

لابد اگر هر زن دیگری بود یک گلوله توی سرم خالی می‌کرد، اما ی‌ـــ فقط برداشت همه‌ی ای‌میل‌های من و بقیه‌ی دخترها را پرینت گرفت، همه‌ی لاس‌ولوس‌‌های مزخرفم را، همه‌ی عکس‌ها، مدارکی که از همه‌ی تحرکات خائنانه‌ام داشت، و وقتی از سفر برگشتم خانه تقدیمم کرد.

وقتی دوزاری‌ام افتاد چی داده دستم از حال رفتم.

که وقتی جهان تمام می‌شود همین اتفاق می‌افتد.

چند ماه بعد جایزه‌ی پولیتزر بردم، به خاطر رمانی درباره‌ی یک یاروی دومینیکنی که زن دومینیکنی رؤیاهایش را از دست می‌دهد چون نتوانسته جلوی خودش را بگیرد و بهش خیانت نکند. وقتی فهمیدم جایزه به من رسیده، اولین فکرم این نبود که «دمم گرم»، این بود که «حالا شاید پیشم بمونه.»

نماند. چند ماه بعد ی‌ـــ افکارش را جمع‌وجور کرد و من را کاملاً از زندگی‌اش پرت کرد بیرون. خانه، حلقه، خانواده‌اش، دوستانمان را حفظ کرد. من رفتم بوستون. دیگر هیچ‌وقت هم‌دیگر را ندیدیم.

بچه که بودم یک جایی شنیدم دایناسورها آن‌قدر بزرگ‌اند که وقتی ضربه‌ی کشنده‌ای هم به‌شان بخورد کمی طول می‌کشد تا سیستم عصبی‌شان بفهمد چه شده. من هم همین بودم. بعد از این‌که ی‌ـــ را از دست دادم رفتم کمبریج تمام‌وقت کار کنم و یکی دو سالی داشتم سعی می‌کردم به روال زندگی‌ام برگردم. مدت کوتاهی هم حس کردم قرار است حالم خوب شود. نقاب تکه‌پاره شده بود، اما من همان تکه‌ها را روی صورتم می‌گذاشتم، انگار نه انگار چیزی شده. اگر این‌قدر تراژیک نبود، حتماً کمدی می‌شد. سعی کردم حفره‌هایی که توی قلبم کَنده بودم با خوابیدن با این و آن پر کنم، ولی نشد. نمی‌توانست جلوی تلاش‌هایم را بگیرد.

هفته‌ها را از دست دادم، ماه‌ها را از دست دادم، سال‌ها را از دست دادم (دو سال). بعد یک روز بیدار شدم و دیدم نمی‌توانم از تخت جنب بخورم. مجمع‌الجزایر اندوه، دریای شرابی‌رنگ درد رویم سنگینی می‌کرد. توی یک تشنجِ مستی می‌خواستم از خانه‌ی پشت بامی دوستم در دومینیکن بپرم پایین. قبل از آن‌که بتوانم خودم را برسانم به چهارپایه من را گرفت و تا وقتی لرزشم بند نیامد رهایم نکرد.

در عالَم درمان‌ها می‌گویند باید به زمین سفت بخوری تا بالأخره کمک بگیری. همیشه هم این‌جوری نیست، اما در مورد من که مطمئنم همین شد. باید همه چیز را از دست می‌دادم. و باز از دست می‌دادم. تا بالأخره دستم را دراز کنم.

من خوش‌شانس بودم. دوروبرم دوستانی داشتم که پا پیش بگذارند. بیمه‌ی دانشگاهم هم خوب بود. جلوی درِ مطب روان‌کاوِ خوبی سبز شدم. زنی که قبلاً هم با آدم‌هایی مثل من برخورد کرده بود و خودش را وقفِ درمان من کرد. سال‌ها طول کشید ــ سال‌های سختِ همراه با عرق‌ریزان ــ  اما هر چیزی از من مانده بود را جمع‌وجور کرد. بعید می‌دانم در عمرش کسی به بی‌رغبتی من به درمان دیده باشد. برای هر گامی که باید برمی‌داشتیم می‌جنگیدم. ولی ادامه‌ دادم و او هم هیچ‌وقت بی‌خیال نشد. بعد از تقلاهای طولانی و چندین بار عقب‌نشینی، روان‌کاوم آرام آرام من را به جایی رساند که نقابم را کنار بزنم. نه تا ابد، بلکه آن‌قدری که بتوانم نفس بکشم، بتوانم زندگی کنم. و وقتی بالأخره به همان‌جایی برگشتم که آسیب‌پذیر بودم، کنارم ایستاد، دستم را گرفت، و هرگز رها نکرد.

همیشه خیال می‌کردم که اگر بهش برگردم، به آن جزیره‌ که کشتی‌ام تویش به گِل نشسته، دیگر نمی‌توانم فرار کنم؛ فرو می‌روم و نابود می‌شوم. و بعد، آیرونی‌ِ آیرونی‌ها؛ آن‌چه در آن جزیره انتظارم را می‌کشید فروپاشی من نبود، کم‌وبیش برعکس: رستگاری‌ام بود.

در آن دوران به‌ندرت می‌نوشتم. اغلب زیر بُرش‌هایی از کتاب‌های محبوبم خط می‌کشیدم. به‌خصوص این جمله را که کمِ کم ده‌دوازده‌باری علامت گذاشته‌ام: «سپس تاریکی مرا فرا گرفت، و من از اندیشه و زمان دور شدم، و در جاده‌هایی پرسه زدم، جاده‌هایی دور، که به بیان نمی‌آیند.»

و بعد این بخش رمان خودم:

قبل این‌که تمام امیدم بمیرد این خواب احمقانه را دیدم که می‌شود نجاتش داد، ما مثل قبل می‌رفتیم توی تخت، پنکه روشن بود، و دودِ علف‌هایمان بالاسرمان محو می‌شد، و من بالأخره سعی می‌کردم کلماتی را بگویم که ما را نجات می‌داد.

اما پیش از آن‌که بتوانم هجاها را شکل بدهم بیدار شدم. صورتم خیس است، و این‌طوری است که آدم می‌فهمد چنین خوابی هیچ‌وقت حقیقی نمی‌شود.

هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت.

از آن سقوط ده سالی می‌گذرد. من دیگر آن آدمِ قبل نیستم. نه آن برادری‌ام که نمی‌توانست به هیچ دختری دست بزند نه آن قرمساقی که با همه می‌خوابید. هفته‌ای دو بار می‌روم روان‌کاوی. مشروب نمی‌نوشم (به جز در ژاپن که به خودم اجازه می‌دهم آبجو بخورم). با دروغ‌ها و انتخاب‌هایم به آدم‌ها ضربه نمی‌زنم، و هر جا را که از دستم بربیاید ترمیم می‌کنم؛ مسؤولیت می‌پذیرم. یاد گرفته‌ام که بازسازی پایان ندارد.

حتی توی رابطه‌ای هم هستم، و او همه‌چیز را درباره‌ی گذشته‌ی من می‌داند. برایش تعریف کردم چه سرم آمده.

برای او تعریف کرده‌ام، برای دوستانم تعریف کرده‌ام. حتی برای قلچماق‌ترین دوست‌های پسرم تعریف کرده‌ام. برای همه‌شان تعریف کردم، گور بابای عواقبش.

چیزی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم شدنی باشد.

خیلی چیزها عوض شده. اما خیلی چیزها هم نشده. هنوز هم وقت‌هایی سر می‌رسد که افسردگی به قعر می‌بردم و چندین ماه از دستم در می‌رود، خیالِ خودکشی برمی‌گردد. نوشتن هنوز برنگشته، واقعاً برنگشته. ولی دوره‌های خوبی وجود دارند و این دوره‌ها کم‌کم از دوره‌های بد بیشتر شده‌اند. مزاحم‌ها کم‌تر سراغم می‌آیند و وقتی هم که می‌آیند دیگر کاملاً از صحنه‌ی روزگار محوم نمی‌کنند. هنوز هم گه‌گاه از آن خواب‌های وحشتناک می‌بینم، هنوز هم مثلِ چی شیطانی‌اند، ولی لااقلش این‌که مصالحی دارم که با آن‌ها دست‌وپنجه نرم کنم.

ولی باز ـــ

ولی باز با وجود همه‌ی درمان‌ها هنوز حس می‌کنم چیزی مهم از من گریخته، چیزی حیاتی. تکانه‌های مخفی‌شدن، جدا نگه‌داشتن خودم از همکارانم، از رفقای نویسنده‌ام، از دانشجوهایم، از حلقه‌ی زندگی که به‌شکلی باورنکردنی قدرتمند باقی مانده. گاهی در جریان سخنرانی‌های عمومی‌ام در دانشگاه‌ها و همایش‌ها از آن آسیبِ میان‌نسلی حرف می‌زنم که خشونتِ جنسی نظام‌مندْ به اجتماعات دیاسپوراییِ آفریقایی وارد کرده، به اجتماع من. ولی هیچ‌وقت شده واقعاً خودم را افشا کنم و بگویم که خودم هم قربانی خشونت جنسی‌ام؟ قاطی حرف‌هایم گاهی گریزهایی می‌زنم، ولی به کاری نمی‌آیند، هیچ بیانیه‌ی قاطعی در کار نیست.

در چند هفته‌ی اخیر در کنار ترسِ کهنه‌ام حسِ خورنده‌ی چیزی ناتمام رشد می‌کرده ــ ترس از این‌که شاید یکی بفهمد در کودکی بهم تجاوز شده. تصادفی نیست که این اواخر در تورِ کتاب کودکی شرکت کردم و ناگهان بیست‌وچهارساعتِ روز دوروبرم پر از بچه‌ها شد و مجبور شدم بیشتر از هر وقت دیگری در زندگی‌ام از کودکی‌ام حرف بزنم. مچ خودم را گرفتم؛ داشتم دروغ می‌گفتم، از بچه‌ای حرف می‌زدم که هیچ‌وقت وجود نداشته. او شب‌ها چهار بار قفل اتاق خوابش را چک نمی‌کرده، زبانش را گاز نمی‌گرفته. آن داستان‌های الکی‌ام دارند برمی‌گردند. حتی صبح‌هایی هم پیش می‌آیند که حس می‌کنم صورتم سنگ شده.

بعد توی مراسمی، یک صف امضای دیگر ــ این یکی در براتل‌تیه‌ترِ کمبریج ــ زن جوانی جلو آمد و از رمانم تشکر کرد، به‌خاطر یکی از شخصیت‌های اصلی‌اش، بِلی. بلی، مادرِ سخت‌گیری که در تمام عمرش از تعرض جنسی فاجعه‌باری رنج می‌کشیده.

زن جوان گفت من هم زندگی‌ای مثل بِلی داشته‌ام، و بعد، ناغافل، به هق‌هق افتاد. می‌خواست باز هم با من حرف بزند، اما تا بخواهد حرف بزند بی‌تاب شد و رفت. می‌توانستم متوقفش کنم. می‌توانستم پشت سرش داد بزنم من هم من هم. می‌توانستم آن کلمه‌ها را بگویم: به من هم تجاوز شده.

ولی جرأتش را نداشتم. به نفر بعد رو کردم و لبخند زدم.

و می‌دانی چیست؟ پشت نقاب بودن حس خوبی دارد. امن است.

به تو فکر می‌کنم، ایکس. به آن زنِ توی براتل فکر می‌کنم. به سکوت فکر می‌کنم؛ به شرم فکر می‌کنم. به تنهایی فکر می‌کنم. به آسیب‌هایی که زده‌ام فکر می‌کنم. به همه‌ی سال‌ها و زندگی‌هایی فکر می‌کنم که به مخفی‌شدن و به ترس و به درد باخته‌ام. نقاب بیشتر از خودم اختیارِ من را داشته. ولی بیشتر از همه به این فکر می‌کنم که گفتنِ این کلمات چه حسی داشت ــ به روان‌کاوم، سال‌ها پیش؛ به شریک زندگی‌ام، به دوستانم، این‌که به من تجاوز شده. و چه حسی دارد که آن کلمات را این‌جا بگویم، جایی که تمام جهان ــ و شاید تو ــ می‌توانند بشنوندش.

تونی موریسون نوشته «زنده‌شدن هر چیز مُرده‌ای دردآور است.» در اسپانیایی می‌گوییم هر بچه‌ای که دنیا می‌آید نوری به جهان می‌تابد. و ایکس‌ـــ، گفتن این کلمات همچین حسی دارد. انگار که در این نور بختِ دوباره‌ای پیدا کرده‌ام.

دیشب خواب دیگری دیدم. خواب بدی نبود. جوان بودم. پسربچه. کسی بهم آسیب نزد. هواپیمایی تراکت‌های بازی بعدی جک وننو را روی زمین می‌ریخت، و ما بچه‌های ویا خوانا هیجان‌زده دنبال‌سر هم گذاشته بودیم و تراکت‌ها را توی بغل‌مان جمع می‌کردیم.

من دیگر آن پسربچه را درست به یاد نمی‌آورم، اما برای لحظه‌ای کوتاه من دوباره او هستم، و او من.


توضیح مترجم: اصطلاح‌های اسپانیاییِ توی متن را ترجمه نکرده‌ام. خودِ دیاز نفهمیدن معنای آن‌ها را بخشی از تجربه‌ی مهاجربودن می‌داند و می‌گوید: «کلمه‌هایی که در یک کتاب فهمیده نمی‌شوند، نمی‌خواهند مردم را شکنجه کنند یا به‌شان یاد‌آوری کنند که معنی‌شان را بلد نیستند. می‌خواهند به مردم یادآوری کنند که همیشه بخشی از تجربه‌ی خواندن دسته‌جمعی بوده. آدم یاد می‌گیرد با یکی دیگر بخواند.»

[۱] آدری لرد (۱۹۹۲-۱۹۳۴)، آمریکا؛ شاعر و فعال حقوق زنان. او را علاوه بر شعرهایش به کتاب خاطرات سرطان می‌شناسند. جمله‌ی مذکور هم در همین کتاب آمده.

[۲] violación

[۳] que casi me destruyó

[۴] asco

[۵]  ماری که دم خودش را می‌خورد.

[۶] سیاره‌ای صحرایی در «جنگ ستارگان» که انسان‌های مهاجر در آن زندگی می‌کنند.

[۷] un maldito loco

[۸] novia

[۹] اشاره به شعری از ویلیام باتلر ییتس: «همه چیز فرومی‌پاشد / مدار تاب نمی‌آورد»

[۱۰] Ochún خدای آب‌های تازه و رود، جذابیت جنسی و باروری.

[۱۱] Dios mío

[۱۲] Ciguapa شخصیتی افسانه‌ای در افسانه‌های دومینیکن. دختری موبلند و سبزه‌رو که در کوهستان‌ها زندگی می‌کند.

[۱۳] como un maldito perro

درباره‌ی نویسنده و این متن

جونو دیاز در سال ۱۹۶۸ در دومینیکن به دنیا آمده و از شش سالگی در آمریکا زندگی می‌کند. به انگلیسی می‌نویسد. بسیار کم‌کار و پُروسواس است، از سال ۱۹۹۶ که اولین مجموعه‌داستانش به‌ نام غریق[۱] چاپ شد، تا به حال فقط دو کتابِ دیگر منتشر کرده و چند داستان کوتاه و جستار در مجلات. ولی همین کارنامه‌ی کوتاهش درخشان است: سال ۱۹۹۹ مجله‌ی نیویورکر جزو ۲۰ نویسنده‌ی مهم زیر ۴۰ سال معرفی‌اش کرد. در سال ۲۰۰۷، به خاطر رمان زندگی کوتاه و شگفت‌انگیز اسکار وائو[۲] جایزه‌ی پولیتزر و حلقه‌ی منتقدین آمریکا را برد. و در سال ۲۰۱۲، مجموعه‌داستان این‌طوری از دستش می‌دهی[۳] را منتشر کرد. سال ۲۰۱۸ هم یک کتاب کودک به نام بچه‌ی جزیره[۴] از او منتشر شد. و همین. در داستان‌کوتاه‌هایش از پسر‌هایی مهاجر می‌نویسد که ماچو از آب درآمده‌اند و مدام دنبال تعیین تکلیف با هویتِ جدیدشان و هویت قبلی‌شان (و البته زدن مخ دخترها) می‌گردند؛ ماچوهایی که شکست‌ها و فتوحاتِ عاطفی و جنسی‌شان بیشتر نشانه‌ای است بر فرار از هویت تکه‌پاره‌شان، تا قدرت‌نمایی. اما در رمانش سویه‌ی دیگری از این مردانگی را می‌بینیم؛ اگر در داستان‌کوتاه‌ها مردانگی عنان‌گسیخته و سردرگم است، در اسکار وائو داستان پسرِ نِردی را می‌خوانیم که از هر نظر جلوی دخترها درخودفرورفته و نابلد است؛ طبق معمول زندگی کوتاه و تراژیک اسکار وصل می‌شود به دغدغه‌های همیشگی دیاز: مهاجرت، روابط جنسی، روابط خانوادگی، تاریخِ دومینیکن.

این چیزها را همه درباره‌ی کارنامه‌ی دیاز قبول کرده بودند تا این‌که در آوریل ۲۰۱۸ در ستون «تاریخچه‌ی شخصی» مجله‌ی نیویورکر متنی شخصی منتشر کرد درباره‌ی ترومای جنسی کودکی‌اش. این متن به تمام جزئیات زندگی و داستان‌هایش نقب می‌زند، ما را می‌برد به دالان‌هایی تاریک که شاید زیر سطح زندگی روزمره‌ی خیلی‌ها باشد. دیاز از تروما و عواقبش می‌نویسد. انگار بالأخره سکوتش را شکسته، نقابش را برداشته. اما ماجرا فقط این نیست. چند ماه بعد از این متن، دیاز به آزار کلامی زن‌ها و تحمیل بوسه به یک زن متهم می‌شود. خودش هیچ‌کدام از این اتهامات را نمی‌پذیرد و می‌گوید هیچ‌کس را مجبور به کاری نکرده، هرچند رفتارهای بدی داشته و زنانی را آزار داده و مسؤولیتِ گذشته‌اش را برعهده می‌گیرد. «من به داستان‌های زنان در این جنبشِ مهم و به‌تعویق‌افتاده گوش می‌کنم و ازشان یاد می‌گیرم، باید همچنان به تمام مردها مفهوم رضایت و مرز را یاد بدهیم.» از هیأت‌رئیسه‌ی جایزه‌ی پولیتزر کنار می‌رود ولی مجله‌ی بوستون‌ریویو او را از مقامِ دبیری بخش داستانش خلع نمی‌کند و کرسی‌اش در دانشگاه ام‌آی‌تی حفظ می‌شود. شرح ادعاها و دفاعیه‌ها را می‌توانید این‌جا بخوانید. بوستون‌ریویو در بیانیه‌اش می‌نویسد باید بین آزارهایی که در طول زمان اتفاق افتاده‌اند و آزارهایی که الگوی مشخصِ سوءاستفاده از قدرت دارند فرق قائل شد، از آن سو یکی از کسانی که تحتِ آزار او بوده می‌نویسد که رفتار دیاز به بدیِ هاروی واینستاین نبوده، ولی خب لزوماً نباید به بدیِ هاروی باشی تا موضوعیت پیدا کنی: «باید گفت‌وگوی جامع‌تری درباره‌ی سوءاستفاده از قدرت داشته باشیم.»

هر چه هست، اعتراف‌نامه‌ی دیاز، چه در بستر آزارهای خودش و چه در بسترِ ترومایی که بر سرش آمده، متنی است تأمل‌برانگیز و تکان‌دهنده درباره‌ی اعمالِ قدرت جنسی و آن‌چه بر سر قربانی می‌آید. هم‌دلی برمی‌انگیزاند، اما او را منزه نمی‌کند.

[۱] Drown

[۲] Brief Wondrous Life of Oscar Wao

[۳] This Is How You Lose Her

[۴] Islandborn

Leave A Comment

Your email address will not be published.