قطعات پراکنده درباره‌ی ولادیمیر نابوکف

قطعات پراکنده درباره‌ی ولادیمیر نابوکف

سایه‌ی خیال *
قطعات پراکنده درباره‌ی ولادیمیر نابوکف

«معرفی و نقد کتاب تهران»| محمد حسین واقف:

۱
«نگه‌داشتن اشیای ساخت بشر یا طبیعی‌ها که به‌ خودی خود بی‌روحند اما زندگیِ بی‌قید بسیار از آن‌ها بهره می‌برد در سطح تمرکز مشخصاً دشوار است: تازه‌واردها که سرخوش برای خودشان زمزمه می‌کنند از میان سطح سقوط می‌کنند و زود با بی‌خیالی بچگانه‌ای از قصه‌ی این سنگ، آن خلنگ‌زار کیف می‌کنند. باید توضیح دهم. روکش نازکی از واقعیتِ بی‌واسطه روی ماده‌ی طبیعی و مصنوعی کشیده شده و هر که می‌خواهد در اکنون، با اکنون، بر اکنون بماند، لطفاً این لایه‌ی نازک را بر هم نزند. و الّا معجزنمای بی‌تجربه خودش را نه در حال راه رفتن روی آب که به حال راست فرو رفتن میان ماهیان خیره می‌یابد.»
ولادیمیر نابوکف، چیزهای شفاف


۲

گهواره بالای مغاکی تاب می‌خورد و عقل سلیم به ما می‌گوید که زندگیمان چیزی نیست جز مختصری رخنه‌ی نور، بین دو ابدیت تاریکی. گرچه این هر دو دوقلوهای همسانند، قاعده این است که آدمی مغاک پیش‌زادی را با آرامش بیشتری می‌بیند تا آنی را که (با سرعت چهار هزار و پانصد ضربان قلب در ساعت) به سمتش می‌رود. هر چند جوان زمان‌هراسی را می‌شناسم که وقتی اولین بار فیلمی خانگی را دید که چند هفته پیش از تولدش گرفته بودند، چیزی شبیه وحشت‌زدگی را تجربه کرد. جهانی را دید که عملاً تغییر نکرده بود ـ همان خانه، همان آدم‌ها ـ و بعد متوجه شد که اصلاً در آنجا وجود نداشته و هیچ کس سوگوار غیبتش نبوده است. یک نظر مادرش را دید که از پنجره‌ی طبقه‌ی بالا دست تکان می‌داد و آن حرکت ناآشنا آشفته‌اش کرد، انگار خداحافظی راز‌آلودی بود. اما آن‌چه به طور خاص او را ترساند منظره‌ی کالسکه‌ی نوی بچه‌ای بود که روی ایوان بود، با سیمای آبرومند و تجاوزگر یک تابوت؛ حتی آن هم خالی بود، انگار، در سیر معکوس رخدادها، خودِ استخوان‌هایش از هم جدا شده بودند. 
ولادیمیر نابوکف، سخن بگو حافظه


۳

«سرسری گرفتن‌ بعضی چیزها را نمی‌بخشم. نخواندن کتاب‌هایی که باید. خواندنشان مثل یک ابله.»
ولادیمیر نابوکف، آتش پریده‌رنگ

آشنایی‌ام با این پیرمرد بدعنق غرغرو بر می‌گردد به نوجوانی و کتاب «لولیتا  خوانی در تهران» آذر نفیسی. البته کتاب را نخوانده بودم و هنوز هم نخوانده‌ام. صرفا نسبت به لولیتا و نابوکف کنجکاو شدم. سال‌ها گذشت تا آنقدری زبان آموختم که جرأت کنم سراغ کتاب‌ها به زبان اصلی‌شان بروم و رسیدم به لولیتا. بازش کردم و مسحور نثرش شدم که انگار شعری بود. «لولیتا، نورِ حیاتم، نارِ صُلبم. جرمم، جانم. لو-لی-تا: تُک زبان در سفری سه گامه از سقّ می‌سُرد و در گام سوم می‌رسد پشتِ اسنان. لو.لی‌.تا.». 


۴
ولادیمیر ولادیمیرویچ نابوکف در ۲۲ آوریل ۱۸۹۹ در سنت‌پترزبورگ به دنیا آمد و در ۲ ژوئیه‌ی ۱۹۷۷ در مونتروی سوییس بر اثر عفونت ویروسی ناشناخته‌ای مرد. در این مدت عمر بیش از چهل جلد رمان و مجموعه داستان و شعر نوشت و هفت کتاب ترجمه کرد. حدود بیست جلد هم کتاب غیرداستانی از او منتشر شده و آن‌طور که من از آرشیو دست‌نوشته‌های نابوکف دستگیرم شده هنوز یک دهم نوشته‌های غیرداستانی‌اش هم منتشر نشده‌اند. 
در یکی از همین یادداشت‌های هنوز منتشر نشده‌اش ـ درس‌گفتارهای شعر روس ـ نوشته بود «وقتی نویسنده‌ای و آثارش را بررسی می‌کنم بیش از همه سه منظر برایم جذابیت دارد. نبوغ فردی، موقعیتی که اثر در تکامل تاریخی بینش هنری دارد و جدال هنرمند علیه عقاید عامه جریان فکری دورانش... آنچه باید همیشه به یاد داشته باشیم این است که واقعیت جهان آن‌طور که یک نویسنده درک و نقل می‌کند چیزی نیست جز واقعیت منفرد جهان فردی‌اش. وقتی مردم جهان این یا آن نویسنده را مطابق واقع می‌دانند، دو معنی بیشتر ندارد ۱) نویسنده یک منظر مقبول مردم را برداشته؛ و این شیوه‌ی همه‌ی نویسنده‌های درجه دو از ویرژیل،  شاعر کم اهمیت رم تا آقای همینگوی اسپانیاست. ۲) نویسنده عامه‌ی مردم را واداشته تا جهان را آنطور که او می‌خواهد ببیند؛ و این شیوه‌ی همه‌ی نویسندگان بزرگ از شکسپیر تا جیمز جویس است.» پایبندی به همین نگاه بی‌تعارف  و دقیق است که باعث می‌شود به چشم کسانی که از او شناختی سطحی دارند صرفاً پیرمردی غرغرو و بدعنق بیاید. 


۵
مدتی در دانشگاه درس داد. ظاهراً مدرس خوبی نبوده و چندان هم از تدریس خوشش نمی‌آمده، در دانشگاه کورنل که درس می‌داد برای کلاس‌هایش حسابی به سختی می‌افتاد، همیشه از اول متن درسش را می‌نوشت و بعد سر کلاس آن را خیلی آرام از رو می‌خواند، انگار با خودش حرف بزند. با این حال متن آن درس‌ها از بهترین متون نقد ادبی‌اند. یکی از دل‌مشغولی‌هایش در این درس‌ها ایده‌ها و تمثیل‌ها بود. برای همین در درس‌گفتارهای اولیس جویس و مسخ کافکا و آنا کارنینای تالستوی یا دکتر جکیل و آقای هاید بیشتر سرگرم نقشه‌ی دقیق دوبلین و گونه‌ی دقیق حشره‌ای که گرگور سامسا به آن تبدیل شد و چینش دقیق واگن قطار شبانه‌ی مسکو به سنت‌پترزبوگ در ۱۸۷۰  و نمای دقیق بیرون و درون خانه‌ی دکتر جکیل بود. به گفته‌ی او، تنها راهی که می‌شود از این رمان‌ها لذت برد این است که تصور خیلی شفافی از چنین چیزهایی داشته باشیم. 


۶
بر خلاف بدخلقی ظاهری‌اش کلمات «لذت»، «خوشی» و «شعف» را بسیار به زبان می‌آورد. گفته بود به دو علت می‌نویسد: یکی برای دستیابی به لذت، خوشی و شعف و دیگری برای خلاص کردن خودش از کتابی که در آن زمان رویش کار می‌کرد. یک بار هم البته سراغ راه سریع‌تری رفت. می‌خواست فصل‌های اولیه لولیتا را بسوزاند که همسرش، ورا، نگذاشت. با لولیتا به شهرت جهانی رسید. کتاب پر سر و صدایی شد که ابتدا اجازه‌ی چاپ در آمریکا را پیدا نکرد و در فرانسه چاپ شد. سه سال بعد هم در آمریکا. نابوکف با این که می‌دانست هم‌وطنان روسش نمی‌توانند کتاب را بخوانند و هرگز لولیتا اجازه‌ی نشر در شوروی را نمی‌گیرد، باز هم خودش آن را به روسی ترجمه کرد. شاید از ترس اینکه اگر بالاخره روز و روزگاری گردش دور فلکی انتشارش را در موطنش میسر کرد (بالاخره کتاب در سال ۱۹۸۹ در شوروی منتشر شد)، کس دیگری آن را ترجمه کند و از پس انتقال ظرافت‌های متن بر نیاید. 


۷
مترجم محشری بود. سخت‌گیر و دقیق. حتی سعی می‌کرد واژگان انتخابی‌اش به لحاظ صوتی نیز با زبان مبدا شبیه باشند و همان ضرب‌آهنگ را تولید کنند. بعد از دیدن ترجمه‌ی خنده در تاریکی که کس دیگری ترجمه کرده بود وسواسش روی ترجمه‌ی آثارش بیشتر شد و تا آنجا که توانست کتاب‌هایش را خودش ترجمه کرد (حتی خنده در تاریکی را یک بار دیگر ترجمه کرد) یا پسرش و به هر حال با نظارت و بازنویسی‌های سخت‌گیرانه‌ی خودش.


۸
نابوکف هرگز با جلای وطنش کنار نیامد. روسیه برایش نه صرفاً محل تولد که صحنه‌ی خاطرات خوش کودکی‌اش بود و گرچه مطمئن بود هرگز به آنجا باز نمی‌گردد، گاهی خیال‌پردازی می‌کرد که گذرنامه‌ای جعلی گرفته و در لباس یک گردشگر آمریکایی به تماشای خانه‌ی ییلاقی‌شان در روژستونو رفته که حالا مصادره و مدرسه شده بود یا مثلا به همین خانه‌ای که حالا در سنت‌پترزبورگ موزه‌ی نابوکف است. البته هیچ وقت واقعا نمی‌خواست برگردد، حتی بعد از استالین که رفت و آمد به شوروی کار راحت‌تری بود، می‌گفت می‌دانم کشورم ویران شده و سفر به روسیه تنها خاطرات و خوش و تصاویر زیبای کودکی‌ام را خراب می‌کند. در مصاحبه‌ای دیدم که می‌گفت «هرگز بر نمی‌گردم، به این دلیل ساده که هر آنچه از روسیه می‌خواهم با من است، همیشه با من است، ادبیات، زبان و کودکی روسی خودم، هرگز بر نمی‌گردم، هرگز تسلیم نمی‌شوم.» خاویر ماریاس نوشته بود شاید این دور از وطن بودن باعث شد که نابوکف هرگز خانه‌ای از آن خود نداشته باشد، نه در پاریس و نه در برلین (که بیست و پنج سال نخست تبعیدش از روسیه را در این دو شهر گذراند) و نه در آمریکا و نه حتی در سوییس. می‌گفت یکی از دلایل زندگی‌اش در هتل همین حس آزادی است. حس اینکه وقت رفتن محتوم غصه‌ی جاگذاشتن چیزی را نمی‌خورد. 


وقتی در جوانی روسیه را ترک کرد برای تحصیل سه سالی به کمبریج رفت که روزگارش آنجا خوش نبود و تنها خاطره‌ی خوشش دروازه‌بانی عالی‌اش بود. به قول خودش آنجا او را به چشم موجودی افسانه‌ای و بیگانه در لباس یک فوتبالیست انگلیسی می‌دیدند که به زبانی که هیچ کس نمی‌فهمید درباره‌ی کشوری دوردست که هیچ کس نمی‌شناخت، شعر می‌سرود. 
سپس به برلین رفت و پس از آن با ظهور نازی‌ها ـ که برادرش را به اتهام جاسوسی برای انگلیس کشتند ـ به پاریس گریخت و با سقوط فرانسه به آمریکا رفت (شاید همین تجربه بود که بوی بهبود اوضاع جهان را دروغ می‌دانست و به نظرش روال عالم «بدتر شدن» بود و به پایان‌های خوش بدبین بود). پیش از مهاجرت به آمریکا برای جمع کوچک مهاجران روس می‌نوشت و پس از رفتن به آمریکا نوشتن به انگلیسی را شروع کرد. از آنجا که پیش از یادگرفتن خواندن روسی انگلیسی خواندن بلد بود در این کار چندان دشواری نداشت، بخصوص که مشهور است نابوکف زبان ملکه را از خود او و بیشتر رعایایش بهتر می‌داند. پس از شهرت ناشی از انتشار لولیتا، با حق التالیف صد و پنجاه هزار دلاری‌اش به اروپا برگشت و تا آخر عمر در پالاس هتل مونتروی سوییس اقامت کرد. با این حال تا آخر عمر خودش را آمریکایی می‌دانست. آنقدر که حتی یک بار جمله‌ی عجیب «من به اندازه‌ی آوریل آریزونا آمریکایی‌ام» را به زبان آورد و در اتاقش در هتل پالاس بالای اجاق پرچم آمریکا بود.


۹
گرچه نابوکف تا پیش از انتشار لولیتا به شهرت نرسید، همیشه از استعداد خود مطمئن بود. وقتی می‌خواست گنگ حرف زدنش را توجیه کند می‌گفت «من مثل یک نابغه فکر می‌کنم، مثل یک نویسنده‌ی برجسته می‌نویسم و مثل یک بچه حرف می‌زنم». اصلا فروتن نبود و به نبوغش می‌نازید. بی‌تعارف. هیچ خوشش نمی‌آمد بگویند که از چه کسانی تاثیر پذیرفته، می‌خواست جویس باشد یا کافکا یا پروست و بخصوص داستایوسکی که از او متنفر بود، به نظرش داستایوسکی «یک هوچی‌گر کم ارزش، خام دست و پست» بود. در واقع او تقریباً از همه‌ی نویسندگان بدش می‌آمد: مان و فاکنر، کنراد و لورکا، لاورنس و پاوند، کامو و سارتر، بالزاک و فورستر. فقط نسبتاً می‌توانست هنری جیمز، کانن دویل و اچ‌. جی. ولز را تحمل کند. از آثار جویس اولیس را ستایش می‌کرد، اما احیای فینگان‌های او را «ادبیات محلی» توصیف می‌کرد که عموماً از آن هم خوشش نمی‌آمد. برای پترزبورگ بیلی استثنا قائل بود و نیمه‌ی اول در جست‌وجوی زمان از دست رفته، پوشکین و شکسپیر، جز این خیلی کم. بیش از همه از چهار دکتر نفرت داشت «دکتر فروید، دکتر ژیواگو، دکتر شوایتزر و دکتر کاسترو.» بخصوص اولی که به او «شارلاتان وینی» می‌گفت و نظریاتش را قرون وسطایی و هم‌سنگ طالع‌بینی و کف‌بینی می‌دانست (و همین مطلب علاقه‌ی من به او را بیشتر می‌کند). البته سیاهه‌ی چیزهایی که از آن‌ها انزجار داشت خیلی مفصل‌تر بود: موسیقی جاز، گاوبازی، نقاب‌های بدوی، موسیقی ضبط شده، دیکشنری جیبی، کلیشه‌های ژورنالیستی، استخر، کامیون، رادیوی ترانزیستوری، بیده، حشره‌کش، کشتی تفریحی، سیرک، اوباش، باشگاه شبانه و غرش موتورسیکلت فقط چندتایی از این سیاهه‌اند.


۱۰
به گفته‌ی برایان بوید «نابوکف عاشق این زندگی، جزییات بی‌پایانش، بی‌نهایتی شور و فکر و احساسش بود.» این یادداشت را با عبارتی از صفحه‌ی اول چیزهای شفاف ـ که امیدوارم بهمن امسال منتشر شود ـ شروع کردم و با آخرین جملاتش تمام کنم: «برای گذر از یک وضعیت بودن به وضعی دیگر نه به اضطراب زمخت مرگ جسمانی بلکه به سوزش‌های بی‌مانند یک تمرین ذهنی اسرارآمیز نیاز داریم. پسر، ببین، آسّه آسّه.»
* خیالمان پرواز می‌کند، ما سایه‌اش روی زمینیم.

منابع:
1-    Andrea Pitzer, The Secret History of Vladimir Nabokov, Pegasus Books, 2013
2-    Brian Boyd, Americal Years, Princeton University Press, 1991
3-    Brian Boyd, Stalking Nabokov: Selected Essays, Columbia University Press, 2001
4-     Javier Marías, Margaret Jull Costa (Translator), Written Lives, New Directions, 2007

پی‌نوشت: چند روز پیش، دوم جولای چهل و یکیمین سالگرد درگذشت نابوکف بود.