لاتاری؛ داستان یک جامعه هیولاوار

لاتاری؛ داستان یک جامعه هیولاوار

معرفی و نقد کتاب تهران: معروف است که وقتی رمان «ما یک عمر قلعه‌نشین بوده‌ایم» شرلی جکسون منتشر شد و شهرتی عالم‌گیر را برایش به همراه آورد و عکسش را روی جلد مجله تایم برد مادرش، بی آنکه به او تبریک بگوید گفت: 
«چرا می‌گذاری مجله‌ها چنین تصویر افتضاحی از تو چاپ کنند... به‌خاطر بچه‌ها و همسرت... تمام صبح را ناراحت بودم که چرا به خودت اجازه داده‌ای چنین ظاهری داشته باشی... تو بچه‌ای بسیار کله‌شق بودی و فکر می‌کنم که هنوز هم هستی…»

این شاید یک نمای کلی از رابطه جکسون با مادر اشراف زاده‌اش باشد که در شکل‌گیری دنیای داستانی‌اش بسیار موثر بود. مادری که هیچ‌گاه از دخترش راضی نبود و دختری که با همه اختلافات به دنبال گرفتن تایید خانواده‌اش بود و موفق نمی‌شد. با این توصیف اولیه نباید چندان عجیب باشد که در بسیاری از داستان‌های جکسون شاهد «مادر کشی» باشیم. البته این تنها ارتباط با والدینش نبود که جکسون را آزار می‌داد. ازدواجش با هایمن و به دوش کشیدن وظایف یک زن سنتی در دهه چهل و همین‌طور زندگی در میان همسایگانی که از حضور همسر یهودی او در نرث‌بنینگتن در ایالت ورمونت چندان راضی نبودند هم در توصیف هیولاوار او از ارتباطات خانوادگی و اجتماعی بی‌تاثیر نبود.
همین‌طور است وقتی که داستان «لاتاری» با آن پایان غافلگیرکننده را می‌خوانی از خودت می‌پرسی چطور آن بچه‌ها با سرخوشی سنگ جمع می‌کردند تا شاید مادرشان را سنگسار کنند؟


آنچه امروز برای‌تان در نظر گرفته‌ایم مشهورترین داستان شرلی جکسون است. داستان کوتاه «لاتاری» که از همه نوشته‌های جکسون بیشتر قدر دید و ستایش شد. هفتاد سال پیش در چنین روزهایی، ۲۶ ژوئن ۱۹۴۸،  برای اولین بار داستان کوتاه لاتاری در مجله نیویورکر چاپ شد. در آن زمان نیویورکر مطالب را با دسته‌بندی موضوعی چاپ نمی‌کرد و از همین‌رو بسیاری گمان کردند داستان گزارش یک رویداد واقعی است. حداقل خود جکسون در آلبوم مخصوصی بیش از ۱۵۰ نامه خوانندگان خشمگین نیویورکر را جمع‌آوری کرده و بسیاری هم در آن زمان اشتراک دریافت مجله را لغو کردند.