ما را از جنگ کنار زدند

ما را از جنگ کنار زدند

معرفی و نقد کتاب تهران: محمود دولت‌آبادی که به تازگی کتاب جدیدش با عنوان «طریق بسمل شدن» با موضوع جنگ ایران و عراق منتشر شده در گفت‌وگو با خبرگزاری مهر به تشریح موضع جریان روشنفکری ایران در زمان جنگ پرداخته. او در پاسخ به مداومت پرسشگران این خبرگزاری اصولگرا در این باره که جریان روشنفکری ایران خودش را از جنگ دور نگه‌داشته و با آن کاری نداشته می‌گوید: «کسی کنار نکشید، آن‌ها را کنار زدند. من یک نمونه آن هستم.»

او همچنین در خصوص برخورد با جریان روشنفکری در سال‌های ابتدای انقلاب و جنگ می‌گوید: «شما این مسئله را در نظر بگیرید که از ابتدا اصل بر این شد که دانشگاه‌ها، سیستم آموزش، و فرهنگ تغییر کند و به ادبیات و هنر نوع دیگری نگاه شود؛ جلوی موسیقی، هنر و چیزهایی که مطلوب نیست گرفته شد و این یعنی برو دیگر! من سمج بودم و ماندم، ولی به بقیه گفتند برو، نه این‌که آن‌ها عقب بکشند. یک وقتی «حسین علیزاده» را در آلمان دیدم، حرف جالبی زد؛ گفت ایران که بودم ایده‌های موسیقی‌ام را وقتی اطراف دانشگاه تهران قدم می‌زدم پیدا می‌کردم، این‌جا خیلی چیز یاد می‌گیرم ولی آن ایده را دیگر پیدا نمی‌کنم. همان جا به او گفتم که بلند شو بیا تهران، این‌جا کار کن، این‌جا مملکت ماست، حالا یک تعصبی به وجود آمده، دلیل نمی‌شود که عقب‌نشینی کنیم. خوشبختانه آمد و تا آن‌جا که توانست تلاش کرد و موسیقی را به سهم خودش جان بخشید. در هر صورت، من قبول نمی‌کنم که نخبه‌ها نفی و ترک کرده باشند؛ برعکسش ممکن است، رفتند چون گفتند ما جایی نداریم. البته من نماینده دیگران نیستم.»

بخش‌هایی از این گفت‌وگو را می‌توانید در ادامه بخوانید:

 

آقای دولت‌آبادی، طریق بسمل شدن در نمایشگاه کتاب امسال منتشر شد و طبق پیش‌بینی‌ها با استقبال قابل‌توجهی هم روبه‌رو شد. چاپ طریق بسمل شدن، علاوه بر انتشار رمانی از یک نویسنده مشهور ایرانی، معنی فرامتنی بزرگ دیگری هم داشت. شما برای اولین بار به سراغ جنگ رفتید؛ سال‌ها بعد از پایان جنگ. محمود دولت‌آبادی برخلاف خیلی از هم‌نسلانش، در زمان جنگ، کشور را ترک نکرد، اما این واقعیت بزرگ اجتماعی در آثارش انعکاسی نداشت. چه شده و چه اتفاقی افتاده که دولت‌آبادی به سراغ جنگ آمده است؟

 

زمانی که این داستان را نوشتم، شصت و خرده‌ای سال داشتم، اگر چهل سالم بود صبر می‌کردم تا ده سال دیگر هم بگذرد؛ اما در آن شرایط سنی، با خودم فکر کردم که اگر الان انجام نشود، شاید دیگر بقایی در کار نباشد؛ این یک وجه ماجراست. اما وجه دیگر نگارش این رمان اتفاقاتی بود که از آن دوران تا الان ذهن مرا، همچون قطره‌ای محال‌اندیش درگیر کرده بود. از این نظر، بخشی از ماجرا برای من ارادی نبود؛ به این معنا که بنشینم و تصمیمی بگیرم و بعد نگارش کنم. انگیزه آن خیلی روشن بود. من همه مدت جنگ در ایران بودم، به جز سه نوبت که به خارج رفتم و در هر سه نوبت به من گفتند که این‌جا بمان. در آمریکا دعوت و همزمان یک بورس مهم پیشنهاد شد که زندگی‌ام را از این‌رو به آن‌رو می‌کرد. در سوئد و آلمان هم گفتند بمان، اما نماندم. تازه آن موقع نگفتم کتابی به نام کلنل نوشته‌ام، اصلاً به زبان نیاوردم و تا وقتی‌که به وزارت ارشاد ندادم به کسی نگفتم چنین کتابی نوشته‌ام، فقط ۳ نفر می‌دانستند: همسرم، احمد شاملو و دکتر ابراهیم یونسی.

 

وقتی وارد آمریکا شدم گفتند یک بورس ۳۰ هزار دلاری برای شما در نظر گرفتیم؛ ۹ ماه در دانشگاه «میشیگان» بمانید اگر این کتاب را ترجمه کنیم که این کار می‌شود، مطمئناً جایزه نوبل می‌برد. من تشکر کردم و گفتم باید برگردم؛ مملکت جنگ بود، باید روزگار سپری‌شده را تمام می‌کردم. همان موقع سوئد هم دعوت داشتم. در سوئد دبیر کانون نویسندگان سوئد گفت در این‌جا بمان، خانواده‌ات را هم می‌آوریم، جنگ است، ما جنگ را تجربه کرده‌ایم، کنار گوشمان بوده است، جنگ یعنی جهنم! من لبخند زدم و گفتم من هم جهنمی هستم! برگشتم روزگار سپری‌شده را تمام کنم و به این کار پرداختم. حتی در دربدری‌های موشک‌باران؛ کارم را به انجام رسانیدم. البته انتظار نمی‌رفت کسی این پیشنهاد را کند؛ ۳۰ هزار دلار پول زیادی است.

در آستانه جنگ دبیر و سخنگوی سندیکای تئاتر بودم. در شروع نخستین شب جشنواره ملی تئاتر، روی صحنه گفتم جنگ چیز زشتی است و هیچ هنرمندی در هیچ کجای عالم دوستدار جنگ نیست؛ اما حالا که به کشور ما حمله شده ما هنرمندان هم در این جنگ هستیم. متنی منظور کرده بودم که عبارت نهایی‌اش این بود: «ما آن مطربانیم که در خون می‌رقصیم» و هم‌زمان هم تنظیم کرده بودم که «سعدی افشار» با رقص سیاه روی صحنه بیاید؛ خیلی زیبا آمد و رقصید. سعدی در پایان عمرش یاد من کرده بود که رفتم دیدمش همان زمان.

 نامه‌ای هم از طرف هنرمندان تئاتر نوشتیم و اعلام کردیم که ما ۱۲ گروه داریم که آماده است به جبهه بیاید و نمایش دهد، اما قبول نشد. بیانیه آن با عنوان «لبیک» در اطلاعات آن ایام چاپ شد. امکان رفتن نبود و اجازه داده نشد. اما من در ذهن و واقعیت در جنگ بودم، زیر بمباران و با یک ماشین «لنسر» که لاستیک هم نداشت، با یک زن و سه بچه.

یادم می‌آید سال‌ها پیش، در روزنامه مطلبی خواندم که برایم بسیار عجیب بود. خاطره‌ای از یک شهید آمده بود که در آستانه نزع قرار گرفته بود؛ یک قمقمه آب به او می‌دهند و او به جای این‌که بنوشد، روی زمین می‌ریزد و می‌گوید: «یا اباالحسن، بالأخره از من راضی شدی؟» یک بار دیگر همان عبارت را تکرار می‌کند و همان‌جا شهید می‌شود. این بریده روزنامه را برای خودم نگاه داشته بودم؛ برایم بسیار عجیب می‌آمد. وقتی هنوز در مرکز نشر دانشگاهی بودم و دانشگاه هنوز عذرم را نخواسته بود، این تکه روزنامه را کنار دیوار زده بودم، چسبیده به میز کارم و هر روز می‌خواندم و نگاه می‌کردم. بعد هم آن را به خانه آوردم. خیلی برایم عجیب بود و ما را به گزاره‌هایی می‌برد که از سنت شهادت در خودمان داریم. علاوه بر آن، عکس یک مادر ایلیاتی هم بود که هنوز هم آن را دارم، او هم یک مادر شهید بود؛ این دو کنار میزم بود. این‌ها به عنوان یک قطره در ذهن من بودند و وقتی‌که خواستم شروع بکنم از همین قطره شروع شدم. خبری هم شنیده بودم که نویسنده‌ای عراقی به نام «الهادی العلوی» وقتی شلمچه بمباران شیمیایی شد، شناسنامه عراقی‌اش را پاره کرد و گفت من دیگر عراقی نیستم، این هم در ذهنم بود. مقاله‌ای هم در این باب نوشته بودم و آن را به این نویسنده تقدیم کرده بودم. سقف و ستون داستان این چند تا نشانه بود و بعد همه آن تأثرات و نهایتاً هم همانی بود که در ابتدا گفتم که چون سنم از ۶۰ سالگی گذشته بود، فکر کردم مبادا نرسم و مدیون بمانم.

از صحبت‌هایتان می‌توانم این طور نتیجه بگیرم که شما معتقدید تازه از حالا به بعد باید شروع کنید و راجع به آن حادثه تاریخی داستان بنویسید، درست است؟ الآن وقتش شده است؟

سنم ایجاب نمی‌کند. خسته می‌شوم. حتی الان هم از کار خسته‌ام؛ چون وقتی کاری انجام می‌دهم، این‌طور نیست که روزی ۲ ساعت کار کنم و بلند ‌شوم؛ تا رمق دارم کار می‌کنم و این است که برایم به‌شدت خستگی می‌آورد. اگر انرژی و قدرتی باشد، خیلی دلم می‌خواهد؛ چون الآن وقت پرداختن به یک اثر پهناور و فراگیر در خیلی از جهات است.

از مسئله مهمی مثل ۸ سال دفاع مقدس چه تصویری برای شما اهمیت دارد و ذهن شما را به خودش مشغول کرده است؟

الآن هیچ تصویری در ذهن ندارم ولی وقتی شروع به نوشتن می‌کنم، آن تصاویر می‌آید.

یعنی گاهی به آن فکر می‌کنید؟

بله. هنوز شب‌ها بیدارم و گاهی که به تلویزیون نگاه می‌کنم، «روایت فتح» می‌بینم و اشکم می‌آید. آقای آوینی عجب کاری کرد، حیف شد.

در آن موقع آشنایی و دیالوگی با هم نداشتید؟

خیر، ولی کارهایی که انجام داده یادگار است.

جایی گفته بودید این طریق بسمل شدن یک جورهایی ادای دین از طرف شما به دفاع مقدس است.

بله، به جوانان و همه بچه‌ها و خانواده‌های آن‌ها که شهید شدند. اگر فکر نمی‌کردم زمان می‌گذرد و سنم بالا می‌رود حتماً یک کار وسیع‌تری می‌کردم. به‌رغم آن‌که برخی آمدند و همه چیز را منتسب به خود کردند و میراث جوانان مملکت و ملت ایران را منحصر به خود کردند؛ من اعتقاد داشته و دارم این‌ها جوانان مملکت ما از هر قشر و تفکری بودند که رفتند از کشورشان دفاع کردند. دوستانی داشتم که پزشک بودند ولی در جنگ توپچی بودند، می‌آمدند تهران ۱۵ روز استراحت می‌کردند و دوباره می‌رفتند. این‌ها حقوق‌بگیر دولت نبودند، آزادگانی بودند که رفتند از مملکت خود دفاع کردند. این‌که این‌طور وانمود شد که هر کسی که از بین رفته برای ماست، اشتباه بود؛ بدیهی‌است هر جنگی ایدئولوژی دارد و ایدئولوژی دفاعی کشور ما اسلام بود اما اگر برای شما هستند به باقیمانده آن‌ها برسید. من که می‌دانم این‌ها در چه شرایطی زندگی می‌کنند.

آقای دولت‌آبادی، در این حرف مناقشه بسیار است. برخلاف تلقی شما، تصور می‌کنم که اتفاقاً نه بخشی از داخل حکومت، بلکه بخشی از جامعه روشنفکری ایران بود که خودش را از جنگ کنار کشید و باعث به وجود آمدن این تلقی شد. البته که این تصور که همه کسانی که شهید شدند و جانباز شدند وابستگان به دولت بودند، تصور کاملی نیست؛ ولی فکر نمی‌کنید این جامعه روشنفکری ما بود که خودش را از جنگ کنار کشید؟

کسی کنار نکشید، آن‌ها را کنار زدند. من یک نمونه آن هستم.

شاید شما یک نمونه استثناء باشید.

بله. متفاوت درست تر است. اما هستم. همه نمی‌توانند بمانند و کرنش کنند. ولی به باور و مشاهده برخی  از ابتدا یک خطی کشیدند و گفتند ما دو جور آدم داریم: اول کسانی که به ما سَجده یا سُجده می‌کنند؛ دوم کسانی که نمی‌کنند. ولی مسئله جنگ که پیش آمد افراد گفتند ما کاری به این کارها نداریم، مملکت ما در خطر است باید از آن دفاع کنیم.

علاوه بر این شما این مسئله را در نظر بگیرید که از ابتدا اصل بر این شد که دانشگاه‌ها، سیستم آموزش، و فرهنگ تغییر کند و به ادبیات و هنر نوع دیگری نگاه شود؛ جلوی موسیقی، هنر و چیزهایی که مطلوب نیست گرفته شد و این یعنی برو دیگر! من سمج بودم و ماندم، ولی به بقیه گفتند برو، نه این‌که آن‌ها عقب بکشند.

یک وقتی «حسین علیزاده» را در آلمان دیدم، حرف جالبی زد؛ گفت ایران که بودم ایده‌های موسیقی‌ام را وقتی اطراف دانشگاه تهران قدم می‌زدم پیدا می‌کردم، این‌جا خیلی چیز یاد می‌گیرم ولی آن ایده را دیگر پیدا نمی‌کنم. همان جا به او گفتم که بلند شو بیا تهران، این‌جا کار کن، این‌جا مملکت ماست، حالا یک تعصبی به وجود آمده، دلیل نمی‌شود که عقب‌نشینی کنیم. خوشبختانه آمد و تا آن‌جا که توانست تلاش کرد و موسیقی را به سهم خودش جان بخشید. در هر صورت، من قبول نمی‌کنم که نخبه‌ها نفی و ترک کرده باشند؛ برعکسش ممکن است، رفتند چون گفتند ما جایی نداریم. البته من نماینده دیگران نیستم.

آقای دولت‌آبادی، خودتان را بگذارید جای حکومتی که تازه مستقر شده است، یک سال بعد درگیر یک جنگ همه‌جانبه می‌شود، کل شاهراه‌های اقتصادی کشور تحریم می‌شود، رزق حیاتی مردم جیره‌بندی می‌شود، در عین حال در استان‌های مختلف کشور هم ساز جدایی بلند شده است. در چنین وضعیت پیچیده‌ای، جامعه روشنفکری در ایران هیچ کمکی به ثبات و بهبود و نجات مملکت نمی‌کند و در این مقطع حیاتی کشور را تنها می‌گذارد. نمونه خود شما نشان می‌دهد که آنها می‌توانستند بمانند و کار کنند.

می‌دانید چقدر و چطوری تحمل کردم؟ نمی‌خواهم برای خودم زار بزنم، اهلش نیستم. کمترینش اینکه از کار بیرونم کردند، هم‌زمان جنگ بود، جلوی آثارم را گرفتند و بقیه قضایا. دولت‌آبادی نویسنده مملکت بود، کارش چاپ آثارش و دانشگاه بود؛ این آدم باید چطوری زندگی می‌کرد؟ پاسخ این را به من بگویید تا بگویم بقیه که این سماجت مرا به خرج ندادند، اگر مثل من مانده بودند چطوری از پا درمی‌آمدند. برادرزاده‌ای دارم که کارگر است، آن سالها آمد وگفت عمو ماشینت را بده ببرم کار کنم یک چیزی درآورم غروب بیاورم به شما بدهم، ما که با هم رودربایستی نداریم. گفتم حالا باشد، اگر لازم باشد این کار را می‌کنم.

من این کار را کردم، ولی هیچ آدمی در مقام نویسنده، شاعر، موسیقی‌دان، نقاش و... ملزم نیست این‌ها را قبول کند. من به‌عنوان محمود دولت‌آبادی این کار را کردم. ولی این قانون نیست.

پس به صورت کاملاً جدی این اعتقاد را قبول ندارید که روشنفکران، ایران را تنها گذاشتند؟

واقعیت این را قبول ندارد.

روایت‌ها از این واقعیت متفاوت است آقای دولت‌آبادی!

ولی واقعیت یکی است.