پس از هجوم ملال

۱۳۹۸/۱۰/۲۰

 
2

کسی که می‌میرد، خاطراتش را با آدم‌ها شبیه به خیال می‌کند. دیگر کسی را نداری که بعد از مرور آن خاطرات صدایش را بلند کند و بگوید: «اینجاشو عیناً درست می‌گه».

تقدیم به خاطره‌ی امیرسالار شاهی
برای اینکه نگذارم به خیال بدل شود
– فاطمه روان‌گرد

معرفی و نقد کتاب تهران | من از اینکه افسرده باشم لذت می‌برم. در واقع در اینکه تا بیخ احساس بدبختی و بیچارگی کنم، میزان زیادی رضایت خاطر هم وجود دارد. اما هیچ‌کس از هجوم متناوب ملال خوشش نمی‌آید. با این حال، هرکس به طریقی آن‌ را در زندگی‌اش داشته و دارد. کسی هم نمی‌تواند بگوید چرا. ملال، بی‌حساب و کتاب است. احتمال اینکه بعد از یک روز خوب و پر از خوش‌شانسی یقه‌تان را بگیرد به اندازه‌ی روزی است که چتر ابریشمی جدیدتان را در قطار جا می‌گذارید. حمله‌ی ناگهانی ملال را می‌توان به چیزهایی تشبیه کرد. تأثیر این حمله شبیه این است که در یک لحظه، هم دندان‌تان به درد بیفتد، هم رودل کنید و هم احساس کنید دارید سرما می‌خورید. گیج و منگ، بی‌تاب و زودرنج می‌شوید. با غریبه‌ها گستاخانه رفتار می‌کنید و برای دوستان‌تان خطرناک هستید؛ دست‌وپاچلفتی و دلتنگ و دعوایی شده‌اید و در مجموع فقط اسباب زحمت خودتان و دور و بری‌هایتان هستید.

تا وقتی که هست، نمی‌توانید هیچ کاری بکنید. حتی نمی‌توانید به انجام‌دادن کاری فکر کنید. هرچند در همان لحظات برایتان مثل روز روشن است که باید کاری بکنید. آرام و قرار ندارید، به همین دلیل کلاهتان را می‌گذارید روی سرتان و می‌روید تا قدمی بزنید؛ اما هنوز به نبش خیابان نرسیده‌، با خودتان می‌گویید که کاش این کار را نمی‌کردید. برمی‌گردید خانه، کتابی باز می‌کنید و سعی می‌کنید چیزی بخوانید ولی حتی شکسپیر زیادی کهنه و پیش‌ پا افتاده به نظر می‌رسد. دیکنز خسته‌کننده و کسالت‌بار می‌نویسد؛ تکری تجسم یک حوصله‌ی سررفته است و کارلایل دارد شورش را درمی‌آورد. کتاب را می‌اندازید یک گوشه و شروع می‌کنید به گفتن اسم نویسنده‌ها. الکی به گربه‌ی توی اتاق می‌پرید که برود بیرون و لگدی هم به در می‌زنید تا به جای شما بیافتد دنبالش. تصمیم می‌گیرید چندتا از نامه‌هایی را بنویسید که باید می‌نوشتید:

زمانی که کسی دوست دارد یاد اندوهی را در دلش زنده و سبز نگه دارد، زمانی است که می‌توانید مطمئن باشید دیگر از آن خاطره درد نمی‌کشد. هرچند ممکن است آن اتفاق در گذشته به فلاکت‌اش انداخته باشد ولی حالا دیگر زمانی است که در بخاطرآوردن آن نوعی احساس رضایت هست.

«خاله‌ی عزیزم
به محض اینکه متوجه شدم پنج دقیقه وقت آزاد گیرم آمده، شروع کردم به نوشتن این نامه برای شما.»

ولی نزدیک به یک ساعت در همان جمله‌ی اول گیر می‌کنید و نمی‌دانید باید با بقیه‌ی آن چه کار کنید. نامه را می‌گذارید توی کشوی میز، خودنویس را خشک می‌کنید و فکر می‌کنید بد نیست سری به خانواده‌ی تامپسون بزنید. هرچند وقتی مشغول پوشیدن دستکش‌هایتان هستید یادتان می‌آید که این خانواده یک مشت احمق‌اند که هیچوقت در خانه‌شان بساط شام برقرار نیست و دائم باید خودت را بپایی که یک‌وقت بچه‌شان سوارت نشود. در دلتان فحشی نثار تامپسون‌ها کرده و از رفتن پشیمان می‌شوید. 

اینجاست که احساس می‌کنید از پا درآمده‌اید. صورت‌تان را فرو می‌کنید توی دست‌ها و فکر می‌کنید کاش می‌شد بمیرید و بروید بهشت. خودتان را در بستر مرگ تصور می‌کنید درحالیکه همه‌ی دوستان و نزدیکان‌تان دور آن ایستاده‌اند و اشک می‌ریزند. در دلتان از آن‌ها قدردانی می‌کنید؛ مخصوصا کوچک‌ترها و آن‌هایی که زیباتر هستند. بعد از رفتن‌تان است که این آدم‌ها ارزش‌ شما را درک می‌کنند و می‌فهمند چه کسی  را از دست داده‌اند. بعد هم حسرت و احترامی را تصور می‌کنید که فرض می‌کنید در آن زمان برای شما خواهند داشت و آن را با ارزشی که امروز برایشان دارید مقایسه می‌کنید. این تصاویر کمی حالتان را بهتر می‌کند، ولی خیلی زود از آن‌ها سیر می‌شوید و می‌بینید چقدر احمقید که فکر می‌کنید روزی کسی یا کسانی کوچکترین اهمیتی به اتفاقی بدهند که برای شما افتاده است. چرا باید برای کسی پشیزی ارزش داشته باشد که شما منفجر شده‌اید، خودتان را حلق‌آویز کرده‌اید، ازدواج کرده‌اید یا غرق شده‌اید؟ شما و آن زندگی برای هیچ‌کس مهم نیستید. هیچوقت کسی درست و حسابی از شما قدردانی نکرده و هیچوقت در قبال شما حق مطلب ادا نشده است. نگاهی طولانی به گذشته می‌اندازید و می‌بینید که از وقتی در گهواره بودید، مورد بی‌مهری و سوء استفاده واقع شده‌اید.

نیم ساعتی مغزتان را در این تفکرات و تاملات آزاد می‌گذارید و همین شما را در حالتی از خشم مقابل همه‌چیز و همه‌کس قرار می‌دهد؛ مخصوصاً خودتان. ولی آناتومی بدن‌ آدمیزاد اجازه نمی‌دهد لگدی حواله‌ی خودش بکند. بالاخره وقت خواب و رخت‌ خواب می‌رسد و دیگر مهلتی برای اینکه کار عجیب و عجولانه‌ای بکنید ندارید. از پله‌ها می‌روید بالا، می‌رسید به اتاق، لباس‌هایتان را عوض می‌کنید و می‌گذارید قبلی‌ها مثل جنازه‌هایی در این طرف و آن طرف اتاق باقی بمانند. می‌افتید توی تخت، جوری که انگار با خودتان شرط بسته‌اید که هر طور شده با زمان مقابله کنید. توی تخت ساعت‌ها از این پهلو به آن پهلو می‌شوید، وول می‌خورید، محض بهم‌زدن یکنواختی فضا لباس‌هایتان را در‌می‌آورید و بعد از مدتی دوباره می‌پوشیدشان. در نهایت، خوابی منقطع و بریده بریده نصیب‌تان می‌شود که پر است از کابوس‌های مهمل. صبح فردا باز هم دیر بیدار می‌شوید.

این حداقل کاری است که از ما مردهای مجرد بیچاره در این اوضاع و احوال ساخته است. آدم‌های متأهل معمولاً در این شرایط پرشان به پر همسرشان هم می‌گیرد، سر میز شام غرولند می‌کنند و بچه‌های بیچاره را مجبور می‌کنند زودتر بخوابند. همه‌ی این‌ کارها فضای خانه را به قدری آزادهنده می‌کند که مرد متأهل کمی آرام‌تر می‌شود؛ چون توانسته است به این شکل کمی از شر احساسات‌اش خلاص شود. انگار داد و  قال الکی تنها چیز سرگرم‌کننده‌ای است که می‌تواند هنوز از آن لذت ببرد.

نشانه‌های این عارضه معمولاً یک سری چیزهای مشترک است اما آشفتگی و  پریشانی حاصل از آن برای هرکس متفاوت است. شاعری می‌گوید: «احساس ناراحتی بر سرش هوار شده است».« اری می‌خواهد سنگینی قلبش را برای جیمی توصیف کند و می‌گوید که انگار غم عالم را فروکرده‌اند توی قلبش». خواهرتان نمی‌داند امشب چه‌اش شده ولی ناخوش است و امیدوار است اتفاق خاصی نیفتد. یک جوان معمولی از دیدن دوست قدیمی‌اش خیلی خوشحال است چون آن بعدازظهر را تماماً در احساس فلاکت و بدبختی گذرانده است؛ ولی برای خود من، معمولاً اینطور است که: «امشب بی‌قرارم و حالم عجیب و غریبه، فکر کنم بزنم بیرون».

معمولاً زمان هجوم این حال و احوال، غروب است. در طول روز، وقتی جهان با سرعت نسبتاً خوبی رو به جلو می‌رود و پر از شور زندگی است، معمولاً وقت این را پیدا نمی‌کنیم که بایستیم، آهی بکشیم، خلق‌مان را تنگ کنیم و دوباره راه بیفتیم. صدای غرش یک روز کاری آنقدر بلند است که صدای ارواح آوازه‌خوان درون‌مان را می‌بلعد؛ صداهایی آرام که پیوسته در گوش‌هایمان آیه‌ی یأس می‌خوانند. در طول روز احساسی که داریم، خشم است و ناامیدی یا حتی برآشفتگی. در طول روز به هیچ‌وجه موجی از ملال وجودمان را پر نمی‌کند. وقتی اوضاع، دور و بر ساعت ده صبح بهم بریزد ما یا بهتر است بگوییم همان شما، چندتا فحش به در و دیوار می‌دهید و مشتی به مبل‌ می‌زنید و همین؛ ولی اگر همین بهم‌ریختگی ساعت ده شب اتفاق بیفتد شعری می‌خوانیم، در تاریکی خانه می‌نشینیم یک گوشه و به این فکر می‌کنیم که جهان چقدر توخالی و پوچ است.

اما فقط دردسرها و گرفتاری‌ها نیستند که موجب ناراحتی ما شده‌اند. این یک قانون است: واقعیت، خشن‌ و بی‌رحم‌تر از آن است که بتوان برایش احساساتی شد. ما برای اینکه از تماشای یک عکس اشکی بریزیم، این پا و آن پا می‌کنیم ولی از رنج اصلی فقط روی برمی‌گردانیم. در بدبختی واقعی، جایی برای اندوه نیست: در واقع در بدبختی واقعی، هیچ چیز شیک و لوکسی وجود ندارد. ما با شمشیر و ابزار تیز بازی‌ نمی‌کنیم. شانس‌مان را برای بغل‌کردن یک حیوان وحشی امتحان نمی‌کنیم. زمانی که کسی دوست دارد یاد اندوهی را در دلش زنده و سبز نگه دارد، زمانی است که می‌توانید مطمئن باشید دیگر از آن خاطره درد نمی‌کشد. هرچند ممکن است آن اتفاق در گذشته به فلاکت‌اش انداخته باشد ولی حالا دیگر زمانی است که در بخاطرآوردن آن نوعی احساس رضایت هست. زنان پابه‌سن‌گذاشته‌ای که هر روز نگاهی به کفش‌های کوچک داخل کمد اتاق می‌اندازند، یاد پاهای کوچکی می‌افتند که زمانی توی آن‌ها تلوتلوخوران راه می‌رفت و از این خاطرات به گریه می‌افتند؛ یا جوان زیبایی که هر شب موهای بافته‌شده‌ای را زیر بالش‌اش می‌گذارد و با آن به یاد گذشته‌ای آتشین می‌افتد. این آدم‌ها لابد مرا بی‌شعور و بی‌تفاوتی می‌دانند که دارد چرت‌وپرت می‌بافد. من باور دارم که اگر این آدم‌ها از خودشان بپرسند که آیا زندگی در این اندوه برایشان امری ناخوشایند است؟ و  بتوانند با خودشان صادق باشند، جواب‌شان «نه» است. برای برخی اشک به اندازه‌ی لبخند، شیرین است. مرد انگلستانی، مثالی که ما از طریق روایت تاریخ‌نویس قدیمی_فواسار_ می‌شناسیم، با ناراحتی به خوشی‌هایش می‌پرداخت و در مقابلش زنی انگلستانی بود که از این هم فراتر رفته بود و خوشی را در غم‌خواری و سوگواری پیدا می‌کرد.

مسخره نمی‌کنم. من هیچوقت چیزی را که بتواند در این جهان قدیمی، قلب‌ها را حتی برای لحظه‌ای مهربان و رئوف کند مسخره نمی‌کنم. ما مردها به اندازه‌ی کافی سرد و درگیر عرف بوده‌ایم، زن‌ها کمتر از ما اینطور هستند. خانم‌ها، خواهش می‌کنم احساسات‌تان را سفت بچسبید. شما مثل شلیک کره به نان‌های خشک درون ما هستید. شاید آن چیزی که زن‌ها را احساساتی کند برای مردهای این روزگار خنده‌دار باشد، پس عادلانه به نظر نمی‌رسد اگر مردهای این دوره، رنج‌های آن‌ها را نادیده بگیرند. چطور کسی به خودش اجازه می‌دهد که فکر کند شیوه‌ی لذت زن‌ها با ما مردها فرق دارد؟ چرا فکر می‌کنیم بدنی که دولا شده، صورتی که از خنده کج‌وکوله‌ و بنفش است و دهان بازی که صداهایی گوش‌خراش از آن بیرون می‌ریزد نسبت به یک جفت چشم اشک‌بار که به انتهای کوچه‌‌ای تاریک خیره شده، بروز واضح‌تری از لحظه‌ی خوشبختی است؟ چهره‌ی اندوهگینی که هنگام تماشای آن کوچه، درگیر گذشته‌ای است که دیگر از یاد رفته است.

من از دیدن این منظره خوشحال می‌شوم: زمانی که حسرت مثل یک دوست کنار آدمیزاد راه می‌رود، نه جلوتر و عقب‌تر از او. خوشحال می‌شوم چون این همراهی نشان‌ از این دارد که در طول زمان، اشک‌ها  تلخی آن اتفاق را شسته‌اند؛ و لابد نیش آن خاطره از چهره‌ی زیبای اندوه کشیده شده که امروز جرأت می‌کنیم لب‌های‌مان را به لب‌های رنگ‌پریده‌اش بفشاریم. دست شفابخش زمان روی زخم‌های ماست. به عقب برمی‌گردیم و درد‌ی را می‌بینیم که روزی زیر فشار آن‌ از هوش رفته‌ بودیم اما حالا به یادآوردن‌اش هیچ تلخی و ناامیدیی را در ما بیدار نمی‌کند. آن زمان که یادآوری مشکلات قدیم، افسوس و رضایتی توأمان را در ما برمی‌انگیزد، نشانی از این است که سنگینی باری که بر دوش‌مان بود کمتر شده است. شبیه چیزی که وقت خواندن رمان آسیاب کنار فلوس، برای مگی و تام تالیور احساس کردیم؛ زمانی که دست در دست هم، به اعماق مه‌ای سقوط کردند که پیشتر آن‌ها را از هم جدا کرده بود.

صحبت از مگی و تام بینوا، جمله‌ای را از جورج الیوت به یادم آورد که درباره‌ی رنج بود. جورج در یکی از داستان‌هایش راجع به غم غروب تابستان حرف می‌زند. این هم مثل تمام چیزهایی که او نوشته است، عین حقیقت است. کسی هست که دچار افسون آن غروب‌های طولانی نشده باشد؟ در آن لحظه انگار تمام دنیا متعلق به غم است: دوشیزه‌ای متفکر با چشمانی توخالی که نمی‌تواند علاقه‌ای به روشنایی روز داشته باشد. کاخ این دوشیزه در سرزمین گرگ و میش است. آنجاست که او می‌تواند ما را ملاقات کند. کنار دروازه‌ای که زود ناپدید می‌شود، دست‌مان را می‌گیرد و درون قلمرو رازآلودش می‌برد. ما هیکل و قیافه‌ای از او نمی‌بینیم، فقط صدای بهم‌خوردن بال‌هایش را می‌شنویم.

روح او حتی در شهرهای کسل‌کننده و یکنواخت هم یقه‌ی آدم را می‌گیرد. در همه‌ی خیابان‌های بلند و گرفته‌ی شهر حضور دارد و رنگ‌ها را تیره و زمخت می‌کند؛ رودخانه‌‌ی شهر هم در آن لحظات مثل یک شبح از زیر پل‌های شهر می‌گذرد، طوریکه که انگار زیر موج‌های گل‌آلودش رازی نهفته است.

در سکوت روستا، وقتی درخت‌ها و پرچین‌ها با رسیدن شب رنگ می‌بازند، خفاش‌ها از پیش چشم‌هایمان می‌گذرند و از مزارع اطراف صدای ناله‌ی آبچلیک* به گوش می‌رسد، جادوی غروب بیشتر در قلب‌هایمان نفوذ می‌کند. گویی در آن لحظات کنار یک بستر مرگ نامرئی ایستاده‌ایم و در جنبش شاخه‌های درختان نارون صدای آه روزی را که می‌میرد می‌شنویم. 

غم سنگینی حکم‌فرماست. آرامشی که اطراف‌مان را فراگرفته بزرگ است. در روشنایی‌اش هر آنچه در یک روز شلوغ به آن اهمیت می‌دهیم، کوچک و بی‌اهمیت جلوه می‌کند؛ چه نان و پنیری که برای آن کار می‌کنیم چه بوسه‌های گرمی که در آن تجربه می‌کنیم، هیچ‌کدام به‌تنهایی ارزش اینهمه جان‌کندن را ندارند. حالا به نظر می‌رسد این‌ها همه‌چیز نیستند. هجوم. هجوم افکاری که نمی‌توانیم به زبان‌شان بیاوریم. هجوم افکاری که فقط قدرت این را داریم که به آن‌ها گوش بدهیم. گویی جهان کوهی است و ما در آرامش قله‌‌ای که رو به تاریکی می‌رود ایستاده‌ایم و احساس می‌کنیم بزرگتر از زندگی‌های کوچک و بی‌اهمیت‌مان هستیم. پس از این لحظه، دیگر دنیا با آن پرده‌های سیاه آویخته شبیه یک کارگاه دودگرفته به نظر نمی‌رسد. شبیه یک معبد است: آن لحظه‌ای که مؤمنی در آن آرام و قرار می‌گیرد؛ آن لحظه‌ای که دست‌های سردرگم‌اش در تاریکی به دست خدا برخورد می‌کند.

فصلی از کتاب
The Idle Thoughts of the an Idle Fellow By Jerome k Jerome
ترجمه‌ی فاطمه روان‌گرد

*به آن پرنده‌ی مزارع ذرت هم می‌گویند

2 Discussions on
“پس از هجوم ملال”

Leave A Comment

Your email address will not be published.