عطر گوابا

عطر گوابا

معرفی و نقد کتاب تهران:در سال‌های پایانی دههٔ هفتاد، در سال‌هایی که گابریل گارسیا مارکز هنوز نوبل ادبیات را نبرده بود، پلینیو مندوزا با او به گفت‌وگو نشست. مارکز هنگام انجام این گفت‌وگوها چند اثر شاهکارش، از جمله «صد سال تنهایی»، را نوشته بود و دیگر شهرتی عالمگیر داشت. کتاب «عطر گوابا» حاصل این گفت‌وگوهای مارکز و مندوزا است.
بسیاری این کتاب را از مهم‌ترین مصاحبه‌های مارکز می‌دانند. مندوزا از دوستان سالیان دور و جوانی مارکز بود و از فراز و نشیب زندگی مارکز و دیدگاه‌هایش خبر داشت. به همین دلیل در گفت‌وگوها پرسش‌هایش را به‌گونه‌ای طرح می‌کند که مارکز بهتر بتواند آنچه را در سر دارد بیان کند.
مندوزا نکوشیده است گفت‌وگویی نقادانه را پیش ببرد٬ بلکه سعی کرده از خلال صحبت‌های مارکز دربارهٔ زندگی‌اش، نویسنده‌ای را نشان بدهد که در دنیایی جادویی زندگی کرده و بالیده، و رمان‌هایش را به همان شکلی نوشته که دنیا و ‌محیط اطرافش را می‌دیده است. بعد از خواندن این کتاب نه تنها از زندگی مارکز (از کودکی تا دوران شهرت) با خبر می‌شویم، بلکه در هوای او تنفس می‌کنیم، انگار سفری کرده باشیم به آراکاتاکا و سرزمین‌های حوزهٔ کارائیب.
مندوزا، که خود نویسنده‌ای چیره‌دست است، پیش از هر گفت‌وگو گزارشی شاعرانه به قلم خودش افزوده که در آن بخشی از زندگی مارکز را روایت کرده. این بخش‌ها شاید در نگاه اول آن‌چنان توجه خواننده را جلب نکنند، اما بلافاصله پس خواندن اولین گزارش درمی‌یابیم که کتاب بدون این روایت‌ها چیزی کم دارد.
مهدی نوری و نازنین دیهیمی کتاب را از نسخهٔ انگلیسی ترجمه کرده‌اند و همچنین ترجمهٔ سخنرانی نوبل مارکز و گاهشمار زندگی او را به انتهای آن افزوده‌اند.

--

#پاره‌های‌کتاب

[مندوزا] می‌دانیم که رنگ محبوبت زرد است، اما چه‌جور زردی؟
[مارکز] یک‌بار آن را چنین توصیف کرده‌ام: رنگ دریای کارائیب، وقتی در ساعت سه بعدازظهر از جانب جامائیکا به آن بنگری.
ص ۱۴۴

——

[مارکز] وقتی مسخ را در هفده‌سالگی خواندم، فهمیدم که می‌توانم نویسنده شوم. وقتی دیدم چطور گرگور زامزا می‌تواند یک روز صبح بیدار شود و ببیند به سوسکی غول‌آسا تبدیل شده، به خودم گفتم: «نمی‌دانستم می‌شود از این کارها کرد؛ اما حالا که می‌شود، پس من هم دوست دارم نویسنده شوم.»
[مندوزا] چه چیز «مسخ» این‌قدر برایت جذاب بود؟
[مارکز] ناگهان متوجه شدم که غیر از عقل‌گرایی و فرهنگ‌گرایی، که من در دبیرستان با آن‌ها آشنا شده بودم، راه‌های دیگری هم در ادبیات وجود دارد. مثل این بود که کمربند ایمنی‌ام را باز کنم.
ص۳۷

——

گابریل در این خانه بزرگ شد. پسری تنها در میان زنان بی‌شمار: دونیا ترانکیلینا، که با مردگان چنان صحبت می‌کرد که گفتی زنده‌اند؛ خاله فرانسیسکا، خاله پترا، خاله الویرا – خیال‌پردازانی که دائماً در خاطرات دور خود سیر می‌کردند و جملگی قدرت عجیبی در پیشگویی داشتند و اغلب به اندازه‌ی پیشخدمت‌های سرخ‌پوست گواخیراییِ خانه خرافاتی بودند. همه‌شان با مسائل خارق‌العاده مثل امور کاملاً طبیعی و پیش‌پاافتاده برخورد می‌کردند. مثلاً یک روز خاله فرانسیسکا سیمونوزئا، زنی قوی و خستگی‌ناپذیر، نشست و مشغول بافتن کفن خودش شد. گابریل از او پرسید: «چرا داری کفن می‌بافی؟» و او جواب داد: «چون به‌زودی می‌میرم، بچه‌جان.» و واقعاً هم، وقتی کفن را بافت، روی تختش دراز کشید و مرد.
صص ۱۲ و ۱۳

——
عطر گوابا؛ گفت‌وگوهایی با گابریل گارسیا مارکز، نوشتهٔ پلینیو مندوزا، ترجمهٔ مهدی نوری و نازنین دیهیمی، نشر ماهی