مادرِ مِیْ؛ کهن‌ترین خمریۀ (در دسترس) فارسی

۱۳۹۹/۰۸/۲۲

 
0

معرفی و نقد کتاب تهران | نخستین قصیدۀ منتخب معرفی و نقد کتاب تهران، اوّلین نمونۀ در دسترس «خمریّه» در ادب فارسی است: قصیدۀ موسوم به «مادرِ مِیْ» از رودکی. خمریّه به شعری اطلاق می‌شود که در وصف شراب سروده شده‌باشد. نمونه‌های عالی خمریۀ فارسی را می‌توان در قصاید منوچهری دامغانی یافت. منوچهری در سرودن خمریّاتش به شاعران متقدّم عرب نظر داشته و ازین رو بعید است که قصیدۀ مورد بحث ما منبع الهام او بوده‌باشد. همانگونه که در مطلب مربوط به افتتاح بخش ادبیات کهن وب‌سایت گفته‌ایم، تمرکز ما در انتخاب اشعار بر فرم آن‌هاست. بنابراین در این قسمت ابتدا نکاتی دربارۀ ساختار قصیدۀ برگزیده خواهیم گفت‌. در ادامه دربارۀ چگونگی آماده‌سازی متن قصیده، که در قسمت دوم در اختیار مخاطبان قرار گرفته‌است، و شرح نوشته‌شده بر ابیات سخن خواهیم راند. دربارۀ زندگی و زمانۀ رودکی مطالب زیادی به شرح و تفصیل در کتب مختلف آمده‌است (برای مثال نک. محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی از سعید نفیسی، قابل بارگیری از وب‌سایت کتاب‌ناک) و ازین رو از پرداختن به این مطلب صرف نظر می‌کنیم.

بخش نخست: مختصری دربارۀ ساختار قصیده، ماجرای سَرایش و اهمیّت کندخوانی

مادر می، بلندترین قصیدۀ برجای‌ماندۀ رودکی‌ست. با بررسی این قصیده می‌توان تا حدود زیادی به هنر شاعری وی پی‌برد. رودکی قصیده را با زبانی استعاری آغاز می‌کند (مادر می: استعاره از خوشۀ انگور؛ بچّه: آب انگور، عصیر؛ زندان: خُم) و پلّه پلّه این استعارات را بر مخاطب می‌گشاید تا به مرحلۀ گریز به مدح برسد. انتخاب شراب به‌عنوان موضوع مقدمۀ قصیده وی را قادر ساخته‌است تا با ظرافت تمام وارد مدح شود، به‌گونه‌ای که مخاطب تمام مراحلی را که انگور باید بگذراند تا به مجلس شاه راه پیدا کند با او طی می‌کند و همراهِ شراب وارد مجلس بزم نصر بن احمد سامانی می‌شود. ممدوح اصلی رودکی در این قصیده ابوجعفر احمد بن محمد صفّاریست. نصراللّه امامی در تعلیقاتش به‌طور خلاصه به ماجرای سَرایش این قصیده اشاره کرده‌است که خلاصۀ آن را در ذیل می‌آورم:

اصل ماجرا از رفتار نسنجیدۀ ماکان پسر کاکی [از سران دیلمیان]… نسبت به فرستادۀ امیر بوجعفر احمد بن محمد صفاری سرچشمه می‌گیرد… در تاریخ سیستان آمده‌است که امیر بوجعفر رسولی به سوی ماکان فرستاد و ماکان رسول را گرامی داشت. اما شبی در حالت غضب و مستی فرمان داد تا ریش رسول را تراشیدند. او پس از هشیارشدن از کردۀ خود پشیمان شد و عذرها خواست… جاسوسان امیر بوجعفر را از ماجرا آگاه کردند او … پانصد مرد را به سوی کرمان روانه کرد و بر ماکان شبیخون زد و او را  بگرفت و به سیستان آورد… و نوازش کرد. اما شبی خود را به مستی برد… و فرمان داد تا ریش ماکان را تراشیدند و بار دیگر از او عذر خواست… . این سخن در مجلس امیر سامانی بازگو شد، سخت خوشش آمد… و بفرمود تا مجلسی بیاراستند… و رودکی این قصیده را در مدح امیر صفاری در این مجلس بخواند… (صص ۱۳۳ و ۱۳۴).

انتخاب واژگان، عبارت‌ها و ساختار برخی ابیات قصیده به نحوی‌ست که برای درک معنی دقیق بیت نیاز به درنگ و ژرف‌نگری است. این مسأله از جملۀ نکاتی‌ست که در درک شعر کلاسیک باید بدان توجّه ویژه داشت. بسیاری از ریزه‌کاری‌های شعر در تندخوانی به چشم نمی‌آید و درنتیجه مخاطب، جز با درنگ و تأنی، لذّت چندانی از ساختار بیت‌ها نمی‌برد. برای مثال، در بیت پنجم، رودکی قربان کردن خوشۀ انگور (له‌کردن) و زندانی کردن بچۀ او (ریختن آب انگور در خم) را «ز رویِ دین و رهِ داد: مطابق دین و دادگرانه» دانسته‌است. قاعدتاً مخاطب باید از خود بپرسد که علّت انتخاب چنین عبارتی چه بوده‌ و چه در ذهن شاعر می‌گذشته که از این عبارت استفاده کرده‌است. یا در بیت ۵۳ (سام سواری که تا ستاره بتابد/ اسب نبیند چنو سوار و نه میدان) مخاطب باید با تأمل در دستور مصرع دوم به معانی مختلف فکر کند و بهترین معنی را مطابق با صورت دستوری درست برگزیند. نکته‌ای که در معنی کردن ابیات باید در نظر داشت این است که، حتّی المقدور، لفظ یا رکنی به الفاظ و ارکان بیت اضافه نکنیم. به عبارت دیگر، ابتدا باید ارکان دستوری بیت/ مصرع مورد نظر را مرتب کنیم (مثلاً در مصرع «اسب نبیند چنو سوار و نه میدان» ابتدا نهاد را تشخیص دهیم (اسب و میدان) سپس مفعول صریح را (سوار[ی] چون او) و در نهایت فعل را (نبیند) ) و سپس به مفهوم جملۀ مرتب‌شده بیندیشیم.

مادر می اوّلین نمونۀ در دسترس «خمریّه» در ادب فارسی است.

دربارۀ متن ارائه‌شده

در انتخاب متن قصیده به سراغ متن مصحّح محمّدتقی (ملک‌الشّعرا) بهار در تاریخ سیستان (صص۳۱۷-۳۲۳)، کهن‌ترین منبعی که قصیده مادر می در آن آمده‌است، رفته‌ایم. علّت این امر این بوده‌ که بهار به بسیاری از نکات متنی (به ویژه دربارۀ ضبط بیت‌ها) اشاره کرده‌است و مصحّحان بعدی از این نکات استفاده کرده‌اند. تلاش ما بر این بوده‌است که از شرح و بسط نکات نسبتاً تخصّصی تا جای ممکن بپرهیزیم و پانویس‌های مرتبط به ضبط بیت‌ها را محدود و بیشتر معطوف به گزارش تفاوت متن قصیده در تاریخ سیستان و حدسیّات مصحّح آن، بهار، کنیم. مسلّماً آن گروه از خوانندگان که وقت کمتری برای واکاوی اینگونه نکات دارند می‌توانند با مطالعۀ قصیده و چشم‌پوشی از پانویس‌ها از هنر شاعری رودکی لذّت ببرند. ازین رو تلاش شده‌است تا متن به پاکیزه‌ترین شکل ممکن ارائه شود.

برای اطّلاع خوانندگان (به‌ویژه آنان که می‌خواهند دربارۀ پانویس‌ها بدانند) از محتوای پانویس‌ها باید اشاره کنم که  در متن حاضر حدسیّات درست بهار به متن آمده‌اند و صورت‌هایی که وی در نسخه‌ها دیده بوده و با حدس او متفاوت بوده در حاشیه ذکر شده‌است. علاوه بر این، مواردی که ضبط مصحّحان دیگر بر تصحیح بهار ارجح بوده نیز در متن قرار گرفته و آنچه بهار گفته در پانویس آمده‌است. مصرع دوم بیت ۵۹ این قصیده علاوه بر تاریخ سیستان در چاپ‌های در اختیار نگارنده (نفیسی، براگینسکی، قادر رستم و امامی) به‌صورت «توشۀ شمشیر او شود به گروگان» آمده‌است. دکتر مسعود قاسمی در مقالۀ «واژه‌ای کهن و ناشناخته در شعر رودکی»، «گروگان» را نادرست و تحریف «گرَزمان (به معنای آسمان)» دانسته‌است. استدلال قاسمی برای نگارنده پذیرفتنی نیست. به نظر من صورت پیشنهادی دکتر احمد بهنامی (توشه و شمشیر او شود به گروگان) بر نظر قاسمی رجحان دارد. دربارۀ علّت رجحان ضبط پیشنهادی بهنامی در پانویس به‌طور موجز توضیح داده‌ام.

رجوع به تعلیقات

پیشنهاد نگارنده به خوانندگان این است که بعد از درنگ و تأمل در ابیات قصیده مادر می به قسمت تعلیقات رجوع کنند. مسلّماً لذّت اصلی در کشف است و درنگ بر یکایک ابیات این فرصت را برای خواننده فراهم می‌کند تا خود به معنی درست ابیات دست پیدا کند یا اگر برداشت خود را با آنچه در توضیحات نگارنده آمده مقایسه کرد و، فرضاً، متوجّه شد که استنباطش نادرست بوده‌است به علّت نادرستی برداشت خویش پی‌ببرد. در نوشتن تعلیقات تلاش بر این بوده که به نیاز مخاطبانی که ادبیات کهن را کمتر به‌طور تخصّصی دنبال می‌کنند، پاسخ داده‌شود. در تعلیقه‌نویسی برای مخاطب متخصّص تنها باید معنی واژگانی را که در لغت‌نامۀ دهخدا یا فرهنگ‌های دیگر یافت نمی‌شوند متذکّر شد (اصلی که جز محقّقان انگشت‌شماری آن را رعایت نمی‌کنند) و البته برای اثبات صحّت معنی پاره‌ای از بیت‌ها شواهدی از نظم و نثر ارائه کرد. گفتنی‌ست که در تنظیم تعلیقات علاوه بر لغت‌نامۀ دهخدا (نسخۀ اینترنتی واژه‌یاب) از چاپ‌ها و شرح‌های مختلف دیوان استفاده شده‌ که فهرست آن‌ها در منابع آمده‌است. در نهایت باید بگویم که شرح ابیات، دستورمندترین و روان‌ترین شرح موجود از قصیدۀ مادر می است.

برای مطالعۀ بیشتر

سعید نفیسی در کتاب محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی به‌تفصیل دربارۀ زندگی شاعر و روزگار او سخن گفته و اشعارش را تا جایی که منابع به او اجازه می‌داده گرد آورده‌است. مطالعۀ این کتاب دید خوبی به خواننده دربارۀ مسائل تاریخی دوران زندگی شاعر می‌دهد. آخرین چاپ معتبر این کتاب در سال ۱۳۸۲ از سوی انتشارات امیرکبیر صورت گرفته‌است. دیوان اشعار رودکی تصحیح نصرالله امامی، مؤسسۀ تحقیقات و توسعۀ علوم انسانی، ۱۳۸۷ ازین جهت که منبع هر شعر را ذکر کرده مفید است. دیوان ابوعبداللّه جعفر ابن محمّد ابن حکیم ابن عبدالرّحمان ابن آدم رودکی سمرقندی، تهیّه، تصحیح، پیش‌گفتار و حواشی قادر عبداللّه، مؤسسۀ فرهنگی اکو، ۱۳۹۱، نیز تعلیقات سودمندی دارد. دربارۀ کتاب‌هایی که بیشتر به شرح قصاید و ابیات پراکنده پرداخته‌اند باید به دیوان شعر رودکی، پژوهش، تصحیح و شرح جعفر شعار، نشر قطره، ۱۳۹۲ (آخرین چاپ) و دیوان رودکی، شرح و توضیح منوچهر دانش‌پژوه،توس، ۱۳۸۴ (آخرین چاپ) اشاره کرد. دربارۀ کتاب‌هایی که به شرح ابیات پرداخته‌اند، چه دو کتاب یادشده چه گزیده‌هایی چون رودکی پدر شعر فارسی، محمّد دهقانی، نی، ۱۳۹۴ و … ، ضعف‌ها و نواقصی دارند که بسط و شرح آن‌ها از حوصلۀ این بحث خارج است. با این وجود، در دست داشتن شروحی که شعار و دانش‌پژوه نوشته‌اند تا حدی نیاز مخاطب غیر تخصصی را برطرف می‌سازد.

فایل صوتی

از آنجا که خواندن قصاید کهن برای آن دسته از مخاطبانی که با وزن، تلّفظ برخی واژگان، آهنگ جملات و… آشنایی ندارند، دشوار است، فایل صوتی قصیده مادر می را که آقای مسعود راستی‌پور پیشتر آن را خوانده‌اند، در اینجا بازنشر می‌کنیم. تفاوت برخی واژگان در فایل صوتی با آنچه در اینجا آمده ناشی از تفاوت منابع مورد استفادۀ ایشان با نگارنده است.

بخش دوم: متن قصیده

۱.مادر می را بکرد باید قربان / بچّۀ او را گرفت و کرد به زندان
۲.بچّۀ او را ازو گرفت ندانی / تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان
۳.جز که نباشد حلال دور بکردن / بچّۀ کوچک ز شیر مادر و پستان،
۴.تا نخورد شیر هفت مه به تمامی / از سر اردیبهشت تا بن آبان
۵.آنگه شاید ز روی دین و رهِ داد / بچّه به زندان تنگ و مادر قربان
۶.چون بسپاری به حبس بچّۀ او را / هفت شباروز خیره ماند و حیران
۷.باز چو آید به هوش و حال ببیند / جوش برآرد بنالد از دل سوزان
۸.گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز / زیر و زبر همچنان ز انده جوشان
۹.زرّ بر آتش کجا بخواهی پالود / جوشد لیکن ز غم نجوشد چندان
۱۰.باز به کردار اشتری که بود مست / کفک برآرد ز خشم و راند سلطان
۱۱.مرد حرس کفک‌هاش پاک بگیرد / تا بشود تیرگیش و گردد رخشان
۱۲.آخر کارام گیرد و نچخد نیز / درش کند استوار مرد نگهبان
۱۳.چون بنشیند تمام و صافی گردد / گونۀ یاقوت سرخ گیرد و مرجان
۱۴.چند ازو سرخ چون عقیق یمانی / چند ازو لعل چون نگین بدخشان
۱۵.ورْش ببویی گمان بری که گل سرخ / بوی بدو داد [و] مشک و عنبر با بان
۱۶.هم به خُم اندر همی ‌گذارد چونین / تا به گَه نوبهار و نیمۀ نیسان
۱۷.آنگه اگر نیم‌شب درش بگشایی / چشمۀ خورشید را ببینی تابان
۱۸.ور به بلور اندرون ببینی گویی / گوهر سرخ است به کفّ موسی عمران
۱۹.زُفت شود رادمرد و سست دلاور / گر بچشد زوی و رویِ ‌زرد گلستان
۲۰.وانکه به‌ شادی یکی قدح بخورد زوی / رنج نبیند از آن فراز و نه احزان
۲۱.انده ده‌ساله را به طَنجَه رماند / شادی نو را ز ری بیارد و عَمّان
۲۲.با میِ چونین که سال خورده بود چند / جامه بکرده فرازِ پنجَهْ خُلقان[۱]،
۲۳.مجلس باید بساخته ملکانه / از گل و از یاسمین و خیریِ الوان
۲۴.نعمت فردوس گستریده ز هر سو / ساخته کاری که کس نسازد چونان
۲۵.جامۀ زرین و فرش‌های نوآئین / شهره ریاحین و تخت‌های فراوان
۲۶.بربط عیسی[۲] و لحن‌های[۳] فؤادی / چنگ مدک‌نیر و نایِ چابک‌حابان
۲۷.یک صف میران و بلعمی[۴] بنشسته / یک صف حرّان و پیر صالح دهقان
۲۸.خسرو بر تخت پیشگاه نشسته / شاه ملوک جهان امیر خراسان
۲۹.تُرک هزاران به‌پای پیش صف اندر / هر یک چون ماهِ بر دو هفته درفشان
۳۰.هر یک بر سر بساک مورد نهاده / لبْش[۵] می سرخ و زلف و جعدش ریحان
۳۱.باده‌دهنده بتی بدیع ز خوبان / بچّۀ خاتون ترک و بچّۀ خاقان
۳۲.چونْش بگردد نبیذِ چند به شادی / شاه جهان، شادمان و خرم و خندان،
۳۳.از کف ترکی سیاه چمش[۶] پری‌روی / قامت چون سرو و زلفکانش چوگان،
۳۴.زان می خوش‌[بوی][۷] ساغری بستاند / یاد کند روی شهریار سِجِستان
۳۵.خود بخورد نوش و اولیاش همیدون / گوید هر یک چو می بگیرد شادان،
۳۶.شادی بوجعفر احمد بن محمد / آن مِهِ آزادگان و مَفخر ایران
۳۷.آن مَلِک عدل و آفتاب زمانه / زنده بدو داد و روشناییِ گیهان
۳۸.آن که نبود از نژاد آدم چون اوی / نیز نباشد، اگر نگویی بهتان
۳۹.حجّت یکتا خدای و سایۀ اوی است / طاعت او کرده واجب آیت فرقان
۴۰.خلق همه[۸] از خاک و آب و آتش و بادند / وین ملک از آفتاب گوهر ساسان
۴۱.فرّ بدو یافت مُلک تیره و تاری / عدن بدو گشت پیر[۹] گیتی ویران
۴۲.گر تو فصیحی همه مناقب او گوی / ور تو دبیری همه مدایح او خوان
۴۳.ور تو حکیمی و راه حکمت جویی / سیرت او گیر و خوب‌ مذهب او دان
۴۴.آن که بدو بنگری به حکمت گویی / اینک سقراط و هم فلاطن[۱۰] یونان
۴۵.ور تو فقیهی[۱۱] و سوی شرع گرایی / شافعی اینکت [و] بوحنیفه و سفیان
۴۶.گر بگشاید زُفان به علم و به حکمت / گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان
۴۷.مرد ادب را خرد فزاید و حکمت / مرد خرد را ادب فزاید و ایمان
۴۸.ور تو بخواهی فریشته[۱۲] که ببینی / اینک اوی است آشکارا رضوان
۴۹.خوب نگه کن بدان لطافت و آن روی / تات[۱۳] ببینی بر این که گفتم برهان
۵۰.پاکی اخلاق او و پاک نژادی / با نیت نیک و با مکارم احسان
۵۱.ور سخن او رسد به گوش تو یک راه / سعد شود مر تو را نحوست کیوان
۵۲.ورت[۱۴] به صدر اندرون نشسته ببینی / جزم بگویی که زنده گشت سلیمان
۵۳.سامِ سواری که تا ستاره بتابد / اسب نبیند چنو سوار و نه میدان[۱۵]
۵۴.باز به روز نبرد و کین و حمیّت / گرش ببینی میان مغفر و خفتان
۵۵.خوار نمایدت زنده‌پیل بدان گاه / ورچه بود مست و تیزگشته [و] غرّان
۵۶.ورْش بدیدی سفندیار گه رزم / پیش سنانش جهان دویدی [و] لرزان
۵۷.گرچه به هنگام حلم، کوه تن اوی / کوه سیام است که کس نبیند جنبان
۵۸.دشمن ار اژدهاست پیش سنانش / گردد چون موم پیش آتش سوزان
۵۹.ور به نبرد آیدش ستارۀ بهرام / توشه [و][۱۶] شمشیر او شود به گروگان
۶۰.باز بدان گه که می به دست بگیرد / ابر بهاری چنو نبارد باران
۶۱.ابر بهاری جز آب تیره نبارد / او همه دیبا به‌تخت و زرّ به‌انبان
۶۲.با دو کف او ز بس عطا که ببخشد / خوار نماید حدیث و قصّۀ طوفان
۶۳.لاجَرم از جود و از سخاوت اوی است / نرخ‌گرفته مدیح و صامت[۱۷] ارزان
۶۴شاعر زی او رود فقیر و تهی‌‌دست / با زر بسیار بازگردد و حُملان
۶۵.مرد سخن را [ا]ز او نواختن و برّ / مرد ادب را [ا]ز او وظیفۀ دیوان
۶۶.باز به هنگام داد و عدل، برِ خلق / نیست به گیتی چنو نبیل و مسلمان
۶۷.داد بیابد ضعیف همچو قوی زوی / جور نبینی به‌نزد او و نه عدوان
۶۸.نعمت او گستریده بر همه گیتی / آنچه کس از نعمتش نبینی عریان
۶۹.بستۀ گیتی ازو بیابد راحت / خستۀ گیتی ازو بیابد درمان
۷۰.با رسن[۱۸] عفو آن مبارک خسرو / حلقۀ تنگست هرچه دشت و بیابان
۷۱.پوزش [ب‍]‍پذیرد و گناه ببخشد / خشم نراند به عفو کوشد و غفران
۷۲.آن ملک نیمروز و خسرو پیروز / دولت او یوز و دشمن آهوی نالان
۷۳.عمرو بن اللّیث زنده گشت بدو باز / با حشم خویش و آن زمانۀ ایشان
۷۴.رستم را نام اگرچه سخت بزرگست / زنده بدویست نام رستم دستان
۷۵.رودکیا برنورد مدح همه خلق / مدحت او گوی و مُهر دولت بستان
۷۶.ورچه بکوشی به جهد خویش بگویی / ورچه کنی تیز فهم خویش به سوهان،
۷۷.ورچه دو صد تابعه فریشته داری / نیز پری باز و هرچه جنّی و شیطان،
۷۸.گفت ندانی سزاش و خیز[۱۹] فراز آر / آن که بگفتی چنان که گفتی نتوان
۷۹.اینک مدحی چنانکه طاقت من بود / لفظ همه خوب و هم به معنی آسان
۸۰جز به سزاوار میر گفت ندانم / ورچه جریرم به شعر و طائی و حسّان
۸۱.مدح امیری که مدح زوست جهان را / زینت هم زوی و فرّ و نزهت و سامان
۸۲.سخت شکوهم که عجز من بنماید / ورچه صریعم ابا[۲۰] فصاحت سَحبان
۸۳.پردختنْ مدح و عرضه کرد زمانی[۲۱] / ورچه بود چیره بر مدایح شاهان
۸۴.مدح همه خلق را کرانه پدید است / مدحت او را کرانه نیّ و نه پایان
۸۵.نیست شگفتی که رودکی به چنین جای / خیره شود بی‌ روان و ماند حیران
۸۶.ورنه مرا بوعمر دلاور کردی / وانگه دستوری گزیدۀ عدنان،
۸۷.زهره کجا بودمی به مدح امیری / کز پی او آفرید گیتی یزدان
۸۸.ورْم ضعیفی و بی‌بُدیم[۲۲] نبودی / وانکه نبود از امیر مشرق فرمان،
۸۹.خود بدویدی بسان پیک مرتّب / خدمت او را گرفته جامه به دندان
۹۰.مدحْ رسولست عذر من برساند / تا بشناسد درست میر سخن‌دان،
۹۱.عذر رهیْ خویش ناتوانی و پیری / کو به تن خویش از آن نیامد مهمان
۹۲.دولت میرم همیشه باد برافزون / دولت اعدای او همیشه به نقصان
۹۳.سرْش رسیده به ماه بر  به بلندی / وآنِ مُعادی به زیر ماهی پنهان
۹۴.طلعتْ تابنده‌تر ز طلعت خورشید /  نعمتْ پاینده‌تر ز جودی و ثهلان[۲۳]

بخش سوم: تعلیقات

۲) ندانی گرفت: نمی‌توانی بگیری؛ م۲: تا نخست نکوبیش و جانش را نکِشی (جان کشیدن: کُشتن).

 3-4) فقط مسأله این است که تا زمانی‌که هفت ماه به‌طور کامل، از ابتدای اردیبهشت تا انتهای آبان، شیر نخورده‌باشد، دور کردن بچۀ کوچک از پستان و شیر مادر حلال نیست (باید هفت ماه صبر کنیم تا انگور کاملاً برسد).

۵) احتمال می‌دهم که رودکی بین قربانی‌کردن انگور و رسم قربانی‌کردن پیوندی برقرار کرده‌است و از این روی دو ترکیب «ز رویِ دین و رهِ داد» را در این بیت آورده‌است. به عبارت دیگر، همانطور که جدا کردن بره از مادر و انداختن او در آغل و سپس قربانی‌کردن گوسفند مادر آنگاه عملی دادگرانه و مطابق دین است که بره را از شیر گرفته‌باشند، چنین رفتاری با خوشۀ انگور هم عادلانه و مطابق با رسوم دینیست. معنای دستورمند بیت چنین است: آنگاه، از سر عدل و دین، شایسته است که بچّه در زندان تنگ (خُم) [باشد] و مادر قربان [شود].

۸) گاه از شدّت غم از آن رو به این رو می‌شود و گاه دوباره ازین رو به آن رو، [و] همچنان از شدّت اندوه در جوش و خروش [است].

۹) برای روشن‌ترکردن شدّت جوش و خروش آب انگور در خم مثالی می‌آورد که: طلا را که بر روی آتش بپالایی (بدین منظور که ناخالصی‌های آن را جدا کنی)، به جوش و خروش می‌افتد، امّا چندان از غم نمی‌جوشد (یعنی جوش و خروش طلا از سر اندوه نیست و واکنش طبیعی آن به روی آتش قرار گرفتن است، حال آنکه جوش و خروش بسیار آب انگور از غم اسارت است).

۱۰) کَفْک: کف، اشاره به کف‌کردن آب انگور در دورۀ تخمیر دارد؛ سلطان راندن: جوش برآوردن، به جوش و خروش افتادن.

۱۱) حَرَس: زندان‌بان، با توجّه به اینکه خم شراب را به زندان تشبیه کرده‌است، منطقاً کسی که مسئول عمل‌آوردن شراب است و بر خُم نظارت دارد نیز به زندان‌بان تشبیه شده‌است؛ پاک: کاملاً؛ بشود: برود.

۱۲) دست آخر که آرام بگیرد و دیگر تقلّا نکند، مرد نگهبان (مسئول عمل‌آوردن و نظارت بر شراب) درِ [خُم] آب انگور را محکم می‌بندد.

۱۳) گونه: رنگ.

۱۵) و اگر آن آب انگور را بو کُنی فکر می‌کنی که گل سرخ و مشک و عنبر به همراه بیدمشک به آن رایحه بخشیده‌اند.

۱۶) به همین منوال، تا بهار و اوایل اردیبهشت، همانجا در خم زمان را سپری می‌کند.

در لغت‌نامه نیسان تقریباً مطابق آوریل دانسته شده‌‌است. به هر روی تطبیق این ماه با تقویم جلالی تقریبیست. رودکی ابتدا نوبهار را آورده که مرادش فصل بهار بوده نه لزوماً آغاز این فصل، سپس مدت زمان دقیق‌تری را (حدوداً اوایل اردیبهشت) قید کرده‌است.

۱۷) «چشمۀ خورشید» اصطلاحیست که در آیۀ ۸۶ سورۀ کهف بدان اشاره شده‌است. بر اساس این آیه، خورشید در چشمۀ گل‌آلود غروب می‌کند. امّا در اینجا چشمۀ خورشید یعنی خورشید به منزلۀ چشمه و منبع نور.

۱۹) بخیلْ بخشنده، ضعیفْ شجاع و رویِ زردِ [او] (= ضعیف) گلستان می‌شود (گلستان جای گل‌های سرخ است. سرخ‌رویی در برابر زردرویی، که نشانگر بیماری و رنج و غم است، آمده‌است) اگر از این شراب بچشند.

۲۰) م۲: از آن به بعد ( از زمان چشیدن شراب به بعد) رنج و غم نمی‌بیند. احتمال می‌دهم که «احزان: غم‌ها» چون در موضع قافیه بوده، به‌صورت جمع آمده‌است نه مفرد (حزن).

۲۱) غم کهنه را به یک نقطۀ دوردست می‌گریزاند (طنجه شهریست در مغرب)، و شادی تازه را از نقاط دور دست می‌آورد. یعنی اگر شادی در دوردست‌ترین نقاط هم باشد این شراب برای تحفه به‌نزد نوشندگانش می‌آورد. با توجه به اینکه رودکی در تاجیکستان امروزی زندگی می‌کرده‌، ری از او دور بوده‌است.

۲۲-۲۳) مصرع دومْ جملۀ معترضه است، یعنی اگر آن را از کلام حذف کنیم خللی در ارتباط دستوری این بیت با بیت بعدی ایجاد نمی‌شود، و مثالیست در تأکید بر کهنگی شراب. با چنین شرابی که چند سال [از عمر آن] گذشته باشد، [شرابی که] قریب به پنجاه لباس کهنه کرده‌باشد، مجلسِ آراستۀ شاهانه [آراسته] به‌وسیلۀ گل سرخ و یاسمین و گل خیری رنگارنگ لازم است.

۲۶) در این بیت اسامی خواننده و نوازندگانی آمده‌است که اطلاعی از آن‌ها و علّت اشتهارشان در دست نیست. نیر: اگر ضبط «نیز» را درست بدانیم در این صورت هم می‌توان نیز را جزئی از اسم چنگ‌نواز گرفت «مدک‌نیز»، هم «نیز» را قید و به‌معنی «همچنین» دانست، امّا اگر «نیر/ تیر» بخوانیم این واژه بخشی از اسم چنگ‌نواز است یعنی «مدک‌نیر/مدک‌تیر» اسم خاص است؛ لحن:آواز خوش.

۲۷) حرّان: آزادگان؛ پیر صالح دهقان: اینکه دقیقاً به چه شخصی اشاره دارد معلوم نیست. دهقان‌ها زمین‌داران و افراد صاحب‌‌نفوذی بود‌ه‌اند و در بیشتر موارد به مقام ولایت یک منطقه نائل می‌شده‌اند.

۲۸) تختِ پیشگاه:تختِ قرارگرفته در صدر مجلس.

۲۹)م۲: هر کدام از این ترکان خدمت‌گزار همانند ماه [رسیده] به دو هفته (= ماه شب چهارده) درخشنده‌اند.

۳۰) بساک: تاج؛ مورد:درختی با برگ‌های سبز؛ م۲: ریحان: وجه شبه رنگ این گیاه است. ریحان را چه سبز در نظر بگیریم چه بنفش به تیرگی مو اشاره دارد. رنگهایی مثل بنفش و سبز در متون کهن بارها توسعاً تیره در نظر گرفته شده‌اند.

۳۲) وقتی که شراب به نشانۀ شادی برای او (منظور نصر بن احمد سامانیست که در مصرع بعدی به وی اشاره می‌شود) [در مجلس بزم] به گردش دربیاید، در حالیکه شاه جهان شاد و خرم و خندان است… (این بیت با بیت بعد موقوف است)

۳۴) م۲: [نصر بن احمد سامانی در هنگام خوردن شراب] چهرۀ شاه سیستان (ابوجعفر احمد بن محمد صفّاری، ممدوح رودکی در این قصیده) را یاد می‌کند (به سلامتی چهرۀ زیبا و شاداب پادشاه سیستان دست به جام می‌برد).

۳۶) شادی: چیزی مثل  «سلامتی»، این جام را برای شادی پادشاه سیستان می‌نوشیم.

۳۷) م۲: عدل به‌خاطر وجود او زنده است و روشنایی جهان به‌خاطر وجود اوست.

۳۸) آن کسی که چون او از نسل آدم [کسی] نبوده‌است و همچنین نباشد، اگر دروغ نگویی [و به‌دروغ کسی را مانند او ندانی].

۴۰) م۲: این پادشاه (ابوجعفر صفّاری) از جنس آفتاب نژاد ساسانیست (یعنی او از جنس نور است نوری که متعلّق به نژاد ساسانیان است). صفّاریان خود را از نوادگان ساسانیان می‌دانستند که به سرزمین‌های جنوب‌ شرقی ایران مهاجرت کرده‌بودند.

۴۳) م۲: طریقت او را پیش گیر و آیینِ پسندیدۀ او را یاد بگیر.

۴۵) م۲: این است در برابر تو (در برابر تو حاضر است)  امام شافعی، ابوحنیفه (پیشوای مذهب حنفی) و سفیان ثوری (از محدّثان و زاهدان قرن دوم؛ یعنی ابوجعفر مجموع تمامی اینهاست. شافعی، حنفی، مالکی و حنبلی مذاهب چهارگانۀ اهل سنت‌اند).

۵۱) اگر کلام او یک بار به گوش تو برسد، نحس‌بودن ستارۀ زحل برای تو خجسته می‌شود. در نجوم قدیم زحل را نحس اکبر و مشتری را سعد اکبر می‌دانستند. همچنین اعتقاد بر این بوده‌است که خانۀ زحل دو برج جدی و دلو است و در این دو منزل از اقتدار بیشتری برخوردار است. خلاصۀ سخن اینکه کلام او این خاصیت را دارد تا نحوست و بدی را تبدیل به خجستگی و نیکی کند.

۵۲) م۱: و اگر تو [او را] نشسته در صدر مجلس ببینی. در فارسی امروز ناگزیریم که ضمیر سوم شخص (او) را بیاوریم، اما این قاعده در قدیم همیشه رعایت نمی‌شده‌است.

۵۳) م۲: اسب و نه میدان سواری چون او نمی‌بیند. ابن شیوۀ تسویه امروزه کاربرد ندارد و امروزه قید نفی را بر سر هر دو نهاد می‌آوریم: نه اسب و نه میدانِ جنگ سوارکاری چون او نمی‌بینند.

۵۴-۵۵) جدا [از آنچه دربارۀ هنر سوارکاری وی گفته شد]، در روز جنگ و غیرتمندی (نشان‌دادن غیرت)، اگر او را میان کلاه‌خود و لباس جنگ ببینی، فیل بزرگ در آن زمان، اگرچه خشمگین و غرّنده باشد، در چشم تو پست می‌نماید.

۵۶) اگر اسفندیار او را هنگام جنگ می‌دید، از جلوی سرنیزه‌اش، درحالیکه می‌لرزید و می‌جهید، می‌دوید (فرار می‌کرد).

۵۷) اگرچه در موقع بردباری و شکیبایی، تنِ چون کوه او، همانند کوه سیام (کوهی بین سمرقند و تاشکند) است که کسی آن را جنبنده نمی‌بیند (در هنگام صبر و شکیبایی همانند کوه ساکن و آرام است)… (این بیت با بیت بعد موقوف است)

بعد از اینکه به وصف خشم و هیبت ممدوح پرداخته دربارۀ ویژگی صبر و شکیبایی وی نیز سخن گفته‌است. اینگونه وصف (خشم و شکیبایی را از صفات ممدوح دانستن) از رایج‌ترین شیوه‌های برشمردن خصایل ممدوح است. در زمانی که باید خشمگین است و در زمانی که باید شکیبا و صبور. امّا دربارۀ جایگاه این بیت باید بگویم که اگر پیش از بیت ۴۹ آمده‌بود روند وصف شکل منطقی‌تری به خود می‌گرفت. اینکه به بردباری ممدوح اشاره کند و سپس وصف جنگاوری او را بیاورد. در صورت کنونی در اثنای وصف جنگاوری به بردباری وی اشاره شده‌است.

۵۹) و اگر مریخ (نماد جنگاوری) به نبرد او بیاید، آذوقه و شمشیر او به گروگان می‌رود (ممدوح خوراک و سلاح مریخ را گرو می‌گیرد).

۶۱) احتمالاً باران را «آب تیره» گفته‌است چون وقتی بر خاک می‌افتد گِل می‌شود. م۲: او پارچۀ ابریشمی را فقط به تخته می‌بخشد (یعنی تخته‌تخته پارچۀ ابریشمی می‌دهد، نه یکی-دو عدد) و طلا را فقط به کیسه (کیسه کیسه طلا می‌دهد، نه یکی-دو عدد).

۶۳) حقّاً که به‌خاطر بخشندگی و سخاوت ممدوح است که مدح‌سرایی ارزشمند و زر و سیم کم‌بها شده‌است (انقدر به مادحانش زر و سیم بخشیده که ارزش مدح به شدت بالا رفته و از طرفی با بخشش بی حد و حصر او زر و سیم دیگر مثل سابق ارزشمند و نادر نیست. او با بخشش ارزش پول را کم کرده و ارزش مدح را زیاد).

۶۴) حُملان: چهارپای باربری که به کسی هدیه دهند.

۶۵) برای انسان سخن‌ور (شاعر) از جانب او نیکی و عطابخشیست، برای انسان ادیب (مثلاً دبیران شاغل در دربار) از جانب او حقوق دیوان رسائل است. یعنی به شعرا نیکی می‌کند و به آنها نعمت می‌بخشد، ادبا (دبیران) هم مشغول به خدمت در دیوان رسائل (محل نوشتن فرمان‌ها و نامه‌های شاهان) دربار اویند و از او مستمری دریافت می‌کنند.

۶۶) باز: علاوه بر این؛ نبیل: شریف.

۶۷) ضعیف همانند قوی از جانب او داد می‌بیند (وی با انسان ضعیف، همانگونه که با انسان قوی، دادگرانه رفتار می‌کند)؛ م۲: عدوان: دشمنی.

۶۸) نعمت او بر سراسر گیتی آن چیزی را گسترده‌است که کسی را از نعمتش محروم نمی‌بینی. هر آن چیزی که از نعمت تصور کنی در جهان هست به گونه‌ای که هیچ‌کس از نعمت وی بی‌بهره نمی‌ماند. آنقدر نعمت گسترده که از نعمت و بخشش او همه منتفع می‌شوند.

۶۹) بسته: گرفتار.

۷۰) با وجود طناب عفو و گذشت آن پادشاه خجسته، هرچه دشت و بیابان است چونان حلقۀ تنگ است. عفو و گذشت ممدوح به کمندی تشبیه شده‌است که بر سر آن حلقه‌ایست و کسانی که عفو می‌شوند، مانند شکارهایی هستند که در کمند عفو ممدوح می‌افتند. حلقۀ این کمند آنقدر وسیع است که همۀ دشت و بیابان‌های جهان در برابر آن حلقۀ تنگی به شمار می‌رود (= ممدوح بسیار بخشاینده و باگذشت است).

۷۳) عَمرو بن اللیث صفاری همراه با خدمتکاران و بندگان و [نیز] آن روزگارش با وجود ممدوح دوباره زنده گشته‌است. یعنی ممدوح ما کاری کرده‌است که گویا روزگار خوشِ عمروبن اللیث صفاری (از حاکمان خوش‌نام سیستان) خودِ عمرو و بندگانش زنده گشته‌اند. به عبارت دیگر، تفاوتی بین ممدوح ما و عمرو و روزگار این دو نیست.

۷۵) برنورد: در هم بپیچ؛ م۲: مدح او بگوی و [بدین ترتیب] انگشتری اقبال (نشان سعادتمندی و خوشبختی) را بگیر.

۷۶-۷۷) اگرچه تلاش کنی با سعی خودت [مدح او را] بگویی، اگرچه قوۀ ادراکت را با سوهان تیز کنی (تلاش کنی که درک و فهمت نافذ باشد و همه چیز را دریابد. قوّۀ ادراک را به فلزی تشبیه کرده که برای تیز و برنده کردنش باید از سوهان استفاده کرد)، اگر دویست فرشتۀ تابعه داشته‌باشی، همچنین جدا [از آن دو صد فرشتۀ تابعه] هرچه جن و شیطان [هست در اختیارت باشد]، نمی‌توانی [مدحی که] سزاوار او باشد بگویی، و بلند شو هرآنچه را تا کنون سروده‌ای، [که] چنان که تو سروده‌ای نمی‌توان سرود، بیاور ( با اینکه هرچه تا کنون سروده‌ای از سروده‌های دیگران بهتر است و هیچ کس چنان که تو شعر گفته‌ای نمی‌تواند شعر بگوید، با این حال سروده‌های تو هم درخور ممدوح نیست، با این حال بلند شو و برو و بیاورشان).

تابعه: طبق باور دوران جاهلیت شیطانی بوده‌ که شعر را به شعرا تلقین می‌کرده‌است. در بیت ۷۰ می‎گوید هرچه کمک ماوراءالطبیعی از جانب فرشتۀ الهام شعر، پری یا انواع اجنه و شیاطین به تو رسانده شود، باز نمی‌توانی مدح وی را چنان که شایستۀ اوست بگویی.

۷۹-۸۰) این ها! مدحی بدان گونه که در توان من بود، زبانش به غایت نیک و نیز از نظر معنی روان ، بجز آن که [مدحی] شایستۀ امیر ابوجعفر (ممدوح) نمی‌توانم بگویم، اگرچه در شعر جریر و طائی و حسان (شعرای بزرگ عرب) هستم. مدح پیش روی شما چیزیست که در توان من بود و این مدح از لحاظ لفظ خوب و از لحاظ معنی روان است (همۀ ویژگی‌های یک شعر خوب را دارد و من شاعر بسیار خوبی هستم) جز آنکه نمیتوانم ممدوح را چنان که شایستۀ اوست مدح کنم.

۸۱) مدح زوست جهان را: اوست که جهان را به جای ستوده‌ای تبدیل کرده‌است.

۸۲-۸۳) اگرچه من صریع (از شعرای بزرگ عرب) همراه با روانی طبع سحبانم (از خطیبان بزرگ عرب) (اگر چه همانند این دو سخنور بزرگ، شاعر عالی رتبه‌ای هستم)، بسیار می‌ترسم که  یک وقت  مدح گفتن و عرضه کردن [آن]، اگرچه  بر مدایح پادشاهان (مدح‌هایی که دیگر شاعران برای پادشاهان مختلف گفته‌اند) چیره است (از آنها برتر است)، ناتوانیم را آشکار کند.

پردختن مدح: پردختنِ مدح؛ نقش‌نمای اضافه به ضرورت وزن افتاده‌است.

۸۶) اگر بوعمر (گویا از صاحب‌منصبان دربار نصربن احمد سامانی بوده‌است) به من شجاعت نداده‌بود، و سپس اجازۀ « برگزیدۀ خاندان عدنان»(کسی که در بین خاندان عدنان بهترین است) [نبود]… (این بیت با بیت بعد موقوف است)

قادر رستم دربارۀ «گزیدۀ عدنان»  در تعلیقات خویش بر دیوان رودکی توضیحات مفیدی داده‌است. نک.دیوان رودکی، تصحیح قادر رستم، ص۱۳۰.

۸۸-۸۹) اگر ناتوانی و بیچارگیم نبود و اینکه از امیر مشرق (پادشاه سامانی نصربن احمد) فرمان نبود (از جانب امیر سامانی دستور نداشتم که موطنم را ترک نکنم)، خود همانند یک قاصد آماده می‌دویدم، در حالی که برای خدمت او لباس را به دندان گرفته‌بودم. «جامه را به دندان گرفتن» کنایه از به‌سرعت دویدن است. لباس ایرانیان قدیم دامنی داشته که هنگام دویدن ممکن بوده زیر پایشان گیر کند، از این روی برای به‌سرعت دویدن آن را جمع می‌کرده‌اند و به کمر می‌زده‌اند. شاعر حالتی را وصف می‌کند که از شدت عجله وقت زدنِ دامن جامه به کمر را نداشته‌باشد و آن را به دندان بگیرد.

۹۰-۹۱) مدح [به منزلۀ] قاصد است، عذر من را [خدمت ممدوح] می‌رساند، تا امیر ابوجعفر سخن‌شناس عذر بندۀ خود را، ناتوانی و پیری، که او به خاطر آن به شخصه مهمان [ممدوح] نشد، دقیق دریابد.

رهی خویش: رهیِ خویش؛ نقش‌نمای اضافه به ضرورت وزن افتاده است. شاعر خود را بندۀ ممدوح نامیده‌است.

ناتوانی و پیری بدل از عذر است. یعنی این ناتوانی و پیری است که نگذاشته‌است رودکی بشخصه مهمان ممدوح شود.

۹۳) معادی: دشمن؛ ماهی: در گذشته اعتقاد بر این بوده‌است که جهان بر شاخ گاو و خودِ گاو بر ماهی قرار گرفته‌است. بنابراین ماهی به قعر جهان اشاره دارد (ممدوح سربلند باشد و دشمنانش سرنگون).

۹۴) جودی و ثهلان: نام دو کوه است.

بخش چهارم : دربارهٔ پاره‌ای از ضبط‌ها

[۱]. ملک‌الشعراء بهار در متن « جامه بکرده فراز ئنجۀ (حرف نخست بی‌نقطه) خلقان» آورده و در حاشیه حدس زده‌است که «پنجه»، مخففِ پنجاه، باید درست باشد و «ی» میانجی نادرست به نظر می‌رسد. همانطور که در پیشگفتار متذکر شدیم مسعود قاسمی معتقد است «جامه بکرده فراز پنجۀ خَلقان» درست و معنی مصرع «مردم ظرف خود را برای طلب آن به پیش آورده‌اند» است (نک. قاسمی، «خوانش و معنی یک بیت از رودکی»).

[۲]. در متن تاریخ سیستان  «عبئی (حرف سوم بی‌نقطه است)» آمده و مصحّحان بعدی دیوان رودکی واژۀ «عیسی» را درست دانسته‌اند.

[۳]. در متن تاریخ سیستان «فرش‌ها» آمده که باتوجّه به ضبط منتخب قادر رستم «لحن‌ها» را درست دانسته‌ایم. گفتنیست که بهار در حاشیه متذکّر شده که «فرش‌ها» احتمالاً سهو کاتب است و با تأثیر گرفتن از بیت ۲۵ این کلمه را با بی‌دقّتی در این مصرع تکرار کرده و باتوجه به اینکه اینجا سخن از آلات موسیقیست ضبط درست باید چیزی از همین مقوله (آلات و نواهای موسیقی) باشد.

[۴]. در متن «بلغمی» آورده و در حاشیه متذکر شده که «بلعمی» درست است.

[۵]. بهار «ابش» را در متن آورده و در حاشیه «لبش» را به‌درستی حدس زده‌است.

[۶]. در متن تاریخ سیستان «حمش (خرف نخست بی‌نقطه)» آمده و بهار در حاشیه آورده که احتمالاً «چمش»، صورت گویشی «چشم»، درست است.

[۷]. امامی در پانویس دیوان مصحَّحش گفته‌است: «تاریخ سیستان در این موضع افتادگی دارد؛ تصحیح قیاسیست» (ص ۴۶). بهار این مصرع را چنین آورده‌: «زان تن خوش… ساغری بستاند» و در حاشیه گفته‌است: «… شاید اصل چنین بوده: “زان می خوش‌ بوی ساغری بستاند”».

[۸]. «همه از» را «هَمَز» بخوانید.

[۹]. بهار «نیز» خوانده ولی طبق گزارش وی نسخۀ اساسش «ئیر (حرف نخست بی‌نقطه)» داشته‌است.

[۱۰]. متن تاریخ سیستان «فلاطن و یونان» دارد. بهار متذکر شده که «واو» زائد است یا شاید اشاره به نام حکیمی باشد. دقیقی نام مادر یونس پیغمبر را «یونان» آورده‌است (نک. لغت‌نامه در ذیل مدخل) که باز هم ارتباطی به سقراط و افلاطون ندارد.

[۱۱]. بهار در متن «قفئری (حرف سوم بی‌نقطه)» آورده و در حاشیه حدس زده که «فقیهی» باید باشد.

[۱۲]. بهار در متن «فرشته» آورده و حدس زده‌است که «فریشته» درست باشد.

[۱۳]. بهار در متن «تات» آورده ولی حدس زده‌است که «تا تو» درست باشد.

[۱۴]. بهار در متن «ورت» آورده و گفته که در بعضی نسخ «ورش» یا «ورتو… ببینیش» آمده‌است.

[۱۵]. بهار در متن «سوار و ئه (حرف نخست بی‌نقطه) میدان» آورده ولی حدس زده که «سوار به میدان» درست باشد و در بیشتر چاپ‌های دیوان هم «سوار به میدان» آمده‌است. دهقانی در کتاب رودکی پدر شعر فارسی «سوار و نه میدان»  ضبط کرده‌است (ص ۶۰).

[۱۶]. همانطور که در پیشگفتار متذکر شده‌ام، دکتر احمد بهنامی به‌درستی حدس زده‌اند که باید یک «واو» عطف به مصرع افزود. درستی حدس ایشان را دیگر ابیاتی که «واو» عطف آنها افتاده بوده و محمّدتقی بهار در تصحیحش، و به‌تبع او امامی، آنها را قیاساً به متن افزوده‌است (نک. بیت‌های ۵۵ و ۵۶)، تأیید می‌کند. ‌این قصیده در  متن مصحّح بهار و به‌تبع آن در دیوان رودکی (چاپ‌های گوناگون) بدون «واو» آمده و در این صورت معنای مصرع دچار اشکال می‌شود.

[۱۷]. بهار در متن «صامتی» آورده و در حاشیه گفته که نسخۀ اساسش «صامت» داشته‌است.

[۱۸]. در متن مصحَّح محمدتقی بهار «باز بر» در متن آمده اما در حاشیه به «با رسن» اشاره کرده و احتمالاً  به‌تبع آن در چاپ‌های مختلف دیوان نیز ضبط «با رسن» برگزیده شده‌است.

[۱۹]. متن مصحَّح بهار «خیر» دارد و حدس زده‌است که شاید «خیز و فراز آر» درست باشد. باتوجه به این توضیحات امامی و دیگران به درستی «خیز فراز آر» آورده‌اند.

[۲۰]. بهار «اما» در متن آورده، امّا در حاشیه حدس زده که «ابا» درست است.

[۲۱]. صورت مصرع برپایۀ چاپ امامی انتخاب شده‌است. طبق گزارش بهار نسخه‌ها «بردختی مدح عرجه کرد زمانی» داشته‌اند. به درستی تصحیح امامی اطمینان ندارم و گمان می‌کنم صورت درست از آنچه که نسخه‌ها آورده‌اند باید برداشت شود، لیکن چون در این لحظه پیشنهاد بهتری ندارم، تصحیح امامی را در متن گنجانده‌ام.

[۲۲]. بهار «بی‌ندیم» در متن آورده ولی بعدتر دریافته‌است که «بی‌بدیم» درست است (نک. دیوان رودکی، تصحیح قادر رستم، ص ۱۳۰).

[۲۳]. بهار در متن «بهلان» آورده و در حاشیه به «ثهلان» اشاره کرده‌است.  

منابع

  • تاریخ سیستان. (۱۳۱۴) به تصحیح ملک‌الشّعرای بهار، تهران، مؤسسۀ خاور.
  • دهخدا، علی‌اکبر. لغت‌نامه (نسخۀ اینترنتی واژه‌یاب).
  • دهقانی، محمّد. (۱۳۹۴) رودکی پدر شعر فارسی، تهران، نشر نی.
  • راستی‌پور، مسعود. (۱۳۹۵) «گامی چند با پیشگامان»، نقد کتاب ادبیات و هنر، ش ۷: ۱۵۷-۱۷۴.
  • رودکی، جعفر بن محمّد. (۱۳۸۷) دیوان اشعار، تصحیح دکتر نصراللّه امامی، تهران، مؤسسۀ تحقیقات و توسعۀ علوم انسانی.
  • _______________ . (۱۳۹۱) دیوان، به تصحیح قادر رستم، تهران، مؤسسۀ فرهنگی اکو.
  • ــــــــــــــــــــــــــــــ. (۱۳۶۸) کلیّات دیوان، زیر نظر ی. براگینسکی،تهران، کتاب‌فروشی فخررازی.
  • قاسمی، مسعود. (۱۳۹۴) «خوانش و معنی یک بیت از رودکی»، نامۀ فرهنگستان، ش۵۶: ۱۴۸-۱۵۱.
  • ______________. (۱۳۸۸) «واژه‌ای کهن و ناشناخته در شعر رودکی»، فرهنگ‎‌نویسی، ش۲: ۸۴-۸۸.
  • ماهیار، عبّاس. (۱۳۹۳) نجوم قدیم و بازتاب آن در ادب پارسی، تهران، اطّلاعات.
  • نفیسی، سعید. (۱۳۸۲) محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، تهران، امیرکبیر.

Leave A Comment

Your email address will not be published.